امید با نگاه به چهره ی رنگ پریده ی همراز گفت: خوبی همراز جان؟
آهسته سرش را تکان داد و کنار هیراد نشست و سروان رو به یکی از سربازها گفت: یه آب قند بیار سریع.
سرباز احترامی گذاشت و با گفتن چشم قربان از آنها دور شد.
خود سروان سکوت را شکست.
- خب، از اتفاقاتی که در طی امروز افتاد بگین و این که آخرین بار چه ساعتی آقای زارع رو دیدین؟
همان لحظه سرباز با لیوانی آب قند وارد شد. هیراد آن را از دستش گرفت و به لب های همراز نزدیک کرد.
- بخور عزیزم.
امید با لحن غمگین و ناراحتش اتفاقات امروز را برایش شرح داد و از قتل کوروش هم صحبت کرد و در آخر هم گفت: امروز گفت که دادگاه داره و برمی گرده اما گفت کاری براش پیش اومده و امروز دیگه کارخونه نمیاد، بعد از اونم من دیگه ندیدمش و خبری هم نداشتم ازش.
هیراد هم توضیحاتی که لازم بود را شرح داد و همین طور همراز با آن حال خراب و به هم ریخته اش خلاصه تر از آن دو اتفاقات امروز را توضیح داد.
سروان که با دقت به حرف های هر سه گوش می داد پس از اتمام توضیحات شان سری تکان داد و گفت: ممنون از همکاریتون. اما لطفا تا اطلاع ثانوی هیچ کدوم از تهران خارج نشید.
هر سه بی مقاومت قبول کردند که پرسید: آدرس و یا شماره تلفنی از اعضای خانواده ی اون مرحوم دارید؟
همراز و هیراد جواب منفی دادند و امید گفت: فقط یکی از پسراش ایرانه، بقیه نیستند. آدرسش رو نه، اما شماره اش رو دارم.
سروان کاغذ و خودکاری سمتش گرفت و گفت: بنویسید لطفا.
امید آنها را از دستش گرفت و شروع به نوشتن کرد که هیراد پرسید: منو خانومم می تونیم بریم؟
سری تکان داد : بله، بفرمایید. ولی کارخونه باید یکی دو روزی تعطیل شه که ما کارا و بررسی های لازم رو انجام بدیم و بعدش می تونید به روند سابق برگردین.
هیراد تشکری کرد و دست همراز را گرفت و با هم از کارخانه بیرون زدند.
با وارد شدن به محوطه تازه حس کرد که اکسیژن به ریه هایش رسید.
- سوار شو.
سوز سردی آمد و لرزی در تنش نشست و دستانش را در هم قفل کرد.
مکث او را که دید گفت: چرا سوار نمیشی پس؟
- ماشین خودم...
هیراد دستش را کشید و مانع از ادامه دادنش شد.
- بعدا میام دنبالش. نکنه می خوای با این حالت رانندگی کنی؟
همراز این بار بی حرف سوار شد و هیراد همان طور که پشت فرمان می نشست و ماشین را روشن می کرد غر زد: مردم زن می گیرن، مام زن گرفتیم! هی غش و ضعف می کنه واسه من. آخه تو واسه چی رفتی اون جا رو من نمی فهمم.
همراز با اخم نگاهش کرد و با آن حالش هم نتوانست لجبازی اش را کنار بگذارد.
- اگه این قدر از بودن من ناراضی هستی نگه دار با ماشین خودم میام. حداقل این اخلاق گند این مدتت رو تحمل نمی کنم.
هیراد با حرص فریاد زد: همراز ببند دهنت رو بس کن دیگه أه!
همراز با اخم نگاه از او گرفت و به مقابلش خیره ماند.
سرش را به شیشه ی بخار گرفته تکیه داد و قطره اشکی روی گونه اش چکید و پس از آن بقیه ی اشک هایش نیز راه خودشان را پیدا کردند و روان شدند.
هیراد صدای آرام گریه اش را که شنید سمتش نیم نگاهی انداخت.
- همراز؟ گریه می کنی؟ من که چیزی نگفتم آخه! فقط نگرانت شده بودم.
آن قدری درگیری های فکری اش زیاد بود که تنها چیزی که برایش اهمیتی نداشت همین حرف های هیراد بود.
نگاهش را از خیابان گرفت و به نیمرخش دوخت.
با غصه نالید: چرا این طوری شد آخه؟ اون از بابام، اینم از عمو تورج. این آدما کی ان یعنی؟ چی از ماها می خوان؟ چرا دست از سرمون برنمی دارند؟
کلافه موهای چتری اش را کنار زد.
- هیراد دارم دیوونه میشم. چرا این جوری شد آخه!
هیراد نیز کلافه دستی میان موهایش فرو برد.
- نمی دونم همراز، خودمم گیج و شوکه ام. حالم بدتر از تو نباشه بهتر هم نیست.
همراز لب گزید و آهی تلخ و پر غصه کشید.
جلوی خانه متوقف شد و همراز بی حواس و بی حوصله بدون آن که به خانه تعارفش کند کوتاه خداحافظی کرد و او گفت: منم باهات میام تو.
همراز چیزی نگفت و کلید را از کیفش درآورد و داخل قفل چرخاند و جلوتر از او داخل خانه شد. هیراد نیز پشت سرش رفت و در را بست.
مهرنوش با نگرانی به استقبالشان آمد و با دیدن چهره ی بی حال و رنگ پریده ی همراز گفت: کجایی تو همراز؟ صد دفعه بهت زنگ زدما، چرا جواب نمیدی؟
جوابی که از همراز نشنید رو به هیراد پرسید: تو بگو چی شده؟ یعنی واقعا آقا تورج...
با ناراحتی حرفش را قطع کرد و به هیراد نگاه کرد که او سری تکان داد.
- بله متاسفانه. همین امشب به ضرب چاقو کشته شدند.
مهرنوش با وحشت دستش را روی دهانش گذاشت و با بهت و ترس زمزمه کرد: وای!
همراز با همان حال خراب از کنار مادرش رد شد و داخل رفت. مهرنوش هنوز هم در بهت و ناباوری به سر می برد.
- چطور ممکنه آخه؟ واسه چی کشتنش؟
همراز با غم نجوا کرد: همون طور که بابا رو کشتند و دلیل قتلش و قاتلش هم هنوز معلوم نشده.
مهرنوش با ناراحتی آه کشید و روی یکی از مبل ها نشست و زمزمه کرد: خدایا خودت کمک کن.
سرش را میان دستانش گرفت و باز هم آه کشید.
هیراد نگاهی به همراز و مهرنوش انداخت و گفت: آروم باشید، درست میشه همه چی.
حرفش برای همراز بی ربط می آمد ولی حوصله ی بحث هم نداشت که بگوید چه درست می شود؟ پدرش دوباره زنده می شود یا دوست صمیمی پدرش که حرف از مدارکی زده بود؟ چگونه دل پر غصه شان قرار بود آرام بگیرد؟
از جا برخاست و قدم هایش را سمت اتاقش برداشت. بی حال و کلافه لباس هایش را تعویض کرد و خودش را روی تخت انداخت. آن صحنه ی دلخراش لحظه ای از مقابل چشمانش پاک نمیشد و حالش را بد می کرد. از انتهای این داستان می ترسید، نگران بود که چه پیش خواهد آمد و سرانجام پرونده ی پدرش چه می شود.