- عذر می خوام مزاحمتون شدم. اما درباره ی ملاقاتی که اون روز تو کارخونه با هم داشتیم با مادرم صحبت کردم و ایشون خواستند که یه قرار ملاقات با هم بذاریم و مادرم هم براتون یه پیشنهاد دارند.
یاحا با حرکتی لاک پشتی کمی جلو رفت و دوباره چراغ قرمز شد و ایستاد.
- باشه، پس جا و زمانش با شما.
همراز پرونده ی جلوی دستش را ورق زد و پاسخ داد: مامان گفتن که اگه همین امروز عصر فرصت دارید بیاین خونه ی ما.
یاحا سری تکان داد.
- خیلی خب من امروز وقتم خالیه، میام.
همراز با رضایت گفت: ممنونم، پس آدرس رو براتون می فرستم.
خداحافظی کوتاهی کردند و همراز تماسی با مادرش گرفت تا به او خبر دهد.
وسایلشان را کاملا چیده و دیگر از به هم ریختگی خانه شان خبری نبود.
مهرنوش هم با هیراد کمی صحبت کرده بود که موقع آمدن یاحا آرام باشد و جنجال راه نیندازد و هیراد با اخم هایی درهم به ناچار قبول کرده بود.
صدای زنگ که بلند شد همراز سمت آیفون رفت و دکمه را فشرد.
در واحد را باز کرد و نگاهش به یاحا افتاد و سلام کرد و از جلوی در کنار رفت و به داخل تعارفش کرد.
جوابش را داد و داخل آمد.
مهرنوش نیز با لبخند نگاهش می کرد. یاد گذشته ها افتاد که گفت: ماشاالله اون قدر تغییر کردی که انگار یه یاحای جدید متولد شده.
هیراد حق به جانب و با اخم به او نگاه می کرد و همراز در آشپزخانه در حال ریختن چای بود.
یاحا لب هایش را به لبخندی کج کرد و مهرنوش پرسید: یلدا جان چه طوره؟ تو این مدت درست حسابی نتونستم باهاش حرف بزنم، دلم تنگ شده بود واسش.
یاحا کمی سر جایش جابجا شد و جواب داد: اتفاقا اونم می خواست بیاد دیدنتون که...
کمی مکث کرد. حتی گفتن کلمه ی مادر هم برایش سخت بود آن هم پس از آن روز نحس و آن اتفاق منحوس.
- که مامانم برگشت و دیگه فرصت نشد. روزای اول مرگ بابا هم اصلا حال خوبی نداشت.
مهرنوش آهی کشید.
- درک می کنم یاحا جان. هم دردیم. راستی چه قدر نغمه جون عوض شده.
یاحا پلکی بر هم گذاشت. از حرف زدن درباره ی نغمه عذاب می کشید.
آمدن همراز و گرفتن سینی چای در مقابلش باعث شد کمی برای جواب دادن فرصت بخرد و اندکی آرام شود.
استکانی برداشت و تشکری زیرلب کرد و در جواب مهرنوش گفت: خاصیت زمانه و اتفاقات که گاهی اون قدر روی آدم تأثیر میذارن که انگار اون آدم به کل عوض میشه و هیچی ازش نمی مونه.
لحنش تلخ اما معنا دار بود طوری که باعث شد هر سه به او خیره بمانند و نگاه همراز به او موشکافانه بود. چه اتفاقی افتاده بود که یاحا صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود؟ هیچ گاه یادش نمی آمد این قدر تلخ شده باشد. تا یادش می آمد یاحا بود و لبخندها و خنده هایش.
یاحا که واکنش آنها را دید، سعی کرد جو سنگینی که به خاطر حرفش در فضا حکمفرما شده بود گفت: خب بگذریم، گفته بودین کارم دارید.
مهرنوش نفسی کشید و جرعه ای چای داغش را مزه کرد.
- همراز بهم موضوع رو گفت. می خواستم ازت بخوام بشی وکیل کارخونه و هم وکالت پرونده ی کوروش رو به عهده بگیری. هر کمکی هم از دست ما بربیاد حتما انجام میدیم.
نگاهش رفت سمت هیراد که طلبکارانه به او دوخته شده بود.
- من؟
- بله، چون این دو پرونده بی ربط به هم نیستند و اون قدری بهت اعتماد دارم که می دونم از پسش برمیای.
هیراد پوزخند زد و نتوانست ساکت بماند: البته اگه احتمال پلیس درست نباشه!
منظورش واضح بود. اشاره اش به مدارک علیه تورج بود.
یاحا با حرص از جا بلند شد. اگر می ماند و او باز هم به نیش و کنایه زدن هایش ادامه می داد، تضمینی وجود نداشت که با او درگیر نشود.
- متأسفم خانوم رادفر، من نمی تونم قبول کنم.
همراز تشر زد: هیراد بس کن!
هیراد اخم کرد و مهرنوش هم برخاست.
- یاحا جان صبر کن، هیراد منظوری نداشت.
پوزخندی زد.
- بله، واضحه که منظوری نداشت!
قدمی سمت در رفت و مهرنوش نیز دنبالش روانه شد.
- یاحا جان، صبر کن. کجا می خوای بری؟
یاحا کلافه جواب داد: من نمی تونم با کسی که تهمت قتل و دزدی به پدر من بزنه کار کنم خانوم رادفر. با اجازه.
دستش روی دستگیره نشست که مهرنوش سریع گفت: صبر کن یاحا جان، اصلا هیراد همین جا و پیش من قول میده دیگه از این حرفا نزنه. فقط این پرونده رو قبول کن.
یاحا سمتش برگشت و نگاه چپ چپی به هیراد انداخت که او هم نفس کلافه ای کشید و چیزی نگفت.
همراز در سکوت نگاهش می کرد. دلیل اصرار مادرش را می فهمید. مادرش یاحا را فردی قابل اعتماد می دانست و از کارش اطمینان داشت و از طرفی پای پرونده ی پدر خودش در میان بود و می توانست در حل این پرونده هم کمک های خوبی کند.
یاحا گفت: خیلی خب قبوله. فقط من باید پرونده ی آقا کوروش رو حتما مطالعه کنم.
مهرنوش لبخندی زد و یاحا با نگاه پر اخمی به هیراد، رو به همراز و مادرش خداحافظ زیرلبی گفت و بدون آن که منتظر جوابشان بماند از خانه شان بیرون زد.
* * *
کلید را در قفل چرخاند و وارد دفتر پدرش شد.
کلید برق را فشرد و فضا در روشنایی فرو رفت.
نگاهی به اطرافش انداخت. برعکس هر وقت که می آمد، سوت و کور بود و روی میز و صندلی ها گرد و غبار نشسته بود.
نگاه از میز منشی و صندلی هایی که برای مراجعین چیده بودند گرفت و یکی دیگر از کلیدهای دسته کلیدش را در قفل اتاق پدرش چرخاند و وارد شد و آه از نهادش برخاست. چه قدر جای خالی تورج پشت این میز خالی بود.
گاهی اوقات که به او سر میزد و یا درباره ی پرونده هایش برایش سوال پیش می آمد، پدرش با آن جدیت همیشگی و آن عینک روی چشمانش پشت آن میز می نشست و به حرف های او گوش می سپرد و راهنمایی اش می کرد.