امید لبخند دیگری زد و با اشاره به صندلی خالی کنارشان گفت: اجازه هست؟
هیراد پاسخ داد: خواهش می کنم، بفرمایید.
امید ظرف یکبار مصرف غذایش را روی میز گذاشت و صندلی را عقب کشید و نشست.
- می دونم همراز جان، طبیعیه این سردرگمی. به هر حال امروز روز اول کاریته و تجربه ای هم توی این کار نداری. اما کم کم راه می افتی و آشنا میشی.
همراز زمزمه کرد: امیدوارم.
غذا را در سکوت خوردند و امید سر کارش برگشت و همراز و هیراد نیز به ساختمان دیگر کارخانه رفتند.
با ورودشان به ساختمان، سر و صدای دستگاه ها به گوشش خورد و رفت و آمدهای کارگران و کارمندها بیشتر نمایان شد.
جلوی هر دستگاه کمی می ایستادند و هیراد به او توضیح مختصری درمورد آن دستگاه و کارکرد آن میداد و همراز با دقت به توضیحات او گوش می سپرد و هرازگاهی سری تکان میداد و یا سوالی می پرسید.
یکی دو ساعتی گذشته بود که هیراد گفت: بسه دیگه همراز، برای امروز کافیه.
همراز هم که خسته شده بود سرش را تکان داد و گفت: ممنون واسه کمک هات.
هیراد بی حوصله سری تکان داد و پرسید: من جایی کار دارم، تو می مونی یا میری؟
همراز دستی به شالش و موهای چتری اش کشید و جواب داد: آره، منم خسته ام می خوام برم.
هیراد باشه ای گفت.
- خیلی خب، کاری با من نداری؟
- نه، کجا می خوای بری؟
هیراد اخمی کرد.
- گفتم که یه کاری برام پیش اومده. خداحافظ.
مهلت جواب دادن به همراز را نداد و از او دور شد.
همراز به جای خالی اش نگاه کرد و با پیشانی گره خورده به اخم از ساختمان بیرون زد.
به ساختمان اداری و اتاق خودش رفت و کیفش را برداشت و روی شانه اش انداخت و با خداحافظی از امید سوار ماشینش شد و از کارخانه بیرون زد.
با خستگی تا خانه راند و ماشینش را داخل حیاط پارک کرد و داخل خانه رفت که نگاهش به بوت های سیاه و پاشنه بلندی در جلوی در افتاد.
متفکر شانه ای بالا انداخت. درباره ی آن که چه کسی به خانه شان آمده حدس خاصی نداشت.
کفش هایش را درآورد و دمپایی های روفرشی اش را پا کرد و داخل پذیرایی رفت که نگاهش به نیلوفر، همسر امید، افتاد که روی یکی از مبل ها نشسته و مادرش نیز کنار او بود.
لبخند خسته ای زد و جلو رفت. سلام و احوالپرسی گرمی با او کرد و سپس برای تعویض لباس هایش به اتاقش رفت.
پالتو و شالش را درآورد و بلوز مشکی ساده ای پوشید. یادش می آمد پدرش همیشه از او می خواست لباس های رنگارنگ و روشن بپوشد. بغض در گلویش نشست. چه قدر این هشت روز سخت گذشته بود و مدام خاطراتی از پدر مهربان و دوست داشتنی اش را به یاد می آورد.
آهی از سینه اش خارج شد و زیر لب فاتحه ای برای آرامش روح پدرش خواند، سپس شانه ای به موهای کوتاه سیاهش کشید و از اتاق بیرون زد.
حس می کرد نیلوفر از چیزی ناراحت است و چشمان سرخش نشان از گریه کردنش را میداد.
با دیدن همراز لبخند تلخی زد و پرسید: خوبی همراز جان؟
همراز تشکری کرد که ادامه داد: واقعا شرمنده ام که تو این شرایط سخت اون جوری که باید، کنارتون نبودم. یه کم درگیر بودم.
همراز با نگاه به چهره ی زیبای نیلوفر که با آن آرایش ملیح زیباتر هم شده بود گفت: این حرفا چیه نیلوفر جون؟ شما هم تو شرایط سختی بودین. عمو امید گفت که می خواین از هم...
ادامه نداد و نیلوفر لبخند سرد و تلخی زد.
فضا میانشان سنگین شده بود که همراز با اشاره به چای سرد شده و دست نخوردهشان فقط برای آن که سکوت سنگین را بشکند گفت: چایی تونم سرد شد که، الان میرم عوضش می کنم.
نیلوفر تشکری کرد. انگار که با مادرش حرفی داشت و جلوی همراز نمی خواست،صحبت کند.
اهل فضولی و فال گوش ایستادن نبود اما با آن گوش های تیزش خیلی راحت می توانست صدای نیلوفر را بشنود که با بغض می گفت: نمی دونم چی کار کنم مهرنوش. نمی دونم چرا این قدر زندگیمون ریخت به هم. آخه این طلاق و جدایی از ما و سن و سالمون گذشته، ما یه پسر بزرگ داریم، بزودی عروس دار میشیم. بعد من با این سن بشم مطلقه؟
مهرنوش با آرامش گفت: این حرفا چیه نیلوفر جان؟ درست میشه همه چی.
نیلوفر با بغض حرص زد: چی درست میشه آخه؟ به زور مجبورم کرد که طلاق توافقی بگیریم که زودتر مراحلش انجام شه و از دستم خلاص شه.
هق زد و ادامه داد: همه چی خوب بود به خدا، امید مهربون بود، حتی نمی تونست یه روز ازم دور بمونه. سرکار که می رفت تا وقتی برمی گشت چند دفعه بهم زنگ میزد. طاقت دوری منو نداشت. خوشبخت بودیم اما نمی دونم چی شد، چه جوری شد که یهو همه چی زیر و رو شد انگار. چند ساله اوضاع همینه، دیگه به زور نگام هم می کنه و حتی اتاقشم ازم جدا کرده. هر کار که بگی و فکرش رو بکنی رو انجام دادم. مهربون تر از قبل باهاش رفتار کردم، به خاطرش از شغلی که دوست داشتم گذشتم و چند ساله کارم رو ول کردم، هر چی دوست داره انجام میدم. اما به جای این که بهتر بشه، همه چی داره بدتر میشه. خسته شدم به خدا.
هق زد و دست مهرنوش روی دستش نشست و همراز صندلی ای عقب کشید و نشست. نمی خواست مزاحم درد دل کردن های او شود.
مهرنوش مردد پرسید: پای کس دیگه ای در میونه؟
شدت گرفتن گریه ی نیلوفر نشانه ی تاییدش بود و چشمان همراز گرد شد. چنین چیزی را برای امید نمی توانست تصور کند.
- نمی دونم من چی کم داشتم؟ چی می خواست اصلا؟ همه کار کردم که منصرفش کنم. از محبت و مهربونی و این حرفا بگیر تا رفتن پیش دعا نویس و فالگیر و ریختن اون دواهایی که می دادند، تو غذاش که شاید با من راه بیاد اما نشد. مهرنوش من زندگیم رو دوست دارم، امید رو دوست دارم، نمی خواستم از دستش بدم اما این کارا رو که می کنه از دستش عاصی شدم.