پرگار

قسمت 3

رایگانفاطمه احمدی

فکرش را به زبان آورد: چه یهویی اومدی. آخه دیشب گفتی که کارات خیلی زیاده. بعدشم بابام که دست تنهاست و...

با لحنی تند میان حرفش آمد: واسه اینکه بیام زنم رو ببینم باید از بقیه اجازه بگیرم؟ بعدشم بابات بچه نیست که! خودش می‌تونه مراقب خودش باشه.

با زدن پوزخندی اضافه کرد: منو باش که دلم تنگ شده بود برات و اومدم تو رو ببینم اما تو هی بابام بابام می‌کنی!

با چشمان گرد شده نگاهش کرد که خودش با همان لحن تند و عصبی ادامه داد: تو که اصلا دلتنگی نمی‌فهمی انگار. وقتی هم که هم‌و می بینیم از همه چیز و همه کس حرف می‌زنی جز خودمون دوتا. اصلا گور بابای هیراد! حتی انگار برات فرقی نداره عروسی کنیم یا نه.

هنوز از این لحن عصبی‌اش که به خاطر یک جمله‌ی او این گونه به هم ریخت متعجب بود.

توجیه کرد.

- هیراد جان، این طوری نیست. من که منظوری نداشتم. فقط خودت از وضعیت بابام خبر داری و می‌دونی چه قدر نگرانشم. اون از وضعیت کارخونه، اونم از وضعیت قلب بابا.

اخم کرد و جوابی نداد. نگاهش مستقیم به رو به رویش خیره بود.

دستش را جلو برد و روی دست او که روی دنده بود گذاشت.

- هیراد جان؟ هیراد؟ من واقعا منظوری نداشتم که تو این طور عصبی شدی.

نیم نگاهی سمتش انداخت و باز جوابی نداد که لحنش معترض شد.

- عه هیراد، این جوری نکن دیگه. قهر نکن خب. چی شده مگه؟

باز هم جواب نداد که این بار با حرص گفت: یه چیزی بهت میگم ها هیراد!

بالاخره گره اخم‌هایش باز شد و لبخندی بر لبش نقش بست و گفت: آها حالا شد.

تا شب را با هیراد گذراند. هنوز از آن لحن تند و حرف‌های هیراد کمی دلخور بود اما سعی داشت نشان ندهد.

کمی در خیابان ها گشتند و در پارک و زیر نم نم باران اواسط آذر ماه قدم زدند و پس از خوردن شام در یکی از رستوران ها همراز را جلوی خانه‌شان پیاده کرد و خودش هم رفت.

تویوتای سفید رنگ آقای زارع جلوی در پارک شده بود. کلید را در قفل چرخاند و داخل خانه رفت.

باران شدیدتر شده بود و باعث شد قدم‌هایش را سرعت ببخشد. وارد خانه شد و با شنیدن سر و صدایی از آشپزخانه گام هایش را به آن سمت کج کرد و با دیدن مادرش لبخندی بر لبش نشست و گفت: سلام مامان.

سمتش برگشت و با لبخندی که همیشه روی لبانش بود جواب داد: سلام عزیزم. خوش گذشت؟

- خوب بود. عمو تورج این جاست؟

نگاه مهرنوش پر از نگرانی شد.

- آره. یکی دو ساعتی هست که اومده و رفتن تو اتاق و دارند با هم حرف می‌زنند. حتی برای شام هم که صداشون کردم نیومدند. نمی‌دونم چرا حس کردم هر دوشون از چیزی ناراحتن. احساس می‌کنم یه اتفاقی افتاده، دلشوره افتاد به دلم.

نگرانی مهرنوش به او هم منتقل شد و پرسید: چه اتفاقی؟ چی شده؟

شانه‌ای بالا انداخت.

- نمی‌دونم اما هر دوشون زیادی گرفته و ناراحت بودند. فکر کنم باز تو کارخونه مشکلی پیش اومده.

- می‌خواین من برم تو اتاق ببینم چی شده؟

- نه همراز، مزاحم کارشون نشیم بهتره. اگه چیزی باشه بابات بهمون میگه.

