پرگار

قسمت 35

رایگانفاطمه احمدی

مهرنوش هم از تصمیم او متعجب شده بود اما وقتی قاطعیتش را دید به ناچار موافقت کرد.

شب از نیمه گذشته بود و او خوابش نمی‌برد. نگران فردا و فرداهایش بود که چه پیش خواهد آمد. آیا همه چیز درست می‌شد؟

کلافه نفسی کشید و برای آن که حواسش را از این افکار پرت کند، گوشی اش را برداشت و اینترنتش را روشن کرد و سیلی از پیام ها روی صفحه اش نمایان شد.

بعضی از آنها همکارانش بودند که دلیل نرفتنش به استودیو را می خواستند بدانند و به او تسلیت گفته بودند. امروز با تهیه کننده شان صحبت کرده و گفته بود به دلیل مشکلات شخصی اش به مدتی نا معلوم نمی تواند به کارش برگردد و موقت کس دیگری را جایگزینش کنند. او هم که از تهیه کنندگان معروف و حرفه ای بود و همراز همیشه دلش کار کردن با او را می خواست درخواستش را با نا رضایتی پذیرفته بود.

پیام های دیگری هم از طرفدارانش داشت که علت نبودنش را جویا شده بودند و پس از پست های تسلیت همکارانش، متوجه ی مرگ پدرش شدند و کامنت ها و دایرکتش از تسلیت و پیام پر بود.

باید سر فرصت یک لایو می گذاشت و هم از محبت های آنها تشکر می کرد و هم ماجرای نبودنش به مدت نامعلوم را به اطلاعشان می رساند.

بی حوصله و کلافه تر از آن بود که با فضای مجازی حواسