یاشار بود که پاسخ داد: نه هنوز. یاحا قراره وکیل پرونده ی بابا بشه.
نگاه نغمه با کمی مکث روی چهره ی پسرش کشیده شد و لبخند زد.
یاحا که تمام آن مدت را سکوت کرده بود از جا برخاست و گفت: من یه خرده کار دارم باید برم. توام با من میای یلدا؟
پس از اتمام جمله اش چشم غره ای هم سمت کاوه ی همیشه کم حرف رفت که در سکوت به حرف های آنها گوش می داد.
یلدا که هنوز دست مادرش را توی دستش گرفته بود جواب داد: نه من می خوام پیش مامان بمونم. توام بمون خب، بعد مدت ها دور هم جمع شدیم.
یاحا نیشخندی زد. با تمام اختلاف نظر و مشکلاتی که با پدرش داشت اما دورهم بودنشان بدون حضور پدرش را نمی خواست.
یاشار خوب برادرش را می شناخت و می دانست تلخی می کند که اجازه ی حرف زدن را به او نداد و دستش را کشید.
- می مونه امشب رو.
دهان برای اعتراض باز کرد که ادامه داد: غر هم نمیزنه.
حرص زد: یاشار!
صدایش را پایین آورد: یاشار و زهر مار! بگیر بشین دیگه. یه ساله ندیدمت، دیشبم که نموندی. الانم این قدر برم برم نکن و اعصابمو خورد نکن.
پوف کلافه ای کشید و به ناچار سر جایش نشست.
نغمه و یلدا در حال صحبت بودند و گیسو نیز حواسش به پسرک شر و شیطانش بود که همه شان معتقد بودند به عمویش رفته است.
کاوه نگاهی به برادر زن هایش که با اخم به او خیره بودند انداخت و بلند شد و نزدیک به آنها نشست.
- یاحا جان به خاطر دیشب ممنونم. یلدا دیشب بهم گفت چی شده.
یاشار با لحنی تند پرسید: کجا تشریف داشتین اون موقع شب؟ مگه قرار نبود تو پیش یلدا بمونی؟
یاحا نیز منتظر نگاهش می کرد.
- مونده بودم خونه اما یکی از دوستام بهم زنگ زد. یلدا هم اون موقع حالش خوب بود وگرنه که من نمی رفتم.
یاشار با لحن تند و تیزش کمی به او تشر زد و یاحا باز هم سکوت کرده بود. فکرش درگیر این موضوع بود و اتهامی که به پدرش نسبت داده بودند و همین طور رفتار کاوه. اما نگاه جدی و موشکافانه اش را از او گرفت. باید فکری اساسی می کرد.
با کلافگی دستی میان موهایش فرو برد و بی حوصله و خسته حواسش را به بقیه داد.
شام را دورهم خوردند اگر چه همگی بی میل و غمگین بودند و غذا همچون سنگی می ماند و طعمش مانند زهر بود.
پس از خوردن غذا یاحا که تحمل این خانه بدون پدرش را نداشت و مدام یاد روزهای گذشته شان می افتاد، دعواهای پدر و مادرش، گریه های یلدا و خیلی خاطرات تلخ دیگر. اصرارهای یلدا و یاشار و مادرش را برای ماندن رد کرد و به خانه ی خودش برگشت.
* * *
همراز گیج و کلافه به پرونده های مقابلش نگاه می کرد.
با تمام بی تجربگی اش اما حس می کرد چیزی این میان صحیح نیست و مشکلی وجود دارد اما نمی دانست کجا و همین هم به کلافگی اش دامن میزد.
نفسی کشید و به پشتی صندلی اش تکیه داد و دستش سمت گوشی اش رفت تا با هیراد تماس بگیرد و در این مورد با او مشورت کند که تقه ای به در خورد و هیراد داخل آمد.
همراز لبخندی خسته زد.
- خوب شد اومدی، همین الان می خواستم بهت زنگ بزنم بیای.
هیراد نیز با خستگی روی یکی از صندلی ها نشست و گفت: چرا؟ چیزی شده؟
همراز همان طور که سرش را روی کاغذی خم کرده بود گفت: بیا اینو ببین.
هیراد هم کمی خودش را جلو کشید و سرش روی کاغذ خم شد.
- خب؟
دستش را روی کاغذ و روی عددی گذاشت.
- این جا رو ببین، به نظرت اشتباهی پیش نیومده؟
هیراد کاغذ را از زیر دستش کشید و با دقت به آن محاسبات خیره شد و کمی بعد پاسخ داد: من مشکلی توش نمی بینم.
کاغذ را دوباره روی میز گذاشت و همراز متعجب گفت: یعنی هیچ مشکلی نداره؟ پس چرا حس می کنم یه ایرادی این وسط وجود داره.
هیراد با کلافگی نگاهش را از کاغذ به همراز سوق داد.
- همراز جان، عزیز من، چرا این قدر خودت رو درگیر این چیزا می کنی؟ چرا حرف منو باور نمی کنی؟ خب دارم میگم مشکلی نیست دیگه!
همراز نگاه مرددی به کاغذ انداخت و هیراد ادامه داد: همین الانشم دیر نشده همراز که بری سر کار خودت. اون دفعه رو یادت رفته که طلبکارها اومدند؟ تو می تونی از پسشون بربیای؟ امروزم دوباره اومدند این جا. همراز جان، عزیزم، کار تو این کارخونه به درد تو نمی خوره.
همراز کلافه دستی به شالش کشید و کاغذهای به هم ریخته ی روی میز بزرگش را جمع آوری کرد و داخل پوشه گذاشت و در همان حال گفت: ما قبلا حرف زدیم هیراد. اصلا هم حوصله ی بحث ندارم.
هیراد با اخم نگاه از او گرفت و همان لحظه صدای تلفن بلند شد.
همراز تلفن را پاسخ داد: بله؟
صدای منشی در گوشش پیچید: خانوم رادفر، یه آقایی اومدند که می خوان شما رو ببینند.
با کنجکاوی پرسید: کیه؟
- یه لحظه اجازه بدین.
لحظه ای بعد اضافه کرد: میگن آقای زارع، پسر آقای زارع خدا بیامرز.
متعجب شد. یاحا زارع این جا چه می کرد و با او چه کاری می توانست داشته باشد؟!
هیراد که متوجه تحیرش شده بود پرسید: چی شده؟
به منشی که منتظر پاسخش بود گفت: راهنمایی شون کنید داخل.
تماس را قطع کرد و رو به هیراد گفت: پسر عمو تورج.
او هم متعجب شد: اون این جا چی می خواد؟!
همراز شانه ای بالا انداخت و همان لحظه تقه ای به در خورد و با بفرمایید گفتن همراز در باز شد و یاحا داخل آمد.
همراز به احترامش نیم خیز شد و جواب سلامش را داد اما هیراد همان طور سر جایش نشست و با اخم و زیرلبی پاسخش را داد و همراز با اشاره به مبل ها گفت: بفرمایید.
یاحا نشست و لحظه ای سکوت کرد. نمی دانست از کجا شروع کند و از چه بگوید.
همراز که آن جو سنگین و سرد را بشکند گفت: چی میل دارید بگم بیارن؟