چیزی نگفت و سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

- باشه پس من میرم لباسام‌و عوض کنم.

رو برگرداند و عزم رفتن کرد که با دیدن چهره‌ی هراسان تورج سر جایش ایستاد و نگران پرسید: چیزی شده؟

با دست اشاره‌ای به راه پله که اتاق کوروش آن جا قرار داشت و در حالی که به خاطر دویدن از روی پله‌ها نفس زنان گفت: کوروش...

همین حرف باعث شد هر دو نیز با هراس و اضطراب سمت اتاق کوروش پا تند کنند.

همراز به سرعت سمت پدرش که بی هوش روی زمین افتاده بود رفت و همان طور که تکانش می داد صدایش زد: بابا؟ بابا، صدام‌و می‌شنوی؟ بابا تو رو خدا جواب بده.

مهرنوش نیز مضطرب خودش را به او رساند و با صدای لرزان از بغض و استرس صدایش زد: کوروش؟ کوروش جان صدام‌و می‌شنوی؟

رو به همراز گفت: یه زنگ بزن به اورژانس.

همراز از جا بلند شد و سرگردان در جیبش دنبال گوشی‌اش گشت. آن قدری هول و دستپاچه بود که تورج گوشی خودش را از جیبش بیرون آورد و گفت: خودم زنگ می‌زنم.

اورژانس آمد و او را به بیمارستان منتقل کردند.

حالا نیز هر سه در راهروی بیمارستان ایستاده و مضطرب منتظر خبری از وضعیت کوروش بودند.

گوشی همراز که زنگ خورد آن را از جیب پالتویش بیرون آورد و تماس را پاسخ داد.

- الو هیراد؟

هیراد بی خبر از همه جا گفت: همراز جان، پدر و مادرم تا دو سه روز دیگه برمی‌گردند. بعدش اگه موافق باشی بیایم خونه‌تون برای تعیین تاریخ عروسی.

همراز مضطرب نجوا کرد: هیراد...

تازه متوجه‌ی صدای لرزان و بغض آلود او شد و بحثی که خودش شروع کرده بود دیگر فراموشش شد.

- چی شده همراز؟ خوبی؟ اتفاقی افتاده؟

بالاخره مقاومتش تمام شد و قطره اشکی از چشمش چکید و زمزمه کرد: بابام، حالش بد شده آوردیمش بیمارستان.

سریع و نگران گفت: کدوم بیمارستان؟

نام بیمارستان را که گفت جواب داد: الان میام، تو آروم باش عزیزم، نگران نباش.

کوتاه باشه‌ای گفت و تماس را قطع کرد.

حدود بیست دقیقه‌ای گذشته بود که هیراد هراسان سمتشان رفت و پرسید: چی شده؟ حالشون چه طوره؟

همراز که دست مادرش را در دستانش گرفته و سعی در آرام کردن حالش داشت، در همان حال گفت: دکترش گفت حمله‌ی عصبی بوده.

اشک‌هایش چکید و ادامه داد: می گفت وضعیت قلبش هی داره بدتر میشه و الانم اصلا خوب نیست.

با ناراحتی کنارش نشست و سعی کرد آرامش کند.

- آروم باش عزیزم، مگه وقت عمل نگرفتیم براش؟ پس عمل میکنه و خوب میشه.

همراز لب گزید و اشک‌هایش را پس زد. اگر خوب نمی‌شد چه؟ پزشکش که اصلا از وضعیت او رضایت نداشت.

مهرنوش که حال او هم دست کمی از دخترش نداشت رو به تورج گفت: آقا تورج چی شد آخه؟ چرا یهو حالش بد شد؟ اتفاقی افتاده؟ چرا این طور شد؟ حمله‌ی عصبی واسه چی آخه!

تورج با ناراحتی روی صندلی رو به روی آنها نشست. نگاهش را دزدید، نمی‌توانست به مهرنوش و همراز نگاه کند و دروغ تحویلشان دهد.