یاشار از کوره در رفت و صدایش را بالا برد: یعنی چی پدر من قاتله؟ پدر ما کشته شده، می فهمید؟ بعدش جای این که قاتل پدرمو دستگیر کنید یه جرم دیگه هم می اندازید گردنش؟! اصلا چرا شما یه نشونه ای، سر نخی، چیزی پیدا نمی کنید که زودتر اون قاتل پیدا شه؟ پس دارین چی کار می کنید شما؟
یاحا که همیشه از او آرام تر بود، دستی روی دست برادرش گذاشت.
- یاشار بسه، آروم باش.
دستش را با خشم پس زد.
- یعنی چی آروم باش؟ تو چرا هیچی نمیگی؟ یعنی توام باورت شده بابا آدم کشته؟
سرگرد با صدایی جدی و محکم گفت: آقای زارع صداتون رو بیارید پایین و آروم باشید.
یاحا بی توجه به جنجال های برادرش پرسید: ممکنه قتل پدرم و آقای رادفر به هم مرتبط باشند؟
یاشار ساکت شد و سرگرد متفکر پاسخ داد: بله. احتمالش بالاست.
یاحا نیز لحظه ای سکوت کرد. مدارکی که علیه پدرش وجود داشت مشکوک بودند و قتل او هم مشکوک تر.
باید کاری می کرد، باید قاتل پدرش را پیدا می کرد. نمی توانست دست روی دست بگذارد.
کوتاه و با لحنی جدی گفت: من وکالت پرونده ی پدرم رو به عهده می گیرم و پرونده اش رو هم باید مطالعه کنم.
سری تکان داد.
- خیلی خب، مشکلی نیست. هماهنگی های لازم رو انجام میدم که همکارانم هم باهاتون همکاری داشته باشند.
هر دو تشکری کردند و پس از خداحافظی کوتاهی از او، غرق در فکر از آگاهی بیرون زدند.
یاشار سردرگم و گیج پرسید: حالا چی کار کنیم؟
یاحا گوشی اش را که تازه تحویل گرفته بود را روشن کرد و کوتاه جواب داد: نمی دونم!
بی حوصله و ناراحت نفسی کشید و ریموت ماشینش را زد.
- سوار شو بریم.
- من فعلا نمیام، حوصله ی خونه رو ندارم.
سپس بدون آن که منتظر جوابجواب او بماند، خلاف جهت ماشین یاشار قدم برداشت و از او دور شد.
هوا تاریک شده بود که دل از خیابان و قدم زدن کند و به خانه برگشت.
با خستگی وارد خانه شد و صدای یلدا را شنید.
کفش هایش را روی جا کفشی جفت کرد و داخل رفت.
یلدا روی کاناپه دراز کشیده و با تلفن در حال حرف زدن بود.
- ممنون که زنگ زدین، خوشحال شدم صداتون رو شنیدم. سلام برسونید، چشم حتما، خدانگهدار.
تلفن را قطع کرد و با چشمان متورم و سرخ از گریه اش به برادرش نگاه کرد.
یاحا روی مبل مقابلش نشست و پرسید: با کی حرف می زدی؟
- با مهرنوش جون.
پرسشی نگاهش کرد: مهرنوش جون کیه؟
دستی روی کمرش گذاشت و چهره اش درهم شد.
- خانوم عمو کوروش.
آهانی گفت و با نگاه به خانه که خلوت تر از ظهر بود گفت: بقیه نیستند؟
دستی روی شکم برآمده اش کشید و جواب داد: کارن همش بهونه گیری می کرد، گیسو هم می دونم که راضی نیست به موندن پیش ما. دیگه یاشار بردشون بیرون یه دوری بزنند. کاوه هم گفت میره دیدن یکی از دوستاش.
اخم هایش درهم رفت.
- یعنی چی رفته دیدن دوستش؟ یه ذره فکر نداره که نباید زن پا به ماهش رو تنها ول کنه و بره؟
یلدا با دستی که روی پهلویش بود کمی در جایش جابجا شد و از دردی که در شکمش پیچید نفسش لحظه ای حبس شد.
نگاه یاحا به چهره ی عرق کرده و رنگ پریده اش افتاد و با نگرانی پرسید: تو خوبی؟
آخ آرامی گفت و جواب داد: درد دارم.
یاحا با دلهره از جا پرید و غر زد: صد دفعه بهت نگفتم با این وضعت لازم نیست این همه راه رو بیای این جا؟ من کم بهت گفتم؟ دکترت کم گفت؟
با دیدن چهره ی یلدا که از درد در هم رفته بود، جلو رفت و کنارش ایستاد. اکنون فرصت سرزنش کردن و غر زدن نبود.
- پا شو حاضر شو بریم بیمارستان.
یلدا لب گزید و به سختی سر جایش نشست که یاحا دست پیش برد و بازویش را گرفت و کمک کرد از جا بلند شود.
دستپاچه گفت: صبر کن من برم یه چیزی بیارم بپوشی.
سری به طرفین تکان داد.
- لازم نیست، خودم می تونم.
سپس با قدم هایی آرام سمت اتاقش رفت و یاحا نیز پشت سرش روانه شد.
شنل سیاه رنگ بافتش را روی همان تونیک و شلوار سیاه رنگش پوشید و شال بافتش را روی موهای بلوطی رنگش مرتب کرد.
با دیدن نگاه هراسان و دلواپس یاحا لبخند محوی از روی لبش گذر کرد.
- این قدر نگران نباش، طبیعیه این دردا.
یاحا توجهی به حرفش نکرد: اگه آماده ای که بریم؟
سری تکان داد و چون یاحا نزدیک به میز آرایشش بود گفت: اون گوشیم رو میدی. اگه یه وقت کاوه زنگ زد نگران نشه.
اخمی کرد و همان طور که از اتاق بیرون می رفت نق زد: چه قدرم که اون نگران میشه آخه!
از بیمارستان بیرون آمدند و یاحا در سوار شدن به ماشین به یلدا کمک کرد و صندلی را کمی خواباند که راحت تر باشد و خودش هم پشت فرمان نشست و به راه افتاد.
- بهتری؟
کمی در جایش جابجا شد.
- خوبم، گفتم که طبیعیه و جای نگرانی نداره.
با حرص نیم نگاهی به خواهرش انداخت.
- جای نگرانی نداره یلدا؟! ندیدی دکترت چی می گفت؟ نشنیدی مگه گفت که ممکنه نیاز به عمل داشته باشی؟
نگاه یلدا به نیمرخ برادرش بود. برادر همیشه شوخ و آرامش که اکنون اخم اولین چیزی بود که در صورتش به چشم می آمد.
خودش هم دست کمی از او نداشت. این روزها فقط کارش گریه بود و گریه.
و حسرت یک بار دیگر دیدن پدرش. به دلیل گیر نیامدن بلیط دیر به ایران رسید و حتی به خاکسپاری پدرش نیز نتوانست برسد و چه قدر از این بابت غمگین بود.
پزشکش با توجه به وضعیتش بارها توصیه کرده بود که سفر هوایی آن هم مسافت طولانی لندن تا تهران برایش خوب نیست و یاحا و یاشار نیز خواستند که بعد از به دنیا آمدن فرزندش بیاید اما نتوانست، دلش طاقت نیاورد و خطر را به جان خرید و بازگشت.
آن قدری در فرودگاه و در آغوش یاحا سوزناک و تلخ اشک ریخته و هق زده بوده که بعضی از افراد حاضر در فرودگاه نیز با ناراحتی نگاهشان می کردند.