پرگار

قسمت 46

رایگانفاطمه احمدی

دستش روی شکمش نشست. چیزی نمانده بود به زمان به دنیا آمدن دخترش و پدرش که آن قدر برای نوه اش شوق و ذوق داشت، نبود که نوه اش را ببیند.

لب هایش از بغض لرزید.

- یادته چه قدر بابا برای دیدن این بچه ذوق داشت؟ بابا با اون اخلاق خشکش اما هر روز بهم زنگ می‌زد و حالم رو می پرسید و عروسک ها و اسباب بازی هایی که براش خریده بود رو نشونم می‌داد.

اشکش چکید و هق زد: بمیرم الهی که اون جور آرزو به دل رفت.

صدای گریه ی یلدا در فضا پیچید و یاحا با ناراحتی نگاهش کرد.

چگونه باید این دختر احساساتی با آن وابستگی زیاد به پدرشان را آرام می کرد؟

راهنما زد و ماشین را گوشه ی خیابان پارک کرد و کامل سمتش چرخید.

- بسه دیگه یلدا، مگه دکترت نگفت استرس و ناراحتی برات خوب نیست؟ یه کم آروم باش.

با غصه لب گزید و لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت. نمی توانست آرام باشد، نمی توانست خاطرات پدرش را لحظه ای فراموش کند.

دست بزرگ یاحا روی دستش نشست گفت: می فهمم حالت رو اما تو الان تو وضعیت حساسی هستی. یه کم آروم باش، حداقل به خاطر بچه ات.

دست دیگر یلدا نوازش گر روی شکمش نشست و بی حال و ناراحت سری تکان داد.

- چیزی می خوری بگیرم برات؟

- نه، میل ندارم.

یاحا بی توجه به حرفش همان طور که دستش سمت دستگیره می رفت گفت : الان میرم یه چیزی می گیرم میریم خونه با هم می خوریم.

یلدا صدایش کرد: میگم یاحا؟

- جان؟

- میشه بریم خونه ی خودت؟ آخه تحمل اون خونه بدون بابا برام سخته، از یه طرفم حوصله ی ناز و اداهای گیسو رو ندارم.

خودش هم این چند روز را به زور آنجا دوام آورد و فقط به خاطر خواهر و برادرش بود که به آنجا رفت.

بی حرف با تکان دادن سرش موافقت کرد و پیاده شد.

با اصرارهای یاحا فقط توانست یک تکه کوچک از پیتزایش بخورد و سپس برای استراحت به یکی از اتاق ها رفته بود.

کمی هم با همسرش صحبت کرد و سپس از روی تخت بلند شد.

خوابش نمی برد و خاطراتش با پدرش و بغض دست از سرش برنمی داشتند.

دستش روی دستگیره نشست و از اتاق بیرون آمد و با قدم های آرام و دستی که به کمرش گرفته بود با آن شکم بزرگ و برآمده اش سمت اتاق یاحا راه افتاد.

ایستاد و تقه ای به در زد و در را باز کرد و وارد شد.

یاحا که روی تختش نشسته و سرش در گوشی اش بود، با باز شدن در سرش را بالا گرفت.

- تو هنوز نخوابیدی؟

سری به طرفین تکان داد و آهی کشید.

- خوابم نمی بره.

گوشی‌اش را کنار گذاشت و گفت: بیا بشین، سر پا واینستا.

یلدا به آرامی جلو رفت و کنارش روی تخت نشست و نگاهش به خرس بزرگ پشمالوی صورتی رنگ و بامزه ای افتاد.

یاحا لبخند محوی و بی حالی زد و از جا بلند شد و خرس را بلند کرد و دوباره کنار یلدا نشست.

- اینو برای خوشگل دایی خریدم.

لبخند تلخی زد و خرس نرم که لبخندی روی صورتش دوخته بودند را در آغوشش گرفت.

بی مقدمه و بی ربط به حرف هایشان گفت: یاشار همه چیو بهم گفت. گفت که امروز تو آگاهی چی شده.

اخم کرد.

- اون از شوهرت اینم از داداشمون، کلا حواسشون به تو و وضعیتت نیست.

- یعنی من نباید موضوع به این مهمی رو بدونم؟ من مشکلی ندارم توام به این چیزا فکر نکن و راستش رو بهم بگو. یعنی واقعا بابا عمو کوروش رو کشته؟

لحنش ناامیدانه و مضطرب بود. منتظر بود که بگوید اشتباه شنیده یا یاشار دروغ گفته.

یاحا با جدیت نگاهش را به او دوخت.

- تو به بابا شک داری؟

با کلافگی نالید: نه یاحا، اما مدارک همشون علیه باباست. اینه که نگرانم می کنه که نکنه بابا کاری کرده باشه.

تشر زد: یلدا! تو بابا رو مگه نمی شناسی؟ بابا به نظرت چنین کاری می کنه آخه؟

دلهره و دلشوره لحظه ای رهایش نمی کرد.

با آشفتگی لب زد: دارم از نگرانی می میرم.

نفس خسته و کلافه اش را بیرون فرستاد.

- تو به هیچی فکر نکن. من خودم وکالت پرونده ی بابا رو به عهده می گیرم و همه کار می کنم که زودتر به یه نشونه ای برسم تا قاتل بابا پیدا شه و زودتر دلیل این اتفاقات و ربط قتل بابا به آقا کوروش مشخص شه.

یلدا لحظه ای سکوت کرد و سپس پرسید: آدرس خونه ی عمو کوروش اینا رو داری؟

- آره، اون دفعه واسه مراسمش دسته گل سفارش دادم بردند در خونه اش. چه طور؟

- تا برم یه سر بهشون بزنم.

با صدایی بغض دار و لرزان ادامه داد: اونا هم عین ما داغدارن و غمگین. طفلی همراز که خودم خیلی خوب درکش می کنم.

سری تکان داد.

- خیلی خب، فردا صبح من یه سر میرم آگاهی ولی عصرش کاری ندارم، خودم می برمت.

خرس را کنار گذاشت و از جا برخاست.

- باشه ممنون، توام یه خرده استراحت کن، خیلی خسته شدی این چند روز.

شب بخیری گفت و اضافه کرد: کاری داشتی یا اگه باز حالت بد شد حتما صدام کن.

یلدا سری تکان داد و پس از گفتن شب بخیری، به اتاق خودش برگشت.

* * *

مرد و زن جوان که از رفتارهایشان مشخص بود تازه ازدواج کرده اند، نگاهشان را در سالن بزرگ خانه چرخاندند.

همراز گوشه ای ایستاده و به آن دو چشم دوخته بود. آن قدری که آن زن و مرد با عشق هم دیگر را نگاه می کردند و احترامی میانشان بود که چیزی روی دلش سنگینی کرد. حسود نبود اما او هم چنین احساسی را برای خودش و هیراد دلش خواست.

او و هیراد هیچ گاه مانند این دو و یا بعضی از زوج ها نبودند. وقتی که با هم بودند امکان نداشت با هم بحث و جدل نکنند و در آرامش با هم حرف بزنند و هیچ گاه چنین احترام و ادبی توام با عشق میانشان وجود نداشت.

پوزخندی روی لبش نشست و با صدای زن به خودش آمد: ببخشید خانوم میشه آشپزخونه و اتاق ها رو هم ببینیم؟