همراز بی حرف دست پیش برد و یکی از پوشه ها را برداشت و آن را باز کرد و نگاهی سرسری به کاغذهای مقابلش نگاه کرد. با دیدن آن اصطلاحات تجاری و در پرونده ی دیگری با دیدن انواع اعداد و ارقام و نگاه کردن به اصطلاحات حسابداری آه از نهادش برخاست. این ها چه بودند دیگر؟!
نگاه درمانده اش از روی برگه ها بالا آمد و به هیراد دوخته شد که برعکس او خونسردتر از همیشه نشان می داد.
کوتاه پرسید: خب؟
همراز با اشاره به پرونده های مقابلش گفت: من چیزی از اینا سردرنمیارم. تو بیا یه کم برام توضیح بده که یه چیزایی بفهمم.
هیراد قدمی جلو برداشت و دستانش را روی میز تکیه گاه بدنش کرد و کمی سمت همراز خم شد.
- من چی باید بگم؟ وقتی خودت حرف هیچ کس رو گوش نمی کنی و هی حرف خودت رو میزنی به این جاهاش فکر نکردی؟ وقتی هم که من چیزی میگم بهت بر می خوره. میگم تو به درد این کار نمی خوری و تو لجبازی می کنی. کلا حرفای من یه ذره هم ارزش نداره واست. حالا این تو، این پرونده و اینم کارخونه؛ ببینم می خوای چی کار کنی.
همراز مستأصل به چشمان دلخور هیراد نگاه کرد.
- چرا این طوری حرف میزنی خب؟ به نظرت نباید راه بابام رو ادامه بدم؟ فکر کردی تحمل این وضعیت برای منم راحته؟ فکر کردی آسونه که وقتی توی اون اتاق رفتم همش بابام رو وقتی که دارش زدند جلو چشمام میاد؟ به نظرت راحته که همش باید بغضم رو کنار بزنم و به این فکر نکنم که توی اتاق کناری من بابام رو کشتند و قاتلش داره راست راست برای خودش می چرخه؟
صدایش می لرزید و به سختی با لحنی محکم ادامه داد: من نمی تونم همین جوری دست رو دست بذارم وقتی که بابام زیر یه خروار خاک خوابیده و معلوم نیست قاتلش کدوم گوریه. شاید کارای من واسه تو و یا هر کس دیگه مسخره باشه اما من حاضرم همه کار بکنم، حتی این کارای جزئی که شاید یه نشونه ی کوچیک پیدا شه و با کمک پلیس ها زودتر اون قاتل رو پیدا کنم و اون وقته که حتی نمیذارم یه آب خوش از گلوش بره پایین.
نگاه هیراد به آن دانه ی درشت مروارید اشک بود که از چشم همسرش روی گونه اش غلتید.
دستش به آرامی جلو رفت و اشکش را به آرامی از صورتش پس زد اما هنوز هم خونسرد و بی تفاوت بود و نگاهش رنگ دلخوری داشت.
- موندن تو این جا هیچی رو درست نمی کنه همراز. بهتره بری، ببین من کی بهت گفتم.
سپس زیرلب چیزی نجوا کرد که همراز متوجه ی آن نشد و پرسید: چی گفتی؟ نشنیدم.
بی توجه به سوالش گفت: من کلی کار ریخته سرم و اصلا هم وقت و حوصله ندارم که بیام این جا و بشینم این پرونده هایی که هیچی توش پیدا نمیشه رو بررسی کنم.
سپس در مقابل نگاه ناباور و بهت زده ی همراز عقب گرد کرد و از اتاق بیرون رفت. یک دفعه چه شد؟ چرا این گونه کرد؟
لحظه ای همان طور ماند اما در نهایت اخمی کرد.
یاد جمله ای افتاد که مدتی پیش خوانده و دقیق آن را به خاطر نداشت اما چنین چیزی بود: اگر می خواهی کسی که به تو کمک می رساند را پیدا کنی، نگاهی به آینه بینداز، آن فرد را خواهی یافت.
و حالا این جمله را انگار برای او گفته بودند. خودش باید از پس خودش بر می آمد.
با عزمی راسخش توکل بر خدا کرد که به او یاری برساند.
نفسی کشید و پرونده ای را به آرامی گشود و برای اولین بار در عمرش آرزو کرد کاش مانند هیراد مدیریت می خواند و یا مثل پدرش و امید سراغ مهندسی می رفت که راحت تر با چنین چیزهایی کنار می آمد.
وقتی برای خیالبافی نبود که افکارش را پس زد و نگاهش روی نوشته ها چرخید.
تا ظهر سرش روی پرونده ها بود و با آنها درگیر.
روی آنها فکر می کرد و جایی هم که سردرنمی آورد از اینترنت کمک می گرفت تا حداقل با بعضی از اصطلاحات آشنا شود.
تقه ای به در خورد و صدای هیراد باعث شد سرش را بالا بیاورد و از دردی که در گردنش پیچید اخم هایش درهم رفت. خم کردن سرش روی این پرونده های در این چند ساعت باعث درد گردنش شده بود.
هیراد سمتش آمد و گفت: وقت ناهاره. نمیای؟
سری به طرفین تکان داد و پاسخی به او نداد.
هیراد جلوتر رفت و کنار او ایستاد و دستی روی شانه اش گذاشت.
- اونی که الان باید قهر کنه و دلخور باشه، منم نه تو خانوم خانوما.
همراز روی صندلی چرخید و سرش را بلند کرد تا او را بهتر ببیند و حق به جانب پرسید: اون وقت چرا؟ مگه من چی کار کردم؟
- واسه این که کلا منو حساب نمی کنی. ولی بازم خودم منت کشی می کنم دیگه.
سپس لبخندی زد و خم شد و بوسه ای روی گونه اش نشاند.
همراز لبخند کم جانی روی لبش آورد و کش و قوسی به بدنش داد که هیراد گفت: پاشو همراز، هم بیا ناهار بخور و بعدشم برو خونه که امروز خیلی خسته شدی.
همراز بی مقاومت از جا برخاست و همان طور که کمی میز به هم ریخته اش را مرتب می کرد گفت: با ناهار موافقم، اما بعدشم می خوام بیام سراغ ادامه ی کارم.
هیراد دیگر مخالفتی نکرد.
- خیلی خب، پس بریم.
همراز همراه او از اتاق بیرون آمد و گفت: میگم هیراد؟
دستش را توی دستش گرفت.
- جونم؟
- میای بقیه ی جاها رو نشونم بدی؟ مخصوصا اون قسمت تولید و اینا رو، که هنوز ندیدمش.
هیراد لحظه ای مکث کرد اما سری تکان داد: باشه عزیزم. میریم.
همراز بالاخره لبخندی زد و همراه یکدیگر وارد سالن غذاخوری شدند و پشت یکی از میزها نشستند. همان لحظه هم امید داخل آمد و غذایش را گرفت و با دیدن آن دو لبخندی زد و سمتشان رفت.
رو به همراز گفت: به به خانوم مدیر عامل. اوضاع چه طوره؟
همراز شانه ای بالا انداخت و با صداقت گفت: من که مغزم هنگ کرده.