پرگار

قسمت 40

رایگانفاطمه احمدی

هق هق هایش شدت گرفت و مهرنوش با ناراحتی از جا بلند شد و کنارش نشست و در آغوشش کشید.

همراز نیز همان جا نشسته بود و ناراحت بود. نیلوفر را خوب می شناخت، زنی مهربان که خیلی خوب زندگی اش را مدیریت کرد و توانست به همسرش کمک کند تا بیست درصد از سهم کارخانه را خریداری کند. زنی که محکم پشت همسرش در تمام سختی ها و مشکلات ایستاده بود و اکنون همسری که عاشقانه دوستش می داشت دل در گروی شخص دیگری داده و تمام خوبی های نیلوفر را از یاد برده بود.

اخم هایش درهم رفت. هیچ وقت از چنین مردانی خوشش نمی آمد. امید مرد خوبی بود، همراه همیشگی پدرش بود اما این‌که به چنین دلیلی قصد جدایی از نیلوفر را داشت اصلا خوشش نیامد.

یاد جمله‌ ای از کتاب شازده کوچولو افتاد که روباه در جواب شازده کوچولو که پرسید: وفاداری یعنی چی؟

پاسخ داد: یعنی اگر توی سیاره ات یک گل دیگری بود، تو باز هم عاشق گل خودت بمانی.

ظاهرا حرف هایشان تمام شده بود که از جا برخاست و چای سرد شده را عوض کرد و دوباره به پذیرایی برگشت.

نیلوفر با دیدنش اشک هایش را پاک کرد و لبخند زد.

یاد عمه کتایونش افتاد که اگر اکنون این جا بود تا مشخصات آن زن و تمام اجدادش را از زیر زبان نیلوفر نمی کشید دست بردار نبود!

رو به مهرنوش پرسید: راستی عمه کجاست؟

- رفت یه خرده خرید کنه، آخه امشب پرواز داره می خواد برگرده.

آهانی گفت و سکوت کرد. نیم ساعتی دیگر هم نیلوفر هم ماند و سپس بعد از عذرخواهی دوباره به دلیل آن که در این روزهای سخت آن قدر که باید پیششان نبوده، عزم رفتن کرد.

پس از رفتن او مهرنوش با ناراحتی گفت: طفلی نیلوفر، حقش بعد این همه سال زندگی و زحمت کشیدن برای ساختن اون زندگیش این نبود.

همراز با خستگی روی یکی از مبل ها ولو شد.

- گفت که چند ساله وضع زندگیشون این بوده، به نظر من باید همون موقع طلاق رو قبول می کرد. دوست داشتن و موندن تو زندگی کسی که زوری نیست، تلاشش رو کرده و نتیجه نداده و به نظرم نباید بیشتر از غرورش رو بشکنه.

مهرنوش جواب داد: اما نیلوفر هم عاشقه و تموم کاراش به خاطر حفظ زندگیش بوده. قدرت عشق خیلی زیاده همراز.

- اما عشق هم می تونه یه وقتا اشتباه یا دروغ باشه.

مهرنوش شانه ای بالا انداخت.

- چی بگم والا؟ حالا بگذریم. امروز چی کار کردی تو؟ اوضاع چه طوره؟

با ناراحتی گفت: اوضاع اصلا خوب نیست مامان. این چند روزم که کارخونه تعطیل بوده بدتر از همیشه شده. کارمون خیلی سخته.

سپس توضیح مختصری درباره ی امروز داد که مهرنوش گفت: این طوری فایده نداره. باید این خونه رو بذاریم فروش تا پول طلبکارها رو جور کنیم.

همراز سری تکان داد.

- نگران نباش مامان، خودم می افتم دنبال کارا. همه چیو با هم درست می کنیم.

مهرنوش تلخ لبخند زد و چیزی نگفت.

کی می‌شد همه چیز درست شود؟

* * *

کتایون چمدان بزرگش را به سختی دنبال خود کشید و از پله های طولانی با هن و هن پایین آورد و نفس نفس زنان کنار مهرنوش و همراز ایستاد.

همراز گفت: کاش می موندی فعلا عمه.

مهرنوش هم اضافه کرد: راست میگه کتایون جان، چند روز دیگه می موندی.

کتایون نگاهی به هر دویشان کرد.

- قربونتون برم. نه دیگه باید برگردم، الان بیشتر از یه هفته ست که اومدم این جا.

بغض در گلویش نشست و ادامه داد: همین مدتم به زور تحمل کردم این خونه رو بدون کوروش.

هق زد و بلندتر افزود: الهی بمیرم برات داداش، کاش من می مردم و این خونه رو بدون تو نمی دیدم. کجایی آخه قربون اون مهربونیات برم؟ چرا تنهامون گذاشتی آخه داداش؟

اشک های مهرنوش نیز روی صورتش جاری شدند. جلو رفت و کتایون را در آغوش گرفت و صدای گریه ی هر دو بالا رفت.

لب های همراز از بغض لرزیدن گرفت و چشمانش پر از اشک شد و برای همراز هم آغوش باز کردند.

کتایون هنوز هم در حال ضجه زدن و نفرین باعث و بانی این اتفاق بود.

چند دقیقه ای هر سه در آغوش هم ماندند و کتایون اشک هایش را پاک کرد و گفت: مزاحمتون شدم این مدت. برای چهلم حتما میام.

- کاش میذاشتی تا فرودگاه باهات می اومدیم.

کتایون دسته ی چمدانش را گرفت و لبخندی محزون زد.

- نه مهرنوش جان، دیگه بیشتر از این مزاحم نمیشم. همراز جان، قربونت برم عمه، یه آژانس برام خبر کن.

- خودم می رسونمتون عمه.

کتایون بوسه ای روی گونه ی برادرزاده اش نشاند.

- نه عزیزدلم. راضی به زحمت نیستم، خودم میرم.

در نهایت نیز اصرارها و تعارف های آن دو بی نتیجه ماند و کتایون با آژانس راهی فرودگاه شد.

کتایون اخلاقش همین بود. گاهی زبانش چون زهر تلخ و گزنده می شد و گاه نیز مهربان و دلسوز. هم مهرنوش و هم همراز نیز این را به خوبی می دانستند که حرف هایشان را به دل نمی گرفتند.

هر دو بی حوصله مشغول دیدن تلویزیون بودند و مهرنوش کتابی در دست داشت و آن قدر بی حواس و غرق در خیال بود که حتی متوجه نشده بود که کتاب را هم برعکس دست گرفته!

همراز نیز سرش داخل لپ تاپش بود و در اینترنت چرخ می‌زد و مشغول خواندن مطالبی درباره ی کار بود تا حتی اندکی هم که شده با کار و تجارت آشنا شود.

غرق در خواندن مطالب سایت بود که صدای گوشی اش بلند شد. بدون آن که نگاه از صفحه بگیرد، دستش را دراز کرد و گوشی را از روی میز برداشت و تماس را متصل کرد.

- بله؟

صدای ناآشنای مردی در گوشش پیچید: خانوم رادفر؟

متفکر جواب داد: بله، شما؟

- سلام خوب هستین؟ من حمیدی هستم از حراست کارخونه مزاحمتون شدم.

اخمی ظریف در پیشانی اش نشست.

- امرتون؟ اتفاقی افتاده؟

مرد با ناراحتی گفت: بله متأسفانه، جنازه ی آقای زارع رو تو کارخونه پیدا کردند. لطفا سریع تر خودتون رو برسونید.

چشمانش از بهت گرد شد و به مقابلش خیره ماند. جنازه ی تورج؟!

مرد همچنان داشت صحبت می کرد و همراز نمی شنید.