همراز چشم غره ای سمتش رفت که هیراد اخم کرد. دیگر از دست این دختر از خود راضی و مغرور خسته شده بود و حوصله اش را نداشت.
نیم ساعتی به طول انجامید که هماهنگی ها انجام شد و اکنون کارمندها در سالن بزرگ جلسات نشسته و منتظر همراز بودند.
همراز مضطرب بود و آن دلشوره رهایش نمی کرد اما حفظ ظاهر کرد و محکم و خونسرد قدم برمی داشت.
عده ای کارمندها می دانستند همراز دختر کوروش است و بیشترشان هم به واسطه ی شغلش او را می شناختند و بعضی ها هم باورشان نمی شد همراز رادفر، همان دختر گوینده و دوبلور که در بعضی از کارهای حرفهای اش، صدای دلنشین و گرمش برایشان خاطره ساخته بود، دختر یکی از مدیرهای اسبق کارخانه شان باشد و او را ببینند.
کمی دستپاچه بود اما با خونسردی ظاهری جدیتش را حفظ کرد و با اشاره ی امید روی بالاترین صندلی و پشت میز بزرگ نشست.
هم حرف زیاد داشت و هم نمی دانست چه باید بگوید!
ابتدا امید بود که میکروفن را روشن کرد: سلام عرض می کنم خدمت شما همکاران. این جلسه برای معارفه ی خانوم همراز رادفر، دختر مرحوم رادفر هستش که قراره از این به بعد کنار ما در جایگاه پدرشون مشغول به کار شن. در نتیجه ازتون می خوام که نهایت همکاری رو با ایشون داشته باشید.
سپس رو به همراز ادامه داد: شما هم اگر حرفی دارید بفرمایید.
نگاهش میان افرادی که دور میز نشسته بودند چرخید و نفسی گرفت و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و بشود همان زن مستقل و جوانی که در فیلمی خودش آن را دوبله کرده بود، با همان صدای جدی و مطمئن، همان قدر محکم و مقتدر.
میکروفونش را روشن کرد و با آن صدای دلنشین به حرف آمد: سلام و عرض ادب خدمت شما همکاران گرامی. همون طور که آقای افشاری گفتند، قراره من مدتی رو اینجا باشم. امیدوارم شما هم باهام همکاری کنید که شاید به نتایجی رسیدیم و تونستیم دلایل قتل پدرم رو متوجه بشیم.
دختری که هم سن و سال خودش بود پرسید: حالا شما از کجا می دونید که از طریق کارخونه می تونید به قاتل پدرتون برسید؟!
هیراد نگاهی به او انداخت. ژیلا اسدی، حسابدار کارخانه.
همراز پاسخ داد: به دلیل این که پدرم توی این کارخونه کشته شده و احتمال اینکه به کارخونه و کارش ربط داشته باشه خیلی زیاده. از طرفی هم همه می دونید که جز این مدت اخیر چون کارخونه به سوددهی بالا رسیده بود و پیشرفت چشمگیری داشت، دشمن و رقیب های زیادی هم هستند که پدرم رو از سر راهشون برداشتند.
دختر آهانی گفت و همراز از لحنش خوشش نیامد اما نگاه از او گرفت و کمی دیگر به آنها حرف زد و به سوالاتشان پاسخ داد.
ظاهرا همگی قانع شده بودند که دیگر شک و تردیدی در نگاهشان دیده نمیشد.
خوشبختانه کسی با او مخالفتی نکرده بود و این یعنی داشت راه را درست می رفت.
امید لبخند به رویش زد.
- خیلی خوب بود کارت.
تورج هم تأیید کرد: من می دونم که می تونی، در ضمن میگم یه اتاق برات آماده کنند که دیگه مجبور نشی بری توی اون اتاق.
با قدردانی نگاهش کرد. واقعا از او ممنون بود؛ طاقت رفتن در اتاق و تصور مرگ پدرش را نداشت.
تورج با نگاه به ساعت مچی اش پاسخ داد: خب من دیگه باید برم، یه ساعت دیگه دادگاه دارم. کاری با من نداری همراز جان؟
همراز لبخندی قدردان بر لب نشاند.
- نه، امروز خیلی کمکم کردین ممنونم.
پاسخش را داد و همراز گفت: فقط بی زحمت کارتون تموم شد، میشه بیاین که با هم بعضی از پرونده ها رو بررسی کنیم؟ چون من سردرنمیارم و نیاز به کمکتون دارم.
- باشه دخترم، نگران نباش.
این را گفت و پس از خداحافظی از آنها از کارخانه بیرون زد.
هر سه از سالن جلسات بیرون آمدند و امید گفت: همراز جان من باید برم یه سر به کارگرا بزنم و حواسم به کارا باشه. چند روز کارخونه تعطیل بوده و کارا عقب افتاده. فعلا هیراد بهت کمک میکنه، منم کارم تموم شه میام پیشت.
اکنون پشت میز یکی از اتاق ها که تازه به آن تابلوی مدیریت زده بودند نشسته بود و هیراد نیز روی یکی از صندلی ها جای گرفته و سرش داخل گوشی اش بود.
همراز نگاهش را میان اتاقش چرخاند. اتاقی ساده که نه خیلی کوچک بود و نه خیلی بزرگ. چند صندلی جلوی میزش قرار داشت و پشت سرش هم پنجره ای نسبتا بزرگ که وقتی روی صندلی چرخ می خورد، می توانست محوطه ی بزرگ کارخانه و رفت و آمد کارکنان و بعضی از وسایل را ببیند.
- حالا من باید چی کار کنم؟
هیراد بدون آن که سرش را از گوشی اش بیرون بیاورد شانه ای بالا انداخت.
- من چه می دونم! خودت گفتی به همه چی فکر کردی و این تصمیم رو گرفتی. پس حتما می دونی که چی کار کنی دیگه و وقتی به حرف من توجه نمی کنی پس نیازی هم به من و کمکهام نیست.
اخمی کرد. خودش اصلا شرایط خوبی نداشت و حالا باید دلخوری هیراد را کجای دلش می گذاشت؟!
- هیراد! مگه قرار نبود کمکم کنی؟
هیراد نفس کلافه ای کشید و گوشی را توی جیب کت نوک مدادی رنگش گذاشت.
- الان میشه بگی چه کمکی از من برمیاد و چه کاری هم از تو؟
همراز کمی فکر کرد و گفت: پرونده هایی که این مدت بابا باهاشون قرارداد داشته و یا پرونده های حسابداری رو باید ببینم. به هر حال باید از یه جایی شروع کنم دیگه.
هیراد با پوزخندی از جا برخاست.
- خیلی خب، الان برات پرونده ها رو میارم.
همراز سری تکان داد و به بیرون رفتنش نگاه کرد و دستش سمت گوشی اش رفت تا با مادرش که این روزها بیشتر از همیشه دلواپسش می شد تماسی بگیرد.
کمی با مادرش صحبت کرد و ده دقیقه ای گذشته بود که هیراد با چندین پرونده در دستش داخل اتاق شد.
پرونده ها را روی میز همراز گذاشت و توضیح داد: اینا پرونده های یک ماه اخیره. بشین نگاشون کن و ببین به نتیجه ای می رسی یا نه.