مهرنوش که جا خوردن و رنگ پریدگی دخترش را دید با نگرانی صدایش زد: همراز؟ همراز چی شده؟
نگاهش به آرامی روی مادرش چرخید و او دوباره پرسید: چی شده همراز؟
زبانش را به سختی تکان داد و زمزمه کرد: الان میام.
آن قدر آرام گفته بود که شک داشت مرد شنیده باشد. شوکه و گیج گوشی را پایین آورد و آیکون قرمز را لمس کرد و در مقابل سوالات و نگاه نگران مادرش لب زد: جنازه ی عمو تورج رو تو کارخونه پیدا کردند.
مهرنوش مبهوت نگاهش کرد و همراز از جا بلند شد. گیج بود و متحیر و شوکه.
پاهایش را حرکت داد و با قدم هایی سست سمت پله ها رفت که مهرنوش پرسید: کجا میری؟
کوتاه زمزمه کرد: کارخونه.
خودش هم نفهمید که چه پوشید، در جواب نگرانی مادرش چه گفت، کی سوار ماشین شد و راه افتاد و چگونه خودش را به کارخانه رساند.
چراغ های گردان ماشین پلیس فضای نسبتا تاریک خیابان را اندکی روشن کرده بود.
گیج و شوکه در حالی که دستانش می لرزید و پاهایی که به سختی آنها را تکان میداد داخل کارخانه رفت.
چهره ی جدی تورج، صمیمیت هایش با پدرش و حمایت هایش از او، اشک هایی که تورج سر مزار پدرش ریخته بود، همگی جلوی چشمانش بود و حالا او هم پیش پدرش رفته بود.
وارد ساختمان که شد سربازی جلویش را گرفت.
- کجا خانوم؟
آن قدر شوکه و ترسیده بود که قدرت حرف زدن هم نداشت.
همان طور با چشمان خیس و متحیر به او نگاه کرد که سرباز دوباره پرسید: با شمام خانوم؟
صدای هیراد به گوشش خورد و نگاهش را سمت او چرخاند.
- تویی همراز؟ تو از کجا فهمیدی؟
همراز جوابی نداد و هیراد رو به سرباز گفت: ایشون مدیر جدید کارخونه هستند.
سرباز کنار رفت و هیراد نگران به همسرش نگاه کرد و دست یخ زده ی همراز را در دستش گرفت.
با قدم هایی سست و نفس های حبس شده اش همراه هیراد وارد ساختمان شد و مدام از استرس دست هیراد را فشار می داد.
انگار اراده ای از خودش نداشت که همچون عروسکی کوکی فقط به دنبال هیراد کشیده می شد. با همان قدم های سنگین تا طبقه ی دوم رفتند.
آنجا نیز پر از پلیس بود و صدای بیسیم آنها فضا را پر کرده بود.
مردی که لباس فرم بر تن داشت که همراز را شناخته بود با دیدنش ابتدا متعجب شد و سپس گفت: خانوم رادفر شما این جا چی کار می کنید؟
همراز با دست اشاره ای به اتاق تورج داد. هنوز هم شوکه بود و گیج.
- عمو تورج، گفتن بیام این جا، زنگ زدند بهم. چی شده مگه؟ حالش خوب بود امروز. زنگ زدن گفتند...
هیراد که حالش را دید و جملاتی که همراز بی حواس پشت هم ردیف می کرد را شنید خودش توضیح داد: ایشون دختر مرحوم رادفر مدیر این جا هستند که هشت نه روز پیش همین جا به قتل رسیدند.
مرد که درجه ی سروان روی شانه اش بود سری تکان داد و خواست حرفی بزند اما کسی او را صدا زد.
رو به آن دو گفت: الان برمی گردم، لطفا صبر کنید که به چند تا سوال جواب بدین.
همراز با نگاهی مات رفتن او را دنبال کرد و چشمش به در باز اتاق پدرش افتاد که حسابی شلوغ بود.
آب دهانش را بلعید و پایش را به آرامی جلو گذاشت و قدمی برداشت.
- کجا میری؟
همراز پاسخی به او نداد و آهسته جلو رفت تا جلوی اتاق رسید. صدای چلیک چلیک دوربین ها اولین صدایی بود که به گوشش خورد و نگاهش دوخته شد به جسم بی جان تورج که غرق در خون روی زمین بود و مردی که از پزشکی قانونی آمده بود در حال عکس گرفتن از این جنازه بود.
نفسش رفت. این جسم بی جان و خونی همان عمو تورجش بود؟ رفیق گرمابه و گلستان پدرش؟
دستش سمت گلویش رفت. انگار چیزی راه تنفسی اش را بسته بود، انگار چیزی داشت خفه اش می کرد که نمی توانست نفس بکشد.
صداهای اطرافش گنگ شده بود اما توانست صدای هیراد را که داشت صدایش میزد را تشخیص دهد.
- همراز؟ همراز با توام؟ می شنوی صدام رو؟
حس کرد معده اش زیر و رو شد و تمام محتویات آن بالا آمد. دستش را جلوی دهانش گرفت و خودش را با دو به سرویس بهداشتی انتهای راهرو رساند.
هیراد پشت در بود و به در می کوبید.
- همراز؟ همراز جان در رو باز کن.
سپس حرص زد: آخه من چی بهت بگم دختر؟ تو واسه چی رفتی تو اون اتاق؟ کی بهت گفت بری؟
انگار که آن صحنه پیش چشمانش حک شده بود که از جلوی چشمانش کنار نمی رفت. دستش را زیر شیر آب برد و آبی به صورت رنگ پریده اش زد.
سپس در حالی که با گوشه ی شالش صورتش را پاک می کرد، با دست لرزانش در را باز کرد و با هیراد رو به رو شد.
- خوبی؟
سری تکان داد و لب زد: چرا این جوری شد؟
نفس کلافه ای کشید و سری به طرفین تکان داد و گفت: تو واسه چی رفتی اون جا آخه؟ صد دفعه صدات کردم که نری. تویی که با دیدن دو قطره خون غش و ضعف می کنی پا شدی واسه من رفتی به اون جسد غرق در خون نگاه می کنی...
همراز لحظه ای چشمانش را بست و به بازوی هیراد چنگ انداخت و باعث شد او حرفش را قطع کند.
- هیراد بسه.
- خیلی خب، تو آروم باش.
سپس دستش را دوباره کشید و سروان با دیدنشان گفت: حالتون خوبه خانوم؟
همراز بی حال سرش را تکان داد که گفت: باید به چند تا سوال من جواب بدین.
هیراد اخم کرد.
- نمی بینید حال خانومم خوب نیست؟ الان وقت بازجوییه؟
سروان جواب داد: بله می فهمم، اما شرایط طوری نیست که بخوایم صبر کنیم.
سپس قبل از آن که اجازه دهد هیراد اعتراضی کند، با اشاره به دفتر کار تورج گفت: تشریف بیارید توی اون اتاق که راحت تر بتونیم حرف بزنیم.
خودش جلوتر راه افتاد و همراز و هیراد و امید که تازه به جمعشان اضافه شده بود پشت سرش رفتند.