پرگار

قسمت 36

رایگانفاطمه احمدی

همراز سرش را تکان داد و به ادامه ی توضیحات او گوش سپرد.

- چند تا انبار داریم که هر کدوم مخصوص به کار هستند مثلا انبار مواد اولیه بسته بندی، انبار عمومی، محصولات نهایی، انبار مواد شیمیایی، انبار ضایعات و انبارهای دیگه که بعد نشونت میدم. همین طور سردخونه و آزمایشگاه و قسمت های دیگه که بعدا بهت توضیح میدم همشون تو این ساختمون قرار دارند، اون قسمتش از ساختمون هم قسمت اداریه.

نگاهی به چهره ی گیج و منگ همراز انداخت و خنده اش گرفت. همه شان می دانستند که همراز به درد چنین کارهایی نمی خورد.

با اشاره به ساختمان اداری کارخانه گفت: بیا بریم داخل.

هم قدم با یک دیگر وارد ساختمان شدند.

همراز نگاهش را میان ساختمان بزرگ و رفت و آمدهای کارمندها و کارگران چرخاند و پرسید: همه اومدند؟

سری تکان داد.

- آره، از وقتی که گفتی که می خوای بیای این جا به روابط عمومی گفتم که اطلاع رسانی کنه تا همه بیان.

تشکری کرد و دوباره مضطرب پرسید: حالا من باید چی کار کنم؟ من هیچی نمی دونم از کارا.

با آرامش گفت: نگران نباش دخترم، کم کم یاد می گیری.

با اشاره ای به راهروی پهن و بزرگی که پیش رویشان بود اضافه کرد: اون قسمت، حسابداری، امور اداری، امور مالی و معاونت هستش.

نگاه همراز اطراف را می کاوید و سعی داشت این قسمت ها را به خاطر بسپارد.

اشاره ای به راه پله ای که سمت چپ راهرو قرار داشت کرد و گفت: طبقه ی بالا هم سالن کنفرانس و جلساته و همین طور واحد فنی و انفورماتیک. اتاق های ما هم بالاست. فعلا بریم بالا بعدش بقیه ی جاها رو هم بهت نشون میدم.

سری تکان داد و با او همراه شد. از ده، یازده پله های سنگی بالا رفتند.

راهروی طبقه ی بالا نیز مانند طبقه ی پایین بزرگ بود اما شیک تر و رفت و آمد هم نسبت به طبقه ی پایین کمتر بود.

در یکی از اتاق ها باز شد و تورج بیرون آمد و با دیدن همراز لبخندی زد و سمتشان رفت.

سلام و احوالپرسی کردند و امید با اشاره به اتاق مدیریت گفت: بیا بریم تا هماهنگ کنیم برای کارا، راستی هیراد چرا نیومده؟

همراهشان قدم برداشت و شانه ای بالا انداخت.

- خبر ندارم ازش، صبح بهش زنگ زدم ولی جواب نداد.

با باز شدن در قهوه ای رنگ اتاق مدیریت، نگاه همراز به میز بزرگی که سمت چپ قرار داشت و همیشه پدرش را روی آن صندلی چرخان بزرگ دیده بود اما اکنون جای خالی اش بیش از حد توی ذوق می‌زد.

چند بار برای غافلگیر کردن پدرش و بی خبر به دیدنش آمده بود و هر بار هم پدرش از دیدن او خوشحال شده بود.

یک بار که آمده بود در این اتاق برای اولین بار هیراد را دید و متوجه ی نگاه های زیر زیرکی او شده بود.

نگاهش را در آن اتاق بزرگ و شیک که طراحی مدرن آن را بسیار دوست داشت گرداند و ناگهان بغض مهمان گلویش شد.

پدرش در این اتاق به قتل رسیده بود.

نمی توانست آنجا بماند و دلتنگی و جای خالی پدرش چون پتکی توی سرش بخورد.

گفته بودند که پدرش به دار آویخته شده. چهره ی مهربان پدرش با آن لبخندهای همیشگی را تصور کرد که طنابی با بی رحمی گردنش را گرفته و...

حتی نتوانست به تصوراتش ادامه دهد. لحظه ای چشمانش را بست. بی شک اگر حتی ثانیه ای دیگر این جا می ماند دیوانه می شد.

با صدای تورج به خودش آمد و چشمانش را باز کرد.

- همراز جان خوبی؟

چرا همین جور وایسادی؟ بشین.

نفسی کشید تا بغضش را پس بزند. به تورج نگاه کرد. یعنی این مرد قاتل پدرش بود؟

دستان یخ زده اش مشت شد و لبش اسیر دندان هایش.

- میشه بریم جای دیگه حرف بزنیم؟ نمی تونم فضای این اتاق رو تحمل کنم و به این فکر کنم که پدرم توی این اتاق و با اون وضع کشته شده و...

صدایش لرزید و حرفش ناقص ماند. نمی خواست ضعف نشان دهد اما مگر این بغض لعنتی اجازه می داد؟

تورج با ناراحتی نگاهش کرد و گفت: بیا بریم تو اتاق من. اون جا حرف می زنیم.

همراز این بار با رضایت سری تکان داد و هر سه به اتاق کناری شان رفتند.

هیراد هم تازه به جمعشان اضافه شده بود.

تورج گفت: به نظر من بهتره که اول یه معارفه بذاریم که کارکنان بدونند که قرار این جا مشغول به کار شی و باهات آشنا شم.

همراز هم سری تکان داد: آره، فکر خوبیه.

هیراد اما به صندلی تکیه داد و پایش را روی پای دیگرش انداخت.

- من مخالفم.

همراز سمتش برگشت و با نگاه پرسش گرش از او توضیح خواست.

- ناراحت نشی همراز جان که این قدر رک میگم، اما به نظر من این کار لازم نیست چون من بعید می دونم که بتونی تو این کارخونه که کاراش هیچ جوره با تو و اخلاقت جور نیست دووم بیاری و بتونی مشکلات کارخونه رو تحمل کنی. فوقش دو روز بمونی و بعدشم میری!

هر سه مرد سکوت کرده بودند. گویی چندان با حرف هیراد مخالف نبودند.

به خودش که نمی توانست دروغ بگوید؛ خودش هم شک داشت که بتواند یا نه اما او تصمیم خود را گرفته و مصمم بود.

اخم هایش درهم رفت و با لحنی محکم و مطمئن گفت: من وقتی که اون تصمیم رو گرفتم به همه چیش فکر کردم. من از کارم اطمینان دارم و هیچ کدوم از شما هم لطفا سعی نکنید منصرفم کنید، چون من تا تهش هستم. فقط شماها بهم قول بدین که کمکم می کنید.

هیراد پوزخند زد و چیزی نگفت و تورج جواب داد: معلومه که کمکت می کنیم دخترم. از ما هم ناراحت نشو، اگه چیزی هم میگم فقط به خاطر خودته.

همراز دیگر بحث را ادامه نداد و گفت: پس لطفا هماهنگ کنید که همه جمع بشن و معارفه رو انجام بدیم.

نگاهی میان تورج و امید ردوبدل شد و در نهایت هم تورج سری تکان داد.

- خیلی خب. الان هماهنگ می کنم که همه جمع بشن سالن جلسات.

نگاه هیراد هنوز هم پر از شک بود و بی اعتمادی.