- خودتون هم میدونید که اوضاع کارخونه ریخته به هم و داره روز به روز بدتر هم میشه. اون قدری که ممکنه مجبور بشیم اعلام ورشکستگی کنیم.
ای وایی گفت و با ناراحتی سرش را تکان داد. پدرش کم برای جان گرفتن آن کارخانه زحمت نکشیده بود. جوانیاش و عمرش را داده بود.
نگاهش را به تورج دوخت. حس میکرد چیز دیگری هم وجود دارد اما او در حال کتمان است و واقعیت چیز دیگریست.
همچنان با نگاه مشکوک و موشکافانهای خیره به او نگاه میکرد که با صدای مادرش از فکر بیرون آمد.
- همراز جان، هیراد جان برید خونه، آقا تورج شما هم بفرمایید. من خودم امشب پیش کوروش میمونم.
همراز سریع مخالفت کرد: نه مامان، شما خستهای. من خودم هستم.
در نهایت نیز پس از رد و بدل شدن کلی تعارف بین هر چهار نفرشان، مهرنوش آنها را راهی کرد و گفت که خودش پیش کوروش میماند.
سوئیچ را به مادرش داد و پس از خداحافظی از او، هر سه از بیمارستان بیرون زدند.
تورج رو به آن دو گفت: کاری با من ندارین؟
همراز مردد شد. حس میکرد حرفی باقی مانده اما به زبان نمیآورد و احساس خوبی نداشت.
- چی شد آخه یهو؟ بابام که حالش خوب بود.
باز هم حس میکرد در حال پنهان کاری است.
- دخترم، گفتم که اوضاع اصلا خوب نیست و اعصاب پدرت خیلی به هم ریخته شده. بعدشم که بابات مشکل قلبی داره و نباید بهش استرس وارد شه که امروز خیلی روز سخت و پر استرسی بود، دلیلش همین بود فقط.
با این توجیه قانع نشد اما چیز بیشتری نپرسید و ادامه نداد. با نگاه مشکوکش از او خداحافظی کرد.
سوار ماشین هیراد شدند و به راه افتاد و هیراد پرسید: بریم خونهی من؟
سری به طرفین تکان داد. اصلا حال و حوصله نداشت.
- نه، برو خونهی خودمون.
مخالفت کرد.
- نه همراز، این جوری من نگرانتم، میرم خونهی من یعنی خونهی من و تو.
شانهای بالا انداخت و اعتراضی نکرد. خودش هم دوست نداشت تنها بماند و افکار نگران کننده به ذهنش هجوم آورد.
سرش را شیشه تکیه داد و با صدای گرفتهاش پرسید: چرا امروز پیش بابام نموندی؟ میدونی که بابام حالش خوب نیست، میدونی که اوضاع چه قدر به هم ریختهست. بعد اون وقت پا شدی اومدی دنبال من که بریم تفریح و خوش گذرونی!
اخمهایش درهم شد.
- چی داری میگی همراز؟ اوضاع چند وقته ریخته به هم و ربطی هم به امروز نداره. یه جوری داری میگی که انگار من مقصر این اتفاقاتم، انگار تقصیر من بوده حال بابات بد شده. یا شایدم باید علم غیب میداشتم که امروز حالش بد میشه و مواظبش باشم. آره؟
همراز حرص زد: من این جوری گفتم؟
او هم صدایش را با حرص بالا برد.
- اعصابم رو به هم ریختی دیگه همراز. خستهام کردی، انگار وظیفهی من مراقبت از بابای توئه، انگار همیشه هر چی تو بگی باید انجام بدم و گوش به فرمان تو باشم. هر چی میگی بگم چشم. همراز، من دوست دارم، تو زنمی، ولی جای این که یه کم از آیندهی لعنتیمون، یه کم از خودمون دوتا حرف بزنی همش به فکر چیزای دیگهای، همش بابام، بابام. لابد عروسی هم کنیم باز باید بیست و چهار ساعته خونهی شما باشیم که ببینیم بابات چی کار میکنه، مامانت چی کار میکنه. بس کن دیگه!
همراز که با اخمی نگاهش میکرد، نفس کلافهاش را بیرون فرستاد.
- الان تو مشکلت چیه؟ چرا این قدر بهونه گیری میکنی؟
حق به جانب و پر حرص گفت: من بهونه گیری میکنم؟ تو به تنها کسی که حواست نیست منم. اصلا انگار بود و نبودم برات مهم نیست، انگار نه انگار که سه ماهه عقدیم، انگار...
با ناراحتی نگاهش کرد و میان حرفش آمد: هیراد این حرفا چیه؟ من فقط نگران خانوادهامم، میدونی که چه قدر برام مهمن. توام برام مهمی ولی من دلیل این رفتارات رو متوجه نمیشم اصلا. من به خانوادهام وابسته ام که خودت خوب اینو میدونی. الانم حال بابام اصلا خوب نیست و باید بیشتر از همیشه کنارش باشم.
با دلخوری اضافه کرد: در مورد پیشنهادت هم فکر کردم که عروسیمون رو زودتر بگیریم.
اخم هایش همچنان درهم بود اما چیزی نگفت، او هم رویش را برگرداند و از شیشه خیره به بیرون ماند.
خودش به اندازهی کافی به هم ریخته و ناراحت بود و از بابت حال پدرش نگران، این بهانه گیریهای هیراد و جروبحث با او نیز حالش را بدتر کرده بود.
چیز دیگری نگفت تا باز هم شروع به جدل نکند.
ماشین را داخل پارکینگ پارک کرد و زودتر از او پیاده شد. همراز هم با کمی مکث دستش به سمت دستگیره رفت.
از آمدنش پشیمان شد. اصلا حوصلهی این اخم هایش را نداشت مخصوصا با وجود نگرانیهای فراوانش و فکری که در بیمارستان و پیش پدرش جا مانده بود و امیدوار بود باز هم هیراد این بحث را پیش نکشد.
کلید را در قفل چرخاند و با اشارهی دست او را به داخل تعارف کرد.
بی حرف جلوتر از او وارد شد، او هم پشت سرش آمد و در را بست و همان طور که سمت آشپزخانه میرفت پرسید: چیزی میخوری؟
سری به طرفین تکان داد و با خستگی خودش را روی یکی از مبل ها رها کرد و روسری بزرگش را از سرش درآورده و دکمههای پالتواش را باز کرد.
هیراد هم مسیر رفتهاش را بازگشت و رو به روی او نشست و خیرهاش شد.
- همراز؟
بی حوصله بلهای گفت.
- ببین همراز جان، من قصد ناراحت کردنت رو نداشتم. فقط یه وقتا بعضی از کارای تو اذیتم میکنه.
با شنیدن حرفش چشم غرهای سمتش رفت.
- کارای من؟! پس این گیر دادن ها و این همه بهونه گیریهای تو چی؟
از در توجیه وارد شد: ببین همراز جان...
دستش را به نشانهی سکوت بالا برد.
- بس کن هیراد، اصلا حوصلهی جروبحث ندارم. الانم خیلی خستهام.
هیراد بی مقاومت پذیرفت و از جا برخاست و گفت: خیلی خب، بیا بریم تو اتاق استراحت کن.
از جا بلند شد و کیفش را برداشت و به دنبالش روانه شد.
در یکی از اتاق ها را باز کرد و این بار خودش جلوتر وارد شد و کیف را از دستش گرفت و کمک کرد پالتو را از تن بیرون بیاورد و سپس آنها را به چوب لباسی آویزان کرد.