همراز سری تکان داد و در سکوت حواسش را جمع رانندگی اش کرد اما با یادآوری صبح و آمدن یاحا به کارخانه نیم نگاهی سمت مادرش که خیره به خیابان شلوغ و پر ترافیک بود گفت: امروز پسر عمو تورج اومده بود کارخونه.
مهرنوش سمتش برگشت و متعجب پرسید: یاحا رو میگی؟
- آره.
- خب چی می خواست؟
خلاصه ای از ماجرا را برایش تعریف کرد و افزود: نمی دونم باید بهش اعتماد کنیم یا نه. اونم با مدارکی که علیه عمو تورجه. الان تنها مظنون پرونده بعد از رفع اتهام از اون مَرده که اومد و بابا رو تهدید کرد فقط عمو تورجه. هیراد هم میگه بهش اعتماد نکنیم چون از کجا معلوم کار عمو تورج نبوده و این پسرش هم از کار باباش خبر نداشته.
مهرنوش هم به فکر فرو رفت.
- چی بگم والا! اما من فکر نمی کنم نیتی پشت این درخواستش بوده باشه. و اگه هم اون به نتیجه ای برسه ممکنه کمکی تو پرونده ی بابات هم بشه.
- یعنی شما موافقین با پیشنهادش؟
بی ربط گفت: یاحا پسر خوبیه. با این که چند ساله ازش بی خبر بودیم اما هنوزم تو چشماش مهربونی و پاکی رو می بینم. اهل دروغگویی و این حرفا نیست.
مکثی کرد و سپس ادامه داد: من مخالفتی ندارم و حتی به نظرم می تونه جایگزین پدرش تو کارخونه هم بشه.
همراز متحیر پرسید: یعنی بشه وکیل کارخونه؟
سری تکان داد و به نیمرخ دخترش خیره شد.
- آره، هم کارخونه و هم پرونده ی بابات. همیشه باهوش بود و زبر و زرنگ و هر کاری رو که می خواست اون قدر زمان میذاشت و اون قدر تلاش می کرد تا به نتیجه برسه. من همیشه این روحیه و اراده اش رو خیلی دوست داشتم و تحسین می کردم.
همراز به فکر رفت. مادرش بیراه هم نمی گفت.
سر امتحان ریاضی دوره ی راهنمایی اش بود که تورج و یاحا به خانه شان آمدند. تورج با پدرش کار داشت و یاحا را هم آورده بود چون هم تورج و هم کوروش به ذکاوت اون اطمینان داشتند و با وجود سن کمش اما راه حل های خوبی درمورد اوضاع کارخانه می داد.
می دانست امتحانش را خراب خواهد کرد اما یاحا ابتدا با شوخی و خنده کمی از حال و هوای استرسش کم کرد و سپس خودش پیش او نشست و آن قدر برایش درس را توضیح داد و با او که هیچ وقت به درس علاقه نداشت حرف زد که آرام شد و نتیجه اش هم شد نمره ی نوزده اش.
آن پسر مهربان و خوش قلب می توانست دروغگو باشد؟!
اما سال ها بود که از هم دور بودند و زمان گاهی ذات آدم ها را عوض می کرد.
- ولی هیراد مخالفت می کنه.
جواب داد: خب حق داره بعد این اتفاقات بهش شک کنه اما اگه بفهمه که شکش بی جا بوده، مخالفتی نداره. بعد این خرید و فروش خونه و اثاث کشی بهش خبر بده که بیاد تا باهاش صحبت کنیم ببینیم اصلا پرونده ی بابات و وکالت کارخونه رو قبول می کنه یا نه هم این که اونم حتما درگیره دیگه، دو روز دیگه مراسم هفتم پدرشه.
همراز سری به نشانه ی تأیید تکان داد و ریموت را فشرد.
* * *
همراز با خستگی سمت آشپزخانه ی خانه ی جدیدشان رفت و لیوانی را از داخل کارتن وسایلشان بیرون آورد و زیر شیر آب گرفت و آن را یک نفس سر کشید.
جمع کردن وسایل و اثاث کشی و دوباره چیدن وسایلشان حسابی خسته اش کرده بود.
حتی بعضی از وسایلشان را نیز به دلیل کوچک بودن خانه و جا نشدن آن مجبور به فروختن شدند.
مادرش همچنان در حال چیدن و مرتب کردن وسایل بود و هیراد نیز روی چهار پایه ای رفته و پرده ها را به پنجره هایشان نصب می کرد.
مهرنوش در حال درآوردن ظرف و ظروف از داخل کارتون گفت: همراز زنگ بزن واسه ناهار یه چیزی سفارش بده.
همراز سری تکان داد و گوشی اش را میان آن همه شلوغی پیدا کرد و همان طور که شماره ی رستوران را می گرفت پرسید: چی می خورین شما؟
هیراد از روی چهارپایه پایین آمد و عرق پیشانی اش را با پشت دست خشک کرد و جواب داد: من هیچی، باید برم.
مهرنوش گفت: کجا بری؟ بمون با هم ناهار می خوریم.
همراز هم تأیید کرد: مامان راست میگه، بمون.
مخالفت کرد: ممنون، اما یه کاری دارم باید برم حتما.
همراز نگاهش کرد اما سوالی نپرسید و هیراد هم متوجه ی نگاهش شد اما به روی خودش نیاورد و تعارف های آن دو را رد کرد و از خانه بیرون زد و پس از بسته شدن در گوشی اش را را از جیبش درآورد و شماره ای گرفت.
- الو هیراد؟
بی مقدمه و سریع پرسید: چی شد؟ اوضاع چه طوره؟
صدای مخاطب پشت خط پر از غم شد.
- همه چی ریخته به هم، پس کی میای؟
آه از نهادش برخاست و با قدم هایی سست و کم جان سمت ماشینش رفت.
- دارم همه چیو درست میکنم، زود میام، خیلی زود.
تماس را قطع کرد و با حالی خراب سوار ماشین شد و سرش را روی فرمان گذاشت.
* * *
صدای برف پاکن در سکوت سنگین و خسته کننده ی ماشین می پیچید و او پشت چراغ قرمز و در ترافیک سنگین و کلافه کننده مانده بود.
نگاهش به ثانیه شمار چراغ قرمز بود و نفس کلافه ای کشید. به همین زودی این مسیر باز نمیشد.
بی هدف به حرکت برف پاکن و برخورد قطرات باران به شیشه نگاه می کرد که صدای گوشی اش سکوت فضا را شکست.
گوشی اش را برداشت و با نگاه به شماره ی رند و ناشناس روی صفحه، انگشتش روی آیکون تماس لمس کرد.
- بله؟
- سلام، آقای زارع؟
فکر کردن نیازی نداشت. این صدا زیادی آشنا بود. مگر میشد فیلم و برنامه هایی که همراز دوبله و اجرا کرده بود را از یاد برد؟
- سلام، بفرمایید خانوم رادفر.
چه قدر بینشان فاصله افتاده بود که همراز که گاه اسمش را مخفف می کرد و "راز" صدایش میزد، شده بود "خانم رادفر!"
لبخند محو و کمرنگی روی لب همراز آمد، شناخته بودش.