همراز سری تکان داد و گفت: بله حتما.
سپس اشاره ای به آشپزخانه داد و همان طور که خودش جلوتر می رفت گفت: بفرمایید، من راهنمایی تون می کنم.
زن و مرد پشت سر او وارد آشپزخانه شدند. زن با شوق و هیجان به دکور شیک و زیبای آن جا نگاه کرد و پس از دیدن آشپزخانه سمت اتاق ها رفتند.
زن با رضایت گفت: خیلی خوبه اینجا، من عاشق این خونه شدم.
همراز آهش را در سینه خفه کرد. چه خاطراتی که در این خانه نداشتند، آن هم خاطرات مشترک با پدرش.
از طرفی وقتی برای بار اول به خانه ی مشترکشان با هیراد رفته بود، اصلا این گونه شوق و انگیزه نداشت.
این بار مرد گفت: خب شما موافقین که کارای قولنامه و سند رو انجام بدیم؟ همسرم خیلی از این جا خوشش اومده.
زن با شوق لبخندی زد و همراز بی حس گفت: بله مشکلی نیست اما باید کمی صبر کنید که ما هم جایی رو پیدا کنیم.
زن با لبخندی که لحظه ای از روی لبش دور نمیشد پاسخ داد: حتما عزیزم.
سعی کرد او هم لبخند بزند تا این قدر بی حس نشان ندهد.
- البته به چندتا بنگاه سپردیم که زودتر پیدا کنند و خیلی هم طول نمی کشه.
زن با خوشحالی جواب داد: عالیه! پس بهتره قولنامه رو امضا کنیم تا شما هم خونه پیدا کنید و اثاث کشی کنید.
زن و مرد نگاه دیگری به خانه انداختند و پس از تعیین وقت بنگاه و دفتر اسناد برای قولنامه و سند، از خانه بیرون زدند.
مهرنوش روی صندلی راکش نشسته و آرام تکان می خورد.
با صدایی گرفته گفت: چه زن و شوهر خوبی بودند، یاد اون زمان افتادم، خودم و کوروش. اون موقع هر دومون همین قدر ذوق و شوق و کلی انگیزه داشتیم واسه شروع زندگیمون.
آهی کشید و بحث را عوض کرد: باید کم کم وسایلمون رو جمع کنیم برای اثاث کشی.
همراز سری تکان داد و نگاهی به ساعت گوشه ی سالن انداخت. امروز حوصله ی رفتن به کارخانه نداشت و همه چیز را به هیراد سپرده بود؛ هیرادی که این روزها زیادی عوض شده بود.
نگاهی به مادرش انداخت و آن کتاب دستش که در این دو سه ساعت حتی یک صفحه اش را هم ورق نزده بود.
آهی کشید و او هم به اتاقش رفت. گوشی اش را از روی میزش برداشت و شماره ی هیراد را گرفت.
طولی نکشید که ابتدا سر و صدای اطراف که نشان از بودنش در کارخانه و پیش دستگاه ها داشت.
- جانم همراز؟
- مشکلی که پیش نیومده هیراد جان؟ کاری نیست که بخوام من انجام بدم؟
صدایش خسته بود: نه عزیزم، همه چی عادیه و خوب داره پیش میره. نگران نباش.
موهایش را کنار زد و گفت: خیلی خب مزاحم کارت نشم. خودم فردا حتما میام.
لحظه ای سکوت شد که مردد پرسید: هیراد؟ کجا رفتی؟
صدایش در گوشش پیچید.
- همین جاام. اون جا پیش دستگاه ها بودم سر و صدا زیاد بود، اومدم تو محوطه.
آهانی گفت و هیراد پرسید: خب چی شد؟ اون مشتری اومد خونه رو ببینه؟
- آره، خیلی خوششون اومد. سر قیمت هم که قبلا به توافق رسیده بودیم باهاشون. بعدشم خودمون باید یه جا رو پیدا کنیم و اثاث کشی کنیم.
