پرگار

قسمت 50

رایگانفاطمه احمدی

- ممنون، من زیاد وقتتون رو نمی گیرم. فقط چند تا سوال دارم ازتون در ارتباط با قتل پدرم.

قبل از آن که همراز به حرف بیاید هیراد با لحنی تند سکوتش را شکست: اون وقت واسه چی باید جواب بدیم؟ به ما چه ارتباطی داره؟

برعکس هیراد لحن یاحا آرام بود: چون پدر من تو این کارخونه کشته شده.

هیراد شانه ای بالا انداخت.

- به هر حال فکر نمی کنم به ما ربطی داشته باشه. در ضمن ما هر چی سوال بوده به پلیس جواب دادیم و الانم لزومی نمی بینم که بخوایم بازم اون اتفاقات رو توضیح بدیم و خانومم هم با یادآوری اون اتفاقات حالش بد میشه. پس بفرمایید.

یاحا اخمی کرد و جدی پاسخ داد: بله، خودم اینا رو می دونم اما باید تحقیقاتم رو شروع کنم.

هیراد ابرویی بالا انداخت: تحقیقات؟!

هیراد بود که فقط صحبت می کرد و اجازه ی حرف زدن به همراز را نمی داد.

یاحا سرش را تکان داد: بله، وکالت پرونده ی پدرم به عهده ی منه.

هیراد این بار پوزخندی زد.

- وکالت پرونده ی اون تورج؟! لابد می خوای رفع اتهام کنی ازش اما همه ی مدارک علیه اونه و تلاش هات بی فایده ست آقای وکیل!

همراز نیز به خاطر لحن تند او اخم کرد و تشر زد: هیراد جان!

دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد.

- تو لطفا چیزی نگو. خودم باید با این آقا صحبت کنم.

سپس رو به یاحا اضافه کرد: ببین آقای وکیل، ما هیچ کمکی نمی تونیم بهت بکنیم. اونم وقتی که پدر جنابعالی تو اتاق مدیریت کشته شده وقتی که اثر انگشتش رو گاوصندوق بوده و گاوصندوق هم باز. بذار تفهیمت کنم که این یعنی چی! این یعنی پدر شما خواسته دزدی کنه از گاوصندوق کارخونه.

اخم های یاحا غلیظ شد و لحنش هم تندتر از هیراد.

- مواظب حرف زدنت باش.

- اگه نباشم؟!

همراز کلافه از بحث های آن دو و رفتار ناخوشایند هیراد با صدایی بلند رو به آن دو که صدایشان داشت بلندتر می شد گفت: بس کنید لطفا.

لحظه ای هر دو ساکت شدند و یاحا نگاهش را به همراز دوخت.

- من اومده بودم با شما حرف بزنم خانوم رادفر. چون که بعی

د نیست پرونده ی پدر من و پدر شما به هم مرتبط باشه یا چیزی این بین مشترک باشه. و با حل شدن پرونده ی پدرم امکان داره به چیزایی راجع به پرونده ی آقای رادفر هم برسم و انتظار همکاری داشتم از شما نه چنین رفتار زننده ای از همسرتون!

سپس از جا بلند شد و نگاه همراز بالا آمد و متفکر یه او دوخته شد. چندان بیراه هم نمی گفت؛ امکان حل شدن پرونده ی پدرش و پیدا شدن قاتل کوروش هم بیشتر می‌شد.

نمی خواست این فرصت را از دست دهد.

دست یاحا روی دستگیره ی در نشست که همراز صدایش کرد: صبر کنید آقای زارع.

ایستاد ولی برنگشت. هیراد با اخم چشم و ابرویی برایش آمد اما او اعتنایی نکرد و گفت: من باهاتون همکاری می کنم.

هیراد حرص زد: همراز! می دونی باباش چی کار کرده؟

یاحا سمتش برگشت و مسیر رفته را بازگشت و کنار میز همراز ایستاد.

دستش سمت جیب بارانی مشکی اش رفت و کارتی درآورد و روی میزش گذاشت.

- این کارت منه. تو یه وقت مناسب تر می تونیم حرف بزنیم.

نیم نگاهی سمت هیراد انداخت و با پوزخندی افزود: الان که دیگه نمیشه حرف زد.

همراز چیزی نگفت و نگاهی به کارت انداخت و هیراد به جای او جواب داد: نخیر لازم نکرده.

یاحا نادیده اش گرفت و رو به همراز خداحافظی زمزمه کرد و بدون توجه به هیراد از اتاق بیرون زد.

پس از رفتن او هیراد با حرص صدایش را بالا برد.

- معلوم هست داری چی کار می کنی همراز؟ من خودم خوب حالیش کردم که بره رد کارش بعد تو میگی باهات همکاری می کنم؟

همراز هم با اخم و صدای بلند گفت: تو مگه معلومه چی کار می کنی؟ این چه طرز رفتار و حرف زدن بود؟ هان؟ نمی تونستی بدون بی ادبی باهاش حرف بزنی؟

هیراد بلند شد و مشتی روی میز کوبید که همراز لحظه ای با ترس چشم بست.

- تو دیوونه شدی همراز. بابای این پسره که ازش حمایت می کنی مشکوکه به قتل بابات. می فهمی؟ از کجا معلوم که با نقشه نیومده سراغت؟ که رو مخت بره و راضیت کنه رضایت بدی؟ فکر کردی فی سبیل الله میاد میگه کمکت می کنم؟

همراز هم از پشت میزش بلند شد و رو به رویش ایستاد.

- هنوز هیچی مشخص نشده هیراد. چرا این قدر تو بدبینی؟

پوزخندی زد و خنده ای عصبی کرد.

- من بدبینم؟ تو چرا این قدر ساده ای آخه دختر؟

تقه ای به در خورد و امید با اخم هایی درهم داخل آمد و تشر زد: چه خبرتونه؟ صداتون کل ساختمون رو برداشته!

هیراد با حرص به همراز اشاره کرد.

- از این بپرسین. آخرش من با کاراش دیوونه میشم.

همراز با قهر رو برگرداند.

- منم دارم دیوونه میشم از دست تو و این کارات.

پوزخند زد: اون وقت کارای من یا کارای تو؟ من بودم به پسر اون قاتل گفتم همکاری می کنم باهاش یا ازش کارت گرفتم؟ پسره پررو اومده به زن من شماره میده!

همراز با اخم تشر زد: هیراد!

امید کلافه از بحث هر دو گفت: بس کنید دیگه، أه! همراز جان تو درست تعریف کن ببینم چی شده.

- پسرِ عمو تورج اومده بود این جا و از من کمک می خواست که بتونه به نشونه ای برسه برای پیدا کردن قاتل پدرش. چون می گفت احتمالش هست که قتل عمو تورج و بابام به هم ربط داشته باشه.

هیراد هم گفت: یعنی شما فکر می کنید راست گفته؟! اونم وقتی پدرش متهم اصلی قتل آقا کوروشه؟

امید متفکر نگاهشان کرد و سپس شانه ای بالا انداخت.

- چی بگم والا! به طور قطعی نمی تونم بگم که حرفاش راسته یا دروغ.

همراز که تأیید او را دید گفت: به نظر من دلیلی نداره که دروغ بگه.

امید "نمی دونم" ای زمزمه کرد و رو به آن دو گفت: هر تصمیمی می خواین بگیرید، اما این طور جروبحث و داد و فریاد نداره که! همراز جان اگه خواستی من یه وکیل آشنا هم دارم بهش میگم که بیاد رو پرونده کار کنه.