تقه ای که به در خورد، او را از دنیای فکر و خیالاتش بیرون کشید و نگاه خسته اش را به هیراد داد که جلو آمد و کنارش رو تخت نشست.
- هیراد؟
- جان؟
با حالی سردرگم نالید: همش اون صحنه جلو چشمامه. گیجم و شوکه، چا آخه این جوری شد؟
هیراد نیز با حالی کلافه و نگران روی موهای همراز را نوازش کرد. او هم حالش خوب نبود.
- آروم باش همراز، یه کم صبر کن همه چی درست میشه.
بی توجه به حرف های او گفت: یه آرامبخش برام میاری؟
سری تکان داد و از جا بلند شد و کمی بعد با قرص و لیوانی آب پیش او برگشت. همراز تشکری کرد و قرص را خورد و دوباره دراز کشید و هیراد گفت: بخواب همراز، من فعلا پیشتم.
چشمانش را روی هم گذاشت و سعی کرد افکارش را پس بزند. آرامبخش خیلی زود تاثیرش را گذاشت و به خوابی عمیق رفت.
هیراد تا موقعی که خوابش برد پیش او نشست، چند دقیقه ای هم پیش مهرنوش ماند و سپس رفت و مهرنوش را با غصه هایش تنها گذاشت.
برعکس همراز که بر اثر قرص قوی آرامبخش خیلی زود به خواب رفته بود، مهرنوش تمام شب را بیدار بود.
گاه روی صندلی راک کنار پنجره می نشست، گاهی نیز قاب عکس کوروش را در دست می گرفت و با او حرف میزد و از دلتنگی اش می گفت و مقداری هم در سرمای شب آذر ماه در حیاط قدم میزد.
اما همگی بی تأثیر بودند، مغزش پر از هیچ شده بود و نمی توانست دلیل این اتفاقات را بفهمد.
نزدیک صبح بود که ابتدا سری به اتاق همراز زد و با دیدن چهره ی غرق در خواب اما غمگین دخترش، آهی کشید و در را به آرامی بست و وارد اتاق مشترک خودشان شد.
نگاهش را در اتاق چرخاند و روی قاب عکس هایی که به دیوار زده بودند متوقف شد.
یکی از قاب عکس ها مربوط به سفر سه نفره ی دو سال گذشته شان به دبی بود و عکس دیگر هم روز عقد همراز و هیراد که او و کوروش هم کنار آن دو ایستاده بودند.
نگاه حسرت زده اش خیره ماند به لبخندهایی که روی لب هایشان در عکس خودنمایی می کرد و لب هایش از بغض لرزید.
شریک زندگی اش رفیق نیمه راه شده و او را تنها گذاشته بود.
اشکی از چشمانش چکید و لب زد: قرارمون نبود بی وفا شی و منو تنها بذاری کوروش.
* * *
روزها باز هم تلخ می گذشتند. همراز و مهرنوش شوکه و ناراحت و از طرفی بابت مدارکی که تورج گفت و عمرش کفاف رو کردنش را نداد، کنجکاو بودند.
مانند مرگ کوروش، جنازه ی تورج را نیز پس از دو روز به خانواده اش تحویل دادند.
اما خاکسپاری اش زیادی غریبانه بود. بعضی از کارمندها و کارکنان کارخانه که سر ماجرای قتل کوروش به تورج شک برده بودند، برای مراسمش نیامده بودند.
فرزندانش هم که ایران نبودند و به خاکسپاری نرسیدند و برعکس خاکسپاری کوروش که آن همه جمعیت آمدند، برای او کمتر از نیم آن مردم هم نیامدند و حتی همسری هم نبود که برای او اشک بریزد و مانند مهرنوش آن گونه برایش ضجه بزند و دلسوزی کند.
یاحا بود که هم صاحب عزا بود و هم حواسش به تمام کارها بود که کم و کسری نباشد؛ آن قدری که حتی نتوانست آن طوری که باید، عزاداری هم کند و همراز می توانست غم و همین طور خستگی را از چشمان سرخش بخواند، برای اولین بار دلش برای این پسر که در آن زمان به خاطر شیطنت ها و ارتباطش با دخترها و سرکار گذاشتنشان لقب "روباه مکار و گربه نره" به او داده بود سوخت. حالش را خوب درک می کرد، بغض گلویش را راحت می توانست حس کند.
و این روزها دنیا دیگر جای خوبی نبود...
* * *
تقه ای به در خورد. بدون آن که چشمانش را باز کند گفت: بله؟
صدای باز شدن در را شنید و پس از آن صدای گیسو را.
- یاحا جان ناهار حاضره.
بی حوصله پاسخ داد: میل ندارم.
گیسو پوف کلافه ای کشید و دیگر اصراری نکرد. دستش روی دستگیره نشست که صدایش کرد: گیسو؟
- بله؟
کوتاه گفت: حواست به یلدا باشه.
آرام باشه ای گفت و از اتاقش بیرون رفت.
دستی به پیشانی دردناکش کشید و روی تختش جا به جا شد و دوباره چشمانش را بست.
حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را نداشت و صدای کارن، پسر چهار ساله ی یاشار و گیسو و جیغ و دادهایش روی مغزش راه می رفت.
حس می کرد فضای این خانه خفه است و نفس گیر. نمی توانست این جا را تحمل کند که با یک تصمیم از جا برخاست و لباس هایش را تعویض کرد و از اتاقش بیرون زد.
همه جز یلدا دور میز جمع و در حال خوردن غذا بودند.
یاشار با دیدنش گفت: بیا ناهار بخور.
بی حوصله جواب داد: نمی خورم، من میرم بیرون. کاری ندارین؟
یاشار نه ای گفت و نگاه یاحا به کاوه، همسر یلدا افتاد و اخم کرد. انگار نه انگار که همسرش با آن وضعیت و با آن حال داغان کنارش نیست و این قدر بی خیال و خونسرد است.
سری به نشانه ی تأسف تکان داد و بدون زدن حرف دیگری از آنها دور شد و بی آن توجهی به ماشینش که در حیاط پارک بود بکند پیاده از خانه خارج شد.
مقصدی نداشت. فقط دلش تنهایی می خواست و دور شدن از این فضای غمگین.
چهار روز از مرگ پدرش گذشته بود. پدری که آن قدر ناجوانمردانه و بی رحمانه به قتل رسید و حالا آن قاتل بی همه چیز آزاد بود و برای خودش راست راست چرخید و کاری هم از دست او برنمی آمد.
دستش با خشم مشت شد و حرصش را بر سنگریزه روی آسفالت خیابان خالی کرد.
شاید ارتباط چندان خوبی با پدرش نداشت، شاید هیچ گاه مانند بعضی از پدر و پسرها با یکدیگر صمیمی و رفیق نبودند اما بغض رهایش نمی کرد. توصیف دیوانگی برای حال او کم به نظر می رسید.
بسته ی سیگارش را از جیب بارانی سیاه رنگش بیرون آورد و نخی از آن را بیرون کشید و با فندکش روشن کرد. یادش می آمد سال های اول جوانی اش که از روی کنجکاوی سیگار دست گرفت، برای اولین بار از پدرش سیلی خورد و پس از آن چه قدر با هم سر این موضوع جروبحث داشتند.