با عجله گفت: خوبه پس معامله جوش خورده. همراز جان من باید برم، کاری باهام نداری؟
- نه عزیزم برو وقتت رو نگیرم. خداحافظ.
جوابش را داد و تماس را قطع کرد. خودش هم کنار پنجره ایستاد و به حیاط خزان زده شان خیره شد.
* * *
همان طور که حواسش به رانندگی اش بود گوشی اش را جواب داد و صدای یاشار در گوشش پیچید.
بی مقدمه پرسید: کجایی یاحا؟
- دارم میرم خونه ام، چه طور؟
کوتاه و بی حس گفت: مامان برگشته.
حس کرد اشتباه شنیده است که با چشمانی گرد شده متحیر پرسید: چی؟!
یاشار تکرار کرد: مامان برگشته، همین یکی دو ساعت پیش.
مات به خیابان ماند. مادرش برگشته بود و او را می توانست پس از چندین سال ببیند ولی چرا هیچ حس خاصی نداشت؟!
مگر بچه ها وقتی مدتی مادرشان را نبینند دلتنگش نمی شوند؟! پس او چرا هیچ حس دلتنگی و یا حس خوشحالی بابت آمدنش را نداشت؟!
- یاحا با توام.
به خودش آمد و از فکر خارج شد.
- چی میگی؟
- میگم زودتر با یلدا بیاین این جا. راستی یلدا رو چرا با خودت بردی؟
- خیلی خب میایم.
سپس با یادآوری روز گذشته و حال یلدا با حرص غرید: در ضمن تو حال یلدا رو مگه ندیدی؟ مگه نمی دونی تو چه وضعیتیه؟ پس چرا دیروز همه چیو بهش گفتی و اون طور نگرانش کردی؟ بعدشم همین جور تنهاش گذاشتین تو خونه؟
او هم عصبی شد.
- چته تو؟ دیروز کلی اصرار کرد تا بهش بگم چی شده و منم گفتم، چون اونم حق داشت بدونه. بعدشم مگه بچه ست که میگی تنهاش گذاشتم؟ پس اون کاوه برگ چغندره؟
او هم با لحن تندش جواب داد: دیشب حالش خوب نبود، بردمش بیمارستان. دکترش می گفت ممکنه نیاز به عمل داشته باشه. در ضمن برگ چغندر خاصیتش از اون شوهرش بیشتره!
لحنش نگران شد: الان چی؟ خوبه الان؟ تو پیشش نیستی؟
بوقی برای ماشین جلویی اش زد و پاسخ داد: نه، اومدم آگاهی برای پرونده ی بابا. می دونستم که کارم خیلی طول نمی کشه به خاطر تنهاش گذاشتم.
نفس کلافه ای کشید.
- خیلی خب، زودتر بیاین این جا. بعدا حساب اون مرتیکه کاوه هم می رسیم.
تماس را قطع کرد و به یلدا زنگ زد تا آماده شود وبه راهش ادامه داد و کمی بعد همراه با یلدا سمت خانه ی پدرش حرکت کرد.
یاحا نیم نگاهی سمت یلدا انداخت و پرسید: تو خبر داشتی مامان می خواد برگرده؟
کمی در جایش جابجا شد و سری به طرفین تکان داد.
- نه، یعنی همون شب قتل بابا بهم زنگ زد و منم حالم خوب نبود و کلی باهاش حرف زدم و درد دل کردم اما نمی دونستم که قراره بیاد.
یاحا بی حس و سرد گفت: نمی اومد هم مهم نبود.
یلدا اخم کرد.
- یعنی چی مهم نبود؟ مامان و بابا ده ساله از هم جدا شدند یاحا. با این که خودم بیشتر از همه از بابت این موضوع ناراحت بودم اما مامان هم حق داشت برای زندگیش تصمیم بگیره. می دونی که مامان چه قدر بلند پرواز بود و چه رویاهایی تو سرش داشت و نمی تونست این زندگی رو تحمل کنه.