یاحا نیز اخم کرد.
- مگه بابا چی کارش کرده بود؟ اون همه دوسش داشت، اون همه بهش محبت می کرد اما اون چی؟ سر همه چی دعوا داشت و آخرشم همه چیو ول کرد و رفت.
- آره. بابا دوسش داشت اما من دعواهاشون رو خوب یادمه. همیشه حس می کردم اون قدری که بابا مامان رو دوست داره، مامان دوسش داره و احساس یک طرفه هم به درد نمی خوره و بهتره تموم شه.
پوزخندی بر لبش نقش بست.
- بعد اومدن سه تا بچه یادش اومد که تمومش کنه؟ اونم سه تا بچه ی بزرگ.
- بابا که تعریف کرد همه کاری انجام داد به خاطر این که مامان پیشش بمونه و هر جور شده نگهش داره. به نظرم همون قدر که مامان مقصره، بابا هم مقصره. باید به خواسته ی مامان احترام می ذاشت. آدم عاشق به خاطر عشقش همه کار میکنه و حتی حاضره ازش بگذره.
تلخ پاسخ داد: بابا رو دوست نداشت اما ما رو چی؟ اصلا به فکر ما بود؟
یلدا دهان باز کرد تا جوابی دهد که یاحا اجازه نداد.
- بسه یلدا، اصلا حوصله ی این بحث تکراری رو ندارم.
یلدا نفس کلافه ای کشید و بحث را عوض کرد.
- امروز قرار بود برم خونه ی عمو کوروش اینا.
یاحا فرمان را چرخاند و وارد خیابان دیگری شد و در همان حین گفت: فردا می خوام برم اون کارخونه که ببینم چی شده و چه طور شده. کلا سر از قضیه در بیارم دیگه.
- یعنی این دو تا قتل به هم ربط داره؟
سرش را تکان داد و ماشین را متوقف کرد و ریموت را زد و همان طور که ماشین را داخل می برد گفت: احتمالش خیلی زیاده. حتما یه چیزی این میون بوده، هر جوری شده باید سر از قضیه دربیارم.
یلدا خواست که سوالی بپرسد اما باز هم اجازه نداد.
- پیاده شو. چیزی هم نپرس که خودمم هیچی نمی دونم فعلا.
هر دو پیاده شدند و پس از گذر از حیاط نسبتا بزرگشان داخل رفتند.
نغمه با دیدنشان لبخندی زد و از جا بلند شد. یلدا قدم هایش را سرعت بخشید و سمت مادرش گویی پرواز کرد.
نغمه دخترش را در آغوش گرفت و یاحا با فاصله از آنها ایستاده بود و به آن دو نگاه می کرد.
به مادری که به قول یلدا حق داشت برای زندگی خودش تصمیم بگیرد اما مهر و محبت چندانی را از او ندیده بودند.
زنی پنجاه و هفت ساله ای که بیشتر به خواهر بزرگترشان شباهت داشت تا زنی که سه فرزند بزرگ دارد و به زودی صاحب نوه ی دومش نیز می شد.
یلدای همیشه احساساتی همچنان در آغوش مادرش بود و اشک می ریخت.
یاشار بود که تشر زد: بسه یلدا، چه قدر باید بهت بگیم استرس و ناراحتی برات خوب نیست؟
یلدا را به خودش آورد و او در حالی که اشک هایش را پاک می کرد از آغوش مادر بیرون آمد و گفت: دلم براتون تنگ شده بود.
نغمه نیز لبخندی زد.
- منم همین طور عزیز دلم.
چشمش به یاحا افتاد که همان طور نگاهش می کرد، بدون هیچ عکس العملی.
یاشار و یلدا نیز از این همه تغییر رفتار او متعجب بودند. اویی که لبخند اولین جز صورتش بود، حالا فقط اخم اولین چیزی بود که در چهره اش به چشم می آمد.
- سلام عرض شد آقا یاحا.
کوتاه جواب داد: سلام.
نغمه دستانش را برای در آغوش گرفتنش از هم باز کرد که یاحا باز هم بی حس به او چشم دوخت و از جا تکان نخورد.
یلدا تشر زد: یاحا!
یاحا بی میل و با کشیدن نفسی کلافه با گام هایی آرام جلو رفت. بقیه ی فاصله شان را هم نغمه جلو آمد و پسرش را در آغوش کشید.
یاحا اما همان طور خشک و سرد ایستاده و دست هایش نیز کنارش آویزان بود.
نغمه نگاهی به سر تا پای او انداخت و با لبخند گفت: چه قدر تغییر کردی. یه خبر که نمی گیری از من و هر وقتم که زنگ میزنم هی میگه کار دارم و وقت ندارم. اما از عکسات خیلی بهتری.
به ناچار لب هایش را به لبخندی سرد کج کرد و بی توجه به مادرش روی مبل تک نفره ای نشست و به کارن که روی پایش نشست لبخند زد.
یلدا کنار مادرش نشست و باز هم از دلتنگی اش گفت و یاحا به این فکر می کرد که چه قدر مادرشان در این ده سالی که از پدرشان جدا شده تغییر کرده است.
صفحه ی مجازی اش را دنبال می کرد، آن عکس های جورواجورش را دیده بود که دنبال کنندگانش چند صد هزار نفر بودند و حتی برای فالوئرهایش بیشتر از بچه های خودش وقت می گذاشت.
گیسو با سینی چای از آشپزخانه برگشت و به آنها تعارف کرد و خودش هم کنار یاشار نشست.
دوباره به نغمه نگاه کرد، همه چیزش تغییر کرده بود و به قولی پرستیژش زیادی بالا رفته بود.
تیپ و استایلش در لباس پوشیدن، سبک آرایشش که مطابق با مد روز بود، حرف زدن با نازش و حرکات طناز و لوندش.
بیشتر به او خیره شد. واقعا هم زیبایی خیره کننده ای داشت به خصوص چشمان عسلی و نافذش.
زیبایی چهره و هیکل متناسب و بی نقصش و همین طور رفتار و حرکات طنازش از او یک مدل خاص و حرفه ای در حرفه ی مدلینگ ساخته بود با طرفداران نسبتا زیاد.
یاشار رو به کارن که شیطنت و شلوغ کاری می کرد گفت: چه خبرته کارن؟ کم سر و صدا کن.
سپس رو به نغمه گفت: چرا این قدر بی خبر اومدین مامان؟ کی رسیدین؟
نغمه با دست ظریفش که ناخن های بلند و مرتبش با لاکی سیاه مزین شده بودند، موهای بلوندش را کنار زد.
- دلم برای شماها تنگ شده بود و می خواستم یه بار سورپرایزتون کنم و بی خبر بیام که این اتفاق پیش اومد و گفتم که خودم رو حداقل به هفتم باباتون برسونم که دیگه با یه تیر دو نشون زدم. هم اومدم پیش شماها و هم غافلگیرتون کردم.
یلدا سرش را روی شانه ی مادرش گذاشت.
- خوب کردین اومدین.
دستی نوازش گر روی موهای یلدا کشید و پرسید: پلیسا هنوز چیزی پیدا نکردند؟