پرگار

قسمت 51

رایگانفاطمه احمدی

همراز سری تکان داد و او اضافه کرد: هیراد، توام اگه همراز کاری نداره پاشو بریم تو کارگاه حواست به کارگرا باشه. من که این قدر با این طلبکارها حرف زدم زبونم مو درآورد.

همراز با ناراحتی گفت: خونه رو گذاشتیم واسه فروش و مشتری هم اومده و پسندیده. همین که یه جا رو پیدا کنیم سند می زنیم و پول رو می گیریم برای بدهی های بابا.

امید لبخندی زد.

- نگران نباش دخترم. منم ویلای شمالم رو می خوام بفروشم. کم کم جورش می کنیم.

همراز به لبخندی محزون بسنده کرد و هیراد و امید نیز از اتاق بیرون رفتند.

همراز پشت میزش برگشت و روی صندلی اش جای گرفت.

یاحا چه جنجالی راه انداخته بود!

دستش سمت کارتی که او روی میزش گذاشته بود کشیده شد و آن را برداشت و خواند:

"یاحا زارع، وکیل پایه یک دادگستری"

پایین آن هم آدرس دفترش همراه با شماره تماس خودش و دفترش بود.

چهره اش جلوی چشمانش آمد. آن یاحای شر و شیطان با آن قد بلند و لاغر که از چشمانش شیطنت می ریخت کجا و این یاحای خوش تیپ و قیافه با آن پرستیژ جذابش با آن حرف زدن جدی و محکمش کجا!

وقتی زمان نوجوانی و اوایل جوانی اش هر روز با دختری بود و گاهی آنها را سرکار می گذاشت، لقب "روباره مکار و گربه نره" به او داده بود!

خنده اش گرفت. چه قدر آن روزها سر به سرش می گذاشت اما با این وجود حامی خوبی بود.

یادش می آمد آن زمان یک بار که به خانه ی تورج رفتند، در هنگام بازی با یاحا و یلدا و چند نفر از بچه های هم سن و سال آن محل، همراز توپ را محکم شوت کرد طوری که به شیشه ی خانه ی همسایه خورد و شکست. یاحا آن را گردن گرفت و پس گردنی ای هم از مرد همسایه خورد و خودش هم با پول توی جیبی اش خسارت شیشه را داد و هیچ کدام هم به خانواده هایشان چیزی نگفتند.

به صندلی تکیه داد و دستی رو کارت کشید و باز هم خاطره ای دیگر از او به یادش آمد.

با وجود اخم و ترش رویی های مادر یاحا، نغمه، همگی به ویلای امید در شمال رفته بودند.

آنجا با دو تا از بچه هایی که همسایه شان بودند مشغول بازی شدند که در میان بازی شان دعوا شد و پسرک همسایه همراز را هل داد که روی زمین افتاد و یاحا از خجالت آن پسر درآمد با وجودی که خودش هم کتک خورده بود ولی وقتی همراز شش ساله را ترسیده و گریان دید به او لبخند زد و گفته بود کسی بخواهد اذیتت کند با خودم طرف است و فقط خودم حق اذیت کردن و سر به سر گذاشتن تو را دارم!

خنده ای روی لبش آمد و زمزمه کرد: یادش بخیر، چه روزایی بود.

گوشی اش را برداشت و شماره اش را به نام یاحا زارع سیو کرد و دوباره سرش را توی پرونده ها برد.

خودش باید حتما به نتیجه ای می رسید.

از یک طرف هم باید با هیراد حرف می زد تا دست از لجبازی هایش بردارد تا با یاحا همکاری کنند و هم باید برای زندگی اش فکری اساسی می کرد؛ هر روز با بحث و دعوا گذراندن که زندگی نمی شد. تازه هنوز هم سر خانه و زندگی خودشان نرفته بودند و این وضعشان بود.

از سویی دیگر نیز باید همراه مادرش به دیدن خانه هایی که مشاور املاکی برایشان در نظر گرفته بود می رفت و پس از آن هم ماشین پدر و مادرش را برای فروش به نمایشگاه ماشین می‌برد.

چه قدر کار داشت!

* * *

نگاهی به میزی که با سلیقه چیده و غذاهایی که ساعت ها وقت صرف پخت آنها گذاشته بود گرفت و به شمع های روشن دور میز دوخت.

پوزخندی زد. با چه علاقه ای چندین ساعت وقت گذاشته بود که حتی شده یک شب با هم شام بخورند اما او حتی نیم نگاهی هم به نیلوفر و این میز با این غذاها و دسرهای رنگارنگ نینداخته بود.

با بغضی که در گلویش سنگینی می کرد به آرامی از روی صندلی بلند شد.

نگاهی به میز انداخت و کمی خم شد و شمع های بلند را فوت کرد و همزمان اشکش هم چکید.

بی توجه به غذاها و بدون جمع کردن آن ها سمت پله ها قدم برداشت.

گام هایش سست و کم جان بود و چشمانش از اشک تار شده بود.

پله ها را به آهستگی بالا رفت. دیگر برای هیچ چیز عجله نداشت.

دست تکیه زده اش از نرده کنده شد و آهی عمیق کشید.

همان جا لحظه ای ایستاد و نگاهی به در اتاق بسته ی امید انداخت. امیدی که هنوز هم عاشقانه دوستش داشت و به خاطرش بارها و بارها در این سال ها غرورش را شکسته بود تا از دستش ندهد.

اما تمام این ها بی فایده بود و تأثیری نداشت. دل امید دیگر پیش او نبود.

قطره اشکی دیگر از چشمش چکید. حتی اختیاری روی اشک هایش نداشت، چه برسد به زندگی اش!

نیشخند تلخی زد. این که می دانست هیچ چیز مانند سابق نخواهد شد و باز هم ادامه می داد، زیادی تلخ و دردناک بود و دلگیر...

قدمی جلو گذاشت تا شاید حتی کلمه ای هم که شده با عشق بی معرفتش حرف بزند.

دستش برای در زدن جلو رفت اما با شنیدن صدای خنده ی بلند امید دستش میان هوا خشک شد و معلق ماند.

کس دیگری در قلب همسرش بود، کسی که باعث می‌شد این گونه بی قید و راحت بخندد. چند وقت بود که حتی برای او لبخند هم نمی زد؟!

چه شد که این قدر زندگیشان دستخوش این طوفان شد؟

دستش به آرامی پایین آمد و سمت صورتش رفت و اشک هایی که حتی نمی دانست کی شدت گرفته اند را پس زد اما چشمانش چون سیل بودند که اشک آن تمام شدنی نبود...

باید از این جا دور می‌شد که اگر لحظه ای دیگر به این خنده ها و قربان صدقه رفتن ها گوش می سپرد قطعا در همین حین جان می‌داد.

رو برگرداند و با اندوهی که روی شانه های خم شده اش نشسته بود، سمت اتاق خودش رفت.