دستش روی شکمش نشست. چیزی نمانده بود به زمان به دنیا آمدن دخترش و پدرش که آن قدر برای نوه اش شوق و ذوق داشت، نبود که نوه اش را ببیند.
لب هایش از بغض لرزید.
- یادته چه قدر بابا برای دیدن این بچه ذوق داشت؟ بابا با اون اخلاق خشکش اما هر روز بهم زنگ میزد و حالم رو می پرسید و عروسک ها و اسباب بازی هایی که براش خریده بود رو نشونم میداد.
اشکش چکید و هق زد: بمیرم الهی که اون جور آرزو به دل رفت.
صدای گریه ی یلدا در فضا پیچید و یاحا با ناراحتی نگاهش کرد.
چگونه باید این دختر احساساتی با آن وابستگی زیاد به پدرشان را آرام می کرد؟
راهنما زد و ماشین را گوشه ی خیابان پارک کرد و کامل سمتش چرخید.
- بسه دیگه یلدا، مگه دکترت نگفت استرس و ناراحتی برات خوب نیست؟ یه کم آروم باش.
با غصه لب گزید و لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت. نمی توانست آرام باشد، نمی توانست خاطرات پدرش را لحظه ای فراموش کند.
دست بزرگ یاحا روی دستش نشست گفت: می فهمم حالت رو اما تو الان تو وضعیت حساسی هستی. یه کم آروم باش، حداقل به خاطر بچه ات.
دست دیگر یلدا نوازش گر روی شکمش نشست و بی حال و ناراحت سری تکان داد.
- چیزی می خوری بگیرم برات؟
- نه، میل ندارم.
یاحا بی توجه به حرفش همان طور که دستش سمت دستگیره می رفت گفت : الان میرم یه چیزی می گیرم میریم خونه با هم می خوریم.
یلدا صدایش کرد: میگم یاحا؟
- جان؟
- میشه بریم خونه ی خودت؟ آخه تحمل اون خونه بدون بابا برام سخته، از یه طرفم حوصله ی ناز و اداهای گیسو رو ندارم.
خودش هم این چند روز را به زور آنجا دوام آورد و فقط به خاطر خواهر و برادرش بود که به آنجا رفت.
بی حرف با تکان دادن سرش موافقت کرد و پیاده شد.
با اصرارهای یاحا فقط توانست یک تکه کوچک از پیتزایش بخورد و سپس برای استراحت به یکی از اتاق ها رفته بود.
کمی هم با همسرش صحبت کرد و سپس از روی تخت بلند شد.
خوابش نمی برد و خاطراتش با پدرش و بغض دست از سرش برنمی داشتند.
دستش روی دستگیره نشست و از اتاق بیرون آمد و با قدم های آرام و دستی که به کمرش گرفته بود با آن شکم بزرگ و برآمده اش سمت اتاق یاحا راه افتاد.
ایستاد و تقه ای به در زد و در را باز کرد و وارد شد.
یاحا که روی تختش نشسته و سرش در گوشی اش بود، با باز شدن در سرش را بالا گرفت.
- تو هنوز نخوابیدی؟
سری به طرفین تکان داد و آهی کشید.
- خوابم نمی بره.
گوشیاش را کنار گذاشت و گفت: بیا بشین، سر پا واینستا.
یلدا به آرامی جلو رفت و کنارش روی تخت نشست و نگاهش به خرس بزرگ پشمالوی صورتی رنگ و بامزه ای افتاد.
یاحا لبخند محوی و بی حالی زد و از جا بلند شد و خرس را بلند کرد و دوباره کنار یلدا نشست.
- اینو برای خوشگل دایی خریدم.
لبخند تلخی زد و خرس نرم که لبخندی روی صورتش دوخته بودند را در آغوشش گرفت.
بی مقدمه و بی ربط به حرف هایشان گفت: یاشار همه چیو بهم گفت. گفت که امروز تو آگاهی چی شده.
اخم کرد.
- اون از شوهرت اینم از داداشمون، کلا حواسشون به تو و وضعیتت نیست.
- یعنی من نباید موضوع به این مهمی رو بدونم؟ من مشکلی ندارم توام به این چیزا فکر نکن و راستش رو بهم بگو. یعنی واقعا بابا عمو کوروش رو کشته؟
لحنش ناامیدانه و مضطرب بود. منتظر بود که بگوید اشتباه شنیده یا یاشار دروغ گفته.
یاحا با جدیت نگاهش را به او دوخت.
- تو به بابا شک داری؟
با کلافگی نالید: نه یاحا، اما مدارک همشون علیه باباست. اینه که نگرانم می کنه که نکنه بابا کاری کرده باشه.
تشر زد: یلدا! تو بابا رو مگه نمی شناسی؟ بابا به نظرت چنین کاری می کنه آخه؟
دلهره و دلشوره لحظه ای رهایش نمی کرد.
با آشفتگی لب زد: دارم از نگرانی می میرم.
نفس خسته و کلافه اش را بیرون فرستاد.
- تو به هیچی فکر نکن. من خودم وکالت پرونده ی بابا رو به عهده می گیرم و همه کار می کنم که زودتر به یه نشونه ای برسم تا قاتل بابا پیدا شه و زودتر دلیل این اتفاقات و ربط قتل بابا به آقا کوروش مشخص شه.
یلدا لحظه ای سکوت کرد و سپس پرسید: آدرس خونه ی عمو کوروش اینا رو داری؟
- آره، اون دفعه واسه مراسمش دسته گل سفارش دادم بردند در خونه اش. چه طور؟
- تا برم یه سر بهشون بزنم.
با صدایی بغض دار و لرزان ادامه داد: اونا هم عین ما داغدارن و غمگین. طفلی همراز که خودم خیلی خوب درکش می کنم.
سری تکان داد.
- خیلی خب، فردا صبح من یه سر میرم آگاهی ولی عصرش کاری ندارم، خودم می برمت.
خرس را کنار گذاشت و از جا برخاست.
- باشه ممنون، توام یه خرده استراحت کن، خیلی خسته شدی این چند روز.
شب بخیری گفت و اضافه کرد: کاری داشتی یا اگه باز حالت بد شد حتما صدام کن.
یلدا سری تکان داد و پس از گفتن شب بخیری، به اتاق خودش برگشت.
* * *
مرد و زن جوان که از رفتارهایشان مشخص بود تازه ازدواج کرده اند، نگاهشان را در سالن بزرگ خانه چرخاندند.
همراز گوشه ای ایستاده و به آن دو چشم دوخته بود. آن قدری که آن زن و مرد با عشق هم دیگر را نگاه می کردند و احترامی میانشان بود که چیزی روی دلش سنگینی کرد. حسود نبود اما او هم چنین احساسی را برای خودش و هیراد دلش خواست.
او و هیراد هیچ گاه مانند این دو و یا بعضی از زوج ها نبودند. وقتی که با هم بودند امکان نداشت با هم بحث و جدل نکنند و در آرامش با هم حرف بزنند و هیچ گاه چنین احترام و ادبی توام با عشق میانشان وجود نداشت.
پوزخندی روی لبش نشست و با صدای زن به خودش آمد: ببخشید خانوم میشه آشپزخونه و اتاق ها رو هم ببینیم؟