نیشخند تلخی بر لبش نشست و به این فکر کرد که هیچ نقطه ی مشترکی میان او و تورج وجود نداشت و حتی گاهی برای سر به سر گذاشتن پدرش می گفت که بچه ی واقعی او نیست و تورج به او چشم غره می رفت.
دود سیگار همراه با بخار نفس هایش در هوای سرد پاییزی در هوا پخش شد. حتی دلش برای آن جروبحث ها و غر زدن و ایراد گرفتن های پدرش نیز تنگ بود.
صدای زنگ گوشی اش او را از میان اوهام و افکارش بیرون کشید.
سیگار را زمین انداخت و زیر پایش خاموش کرد و در همان حال گوشی را از جیب شلوار جین سیاهش بیرون آورد و با دیدن اسم غزل نفسی کلافه کشید.
انگشتش آیکون سبز را لمس کرد و گوشی را به گوشش چسباند.
- بله؟
- سلام، آقای زارع؟
متفکر پاسخ داد: بله بفرمایید؟
- از اداره ی آگاهی تماس گرفتم خدمتتون. لطفا برای پاره ای از توضیحات و سوالات تشریف بیارید این جا.
- حتما خدمت می رسم.
سپس تماس را قطع کرد و برای گرفتن تاکسی سر خیابان رفت.
سوار ماشین بود که یاشار هم با او تماس گرفت و گفت از آگاهی با او هم تماس گرفته اند و همزمان با رسیدن یاحا، یاشار نیز رسید و هر دو برادر همراه یکدیگر وارد آگاهی شدند.
و حالا نیز در اتاق بازپرس پرونده نشسته بودند.
سرگرد رو به یاحا پرسید: شما ساعت بیست و یک و پنجاه دقیقه ی شب قتل پدرتون کجا بودین؟
- خونه ی پدرم.
منتظر نگاهش کرد تا ادامه دهد.
- من خودم یه خونه ی جدا دارم و گاهی هر روز یه سری به پدرم می زدم. اون شبم رفتم خونه اش که دیدم نیست. بهش زنگ زدم که ببینم کجاست اما جواب نداد و با خودم فکر کردم حتما کارش توی دفترش طول کشیده و گفتم که مزاحمش نشم؛ آخه بابا موقع کارش همیشه گوشیش رو خاموش می کنه و یا سایلنت که تمرکزش به هم نخوره.
سرگرد سری به نشانه ی تأیید تکان داد و رو به هر دو پرسید: کسی هست که برای مرگ پدرتون بهش مشکوک باشین؟
یاحا به فکر فرو رفت و نگاهی نیز به برادرش انداخت که او هم متفکر شانه ای بالا انداخت.
- خب بابا به واسطه ی شغلش یه وقتا پیشنهاد رشوه بهش می دادند و یا گاهی بخاطر پرونده هایی که قبول میکرد، اگه به ضرر شخص مقابل تموم می شد گاهی تهدیدش می کردند؛ اما الان کس خاصی رو مد نظر نداریم.
- شما که شغلتون مثل پدرتون هست، از پرونده هایی که پدرتون قبول می کردند خبر داشتید؟
سری به طرفین تکان داد.
- نه، بابا خیلی کم پیش می اومد درباره ی پرونده هاش با کسی و حتی خود من صحبت کنه. اما من گاهی اوقات برای بعضی از پرونده هام از بابا کمک می گرفتم، به هر حال تجربه اش از من خیلی بیشتر بود و پرونده های مهم و پیچیده ی زیادی رو به سرانجام رسونده بود و به نظراتش هم اطمینان داشتم.
سرگرد لحظه ای در سکوت نگاهشان کرد و سپس بی مقدمه گفت: پس خبر نداشتین که پدر شماها یکی از مظنون های قتل مرحوم رادفر بودند؟
چشمان هر دو برادر از بهت گرد و نگاهی متحیر میانشان ردوبدل شد و هر دو همزمان پرسیدند: چی؟!
یاشار ناباور گفت: یعنی چی بابای ما متهم به قتله؟ کی گفته آخه؟ تموم آشناهای ما و خانواده ی رادفر می دونند که این دو نفر عین برادر بودند با هم. چنین چیزی چه طور ممکنه؟
یاحا نیز پرسید: چه مدارکی وجود داره که چنین چیزی رو نشون داده؟
سرگرد برعکس آن دو که مضطرب و آشفته شده بودند با آرامش جواب داد: روز قتل آقای رادفر، آخرین کسی که باهاشون دیدار داشته پدر شما بوده، از طرفی نگهبان ورود ایشون رو دیده اما خروجشون رو نه.
یاحا دهان برای زدن حرفی باز کرد اما سرگرد دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد.
- یه لحظه اجازه بدین آقای زارع، حرفم تموم نشده هنوز.
یاحا و یاشار منتظر به او نگاه کردند که ادامه داد: و پدرتون همون موقع گفته بودند که موقع خروج با نگهبان صحبت هم کردند در صورتی که نگهبان بیهوش بوده و این صحت حرف پدر شما رو نقض می کرد.
یاحا سریع معترض شد: اما این نمی تونه مدرک محکمه پسندی باشه و چیزی رو هم اثبات نمی کنه.
سری به نشانه ی تأیید تکان داد.
- بله درسته. اما بازم یه مدارک جدیدی پیدا شدند.
یاشار که از این کوتاه حرف زدن های او کلافه شده بود گفت: چه مدارکی؟
- اون شب پدرتون توی اتاق مرحوم رادفر و آقای افشاری کشته شدند و در گاوصندوق باز بوده و اثر انگشت مرحوم زارع هم روی گاوصندوق بوده. از تموم کارکنان اون کارخونه ما بازجویی کردیم و همه می دونستند که پدر شما رمز اون گاوصندوق رو می دونسته. یعنی ظاهرا فقط سه نفر می دونستند؛ پدر شما، آقای رادفر و افشاری.
هر دو در سکوت منتظر ادامه ی حرف های او بودند که از روی صندلی اش برخاست و روی صندلی مقابل آن دو نشست.
- اما سوالی که پیش میاد اینه که پدر شما چرا شب و وقتی که کسی تو کارخونه حضور نداشته به اون جا رفته و بدون اطلاع به آقای افشاری و یا خانواده ی مرحوم رادفر در اون گاوصندوق رو باز کردند؟ اونم در حالی که پدر شما فقط وکیل کارخونه بوده، نه مثل آقای افشاری که شریک آقای رادفر که مدرکی رو توی اون اتاق داشته باشه و دلیلی هم برای باز کردن در گاوصندوق وجود نداشته.
نفسی گرفت و افزود: آقای زارع، شما که خودتون وکیل هستید و بدون در نظر گرفتن نسبتی که با مرحوم زارع دارین می دونید که همین چیزها هم در پرونده می تونه تأثیر گذار باشه.
یاحا سکوت کرد و همین سکوتش حرف او را تأیید می کرد.
راست می گفت. هر چیز کوچک می توانست نشانه ای باشد برای رسیدن به یک سرنخ و نشانه های بزرگتر و در نهایت رسیدن با نتیجه.
یاشار سکوت را شکست.
- حالا چی میشه؟
- پدرتون مظنون اصلی این پرونده هستند و در صورت عدم رفع اتهام از ایشون، پدر شما قاتل مرحوم کوروش رادفر شناخته میشن.