چشمانش از اشک سوخت اما سریع پلکی زد و کاپشنش را درآورد و روی یکی از صندلی ها انداخت و خودش هم جلو رفت.
روی صندلی پدرش نشست. دانه به دانه کشوها را باز و محتویات آن را زیر و رو کرد.
خودش هم دقیقا نمی دانست دنبال چه چیزی می گشت فقط ممکن بود چیزی پیدا کند که به قتل پدرش مرتبط باشد.
با چیزی که دید دست از جستجو برداشت و غمی در دلش نشست. عکسی از خودش بود. قاب عکس را از کشو بیرون آورد و دستی میان موهایش فرو برد.
قاب را روی میز گذاشت و این بار پرونده های روی میز را باز کرد و با نگاهی تند و سرسری از روی متون آن می گذشت اما باز هم چیزی پیدا نکرده بود.
دکمه ی پاور کیس را فشرد و به بالا آمدن ویندوز خیره ماند که هنوز صفحه بالا نیامده خاموش شد و اتاق در تاریکی فرو رفت.
نفس کلافه ای کشید و تکیه اش را به پشتی صندلی داد. در این هیر و ویر همین قطع شدن برق را کم داشت.
دستش روی میز نشست و کورمال کورمال در حالی که در آن تاریکی چیزی را نمی دید، با دستش دنبال گوشی اش گشت. چشمانش به تاریکی عادت نکرده بود و گوشی را پیدا نمی کرد تا چراغ قوه اش را روشن کند.
در حال جستجو بود که حس کرد صدای باز شدن در را شنید و دستش حین جستجو خشک شد و از حرکت ایستاد. چشمانش گرد شد و مبهوت از روی صندلی برخاست که همان لحظه در اتاق باز شد و نور چراغ قوه ای روی صورتش افتاد و چشمش را زد.
یاحا در حالی که چشمانش از آن نور سفید میان آن تاریکی جمع شده بود، مبهوت زمزمه کرد: تو کی هستی؟
در همان حال هم دوباره دستش را روی میز برد و بالاخره توانست گوشی اش را پیدا کند.
شخص لحظه ای همان طور ایستاد و هیچ چیز نگفت و فقط صدای نفس های بلندش بود که به گوش می خورد ولی خیلی زود با همان سرعتی که آمده بود با همان سرعت هم از اتاق خارج شد و یاحا نیز پشت سرش دوید. در واحد را که آن مرد بسته بود را باز کرد و به دنبالش روانه شد.
نفس نفس زنان راهِ پله ها را پیش گرفت و با نور اندکی که توسط چراغ گوشی اش روشن میشد به دنبال آن فرد ناشناس می دوید.
آن قدری که هول و دستپاچه بود که پایش روی یکی از پله ها سر خورد اما قبل از افتادنش تعادلش را حفظ کرد و از دردی که توی پایش پیچید اخمی کرد.
گوشی را چرخاند و به آن مرد که از در اصلی خارج میشد نگاهی انداخت و سرعت دویدنش را با وجود درد پایش بالا برد اما وقتی از در بیرون زد و آن فرد را که ندید نفس زنان سر جایش ماند.
نگاهی به دو طرف خیابان انداخت. مغازه ها در حال بسته شدن بودند و چراغ مغازه و پاساژ رو به روی ساختمان و خانه های آن اطراف روشن بود.
ناامید و کلافه نگاه دیگری به هر دو طرف خیابان انداخت. همه ی رفت و آمدها عادی بودند و هیچ چیز مشکوکی در این بین دیده نمی شد. کلافه از آن که هیچ چیز عایدش نشده بود، دستی میام موهایش فرو برد.
با یأس عقب گرد کرد و دوباره وارد ساختمان شد و دیگر از تاریکی خبری نبود.
نگهبان ساختمان با دیدنش پرسید: چیزی شده آقای زارع؟
بی توجه به سوالش گفت: شما کسی رو ندیدین؟
متعجب پرسید: کی؟!
دستی میان موهایش فرو برد.
- مگه شما این جا نبودین؟
- چرا بودم اما برق که یهو رفت پا شدم رفتم ببینم مشکل از کجاست که دیدم فیوز پریده.
- کس دیگه ای این جا نیست؟
- بیشترشون رفتند و کسی دیگه فکر نمی کنم تو ساختمون باشه.
یاحا با حرص زمزمه کرد: لعنتی!
نگهبان بی خبر از همه جا گفت: مگه کس دیگه ای اومده بود این جا؟
بی اعتنا به حرفش گفت: فیلم دوربین ها قطع شده؟
همان طور که سمت میزش می رفت جواب داد: بله، البته یکی دو روزه همش دوربینا مشکل پیدا کرده و اختلال داره، یه وقتا بعضی هاشون کار نمی کنند. امروز زنگ زدم بیان ببینند چه مشکلی پیش اومده، قراره فردا بیان.
نفس کلافه و پر حرصش را بیرون فرستاد و دوباره سمت پله ها رفت و در اتاق پدرش را گشود.
سعی می کرد چهره ی آن مرد را به خاطر بیاورد در صورتی که نتوانسته بود اصلا صورتش را هم ببیند.
تنها در تاریکی اتاق سایه ای از او دید و وقتی هم آن شخص نور چراغ قوه اش را توی چشمانش انداخته بود، نور چشمش را زد و پس از آن هم مرد عقب گرد کرد و رفته بود.
روی صندلی ولو شد و پای راستش را بالا آورد و دستی به آن کشید، اندکی مچش درد داشت اما مهم فقط آن شخص ناشناس بود که از دستش گریخته بود.
تا عصر در دفتر خودش بود و با همراز ملاقات کرده بود.
شب گذشته یاحا با او تماس گرفته و تأکید کرده بود که بدون هیراد به دفترش بیاید و درباره ی پرونده ی کوروش با هم صحبت کنند.
همراز هم حرفش را گوش داد و به تنهایی به دفترش رفت و قضیه ی قتل کوروش و تمام اتفاقاتی که افتاده و به پلیس هم گفته بود را برای یاحا نیز تعریف کرده بود.
پس از رفتن همراز او هم به خانه اش برگشت اما آن قدر فکر کرد و سعی کرده بود اتفاقات را کنار هم بچیند که جرقه ای در ذهنش زده شد که به دفتر پدرش بیاید. قصد داشت آمدن را برای صبح فردا بگذارد اما طاقت نیاورد و همین امشب به دفتر آمد و اکنون هم این اتفاق بیش از پیش سردرگم و گیجش کرده بود.
چه قدر از خودش شاکی و عصبی بود که نتوانسته بود جلوی او را بگیرد و اجازه ندهد فرار کند.
بلند شد و بی هدف چرخی در اتاق زد و سمت کتابخانه ی گوشه ی اتاق رفت و دانه به دانه پوشه ها و زونکن هایی که آنجا چیده شده بود را درآورد و به همه شان نگاهی انداخت و هر بار ناامیدتر از قبل میشد.