پرگار

قسمت 52

رایگانفاطمه احمدی

مقابل آینه به صورت گریان نگاه کرد.

آرایش چشمان زیبایش که به خاطر اشک اطراف چشمش پخش شده بود و چشمان سرخ و اشک بارش، تصویر غمگینی را از او در آینه می ساخت.

خیلی چیزها خراب شده بود و دیگر هم درست شدنی نبود...

* * *

گوشی اش دستش بود و در فضای مجازی می چرخید.

یاد دیدار امروزش با همراز افتاد و ناخودآگاه نام همراز را در صفحه ی اینستاگرامش تایپ کرد و وارد پیجش شد.

آخرین پستش مربوط به حدود دو هفته ی قبل بود، یعنی قبل از مرگ پدرش، که شعری زیبا را با آن صدای دلنشین و گرمش خوانده بود.

دستش سمت دکمه ی کنار گوشی اش رفت و صدای آن را بالا برد و صدای همراز در میان موسیقی آرام و بی کلامی بلند شد.

"به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ، ولی لب هایم...

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد...

خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها

عاقبت با قلم شرم نوشتند :"نشد"

فاضل_نظری

از آن همه آرامشی که در صدای این دختر نهفته بود، حسی از آرامش در قلبش نشست.

عجب صدای خوبی داشت. انگار که صدایش گوش هایش را نوازش می داد.

بقیه ی پست هایش را نیز نگاه کرد. بیشترشان از فضای رادیو و استودیو بود و بعضی ها نیز تمرینات دوبله اش و چند عکس مشترک با هیراد.

یاد هیراد اخم را مهمان پیشانی اش کرد. چه قدر از آن پسر خودخواه که تهمت قاتل بودن به پدرش می‌زد بدش می آمد.

بی حوصله گوشی را کنار گذاشت. ممکن بود هیراد، همراز را منصرف کند تا با او همکاری نکند و تمام امیدش ناامید می‌شد.

صدای زنگ آپارتمانش که بلند شد، بی حوصله از جا برخاست و در را گشود و با دیدن نغمه جا خورد.

آرام سلام کرد که نغمه لبخندی بر لبش آمد و گفت: نیام تو؟!

به خودش آمد و از کنار در کنار رفت.

نغمه داخل شد و نگاهی به اطرافش انداخت و پالتوی چرم اصل و گران قیمتش را از تنش بیرون آورد.

- چرا هر چی بهت زنگ زدم جواب نمی دادی؟

نخواست مستقیم بگوید حوصله ی حرف زدن با هیچ کس به خصوص او را نداشته.

- یه کم درگیر بودم. چیزی شده که اومدی این جا؟

بی تعارف روی یکی از مبل ها نشست و پایش را روی پای دیگرش انداخت.

- برای اومدن خونه ی پسرم و دیدنش باید دلیل داشته باشم؟

یاحا پوزخند زد و سمت آشپزخانه رفت و قهوه سازش را روشن کرد و ترجیح داد پاسخی ندهد.

تا موقعی که قهوه آماده شد همان جا ماند و نغمه هم حرفی نزد.

با سینی قهوه از آشپزخانه بیرون آمد و آن را روی میز گذاشت و با تأخیر سوال مادرش را پاسخ داد: به نظرت واسه یه چیزایی دیر نشده؟

نغمه لب رژ خورده اش را گزید و زمزمه کرد: یاحا!

او فنجان قهوه اش را برداشت و سمت لبش برد و نغمه با دلگیری گفت: تو چرا این قدر تلخ شدی یاحا؟ کجا رفته اون مهربونی و شیطنت هات که خنده رو لب همه می آورد.

نیشخندی زد و چیزی نگفت و کسی چه می دانست که تمام آن شیطنت و خنده ها تنها نقابی بیش نیست برای پوشاندن اندوهش و پنهان کردن عذاب وجدانش، اکنون با مرگ پدرش گویی این نقاب از او برداشته شده و او هم شده بود همان یاحای همیشگی و چیزی که واقعا بود.

تلخی قهوه کامش را هم تلخ کرد اما اهمیتی نداد. بگذار کامش تلخ شود، نه که خیلی زندگی شیرینی هم داشت!

با لحنی بی حس که کاملا با گذشته اش متناقض بود گفت: من حوصله ی شنیدن حرفای تکراری و اون توجیه ها رو ندارم. پس بهتره این بحث، شروع نشده تموم بشه.

نغمه با ناراحتی نگاهش کرد و یاحا تلخ تر از قبل اضافه کرد: فکر کن کلا دوتا بچه داری، فکر کن یاحایی وجود نداره، دست از سرم بردار. چون خودت خوب می دونی چرا.

حرف در دهانش خشک شد و گویی سطلی آب داغ روی سرش ریختند. اما با این وجود به او حق می داد که به خاطر آن رازی که فقط او و یاحا و آن نفر سوم از آن خبر داشتند.

یاحا فنجان خالی اش را روی میز گذاشت و از جا بلند شد و پوزخندی زد.

- رفتی درم پشت سرت ببند.

سپس بی توجه به چهره ی وارفته ی مادرش سمت اتاقش رفت و در را پشت سرش به هم کوبید.

* * *

مشاور املاک در حال توضیح دادن بود.

- این جا از بهترین آپارتمان های این منطقه ست. هم امنیت داره واسه شما که دو تا خانوم هستید و هم همسایه های خوبی داره. همون طور که خودتون می بینید ویوی خوبی داره.

سپس خودش با اشاره به آشپزخانه گفت: اونم آشپزخونه ست که ام دی افه. اون طرف هم دو تا اتاق خوابه و این سمت هم سرویسه. خلاصه کنم که این مورد واقعا اوکازیونه و نباید از دستش داد.

همراز نگاهی به دور تا دور خانه انداخت. تقریبا بزرگ بود ولی نسبتا به خانه ی قبلی شان خیلی کوچک نشان می داد.

مهرنوش هم در حال تماشای خانه بود. برایش کوچکی و بزرگی خانه اهمیت نداشت فقط برای آن خاطراتشان در آن خانه دلش تنگ می‌شد و گرفته بود.

همراز کنار مادرش ایستاد و گفت: نظرت چیه مامان؟ به نظر جای خوبی میاد.

مهرنوش بی تفاوت شانه ای بالا انداخت.

- فرقی برای من نداره. هر طور که تو موافق باشی.

مرد هم سمتشان آمد و پرسید: خب نظرتون چیه؟

همراز پاسخ داد: خونه ی خوبیه.

- پس قولنامه رو بنویسیم؟

همراز سری تکان داد: بله اما دو سه روزی طول می کشه که مشتری خونه ی خودمون پول رو واریز کنه.

پذیرفت: مشکلی نیست، تو این چند روز کارا رو انجام میدیم.

در راه برگشت به خانه ی خودشان بودند که مهرنوش کوتاه گفت: باید کم کم اثاثمون رو جمع کنیم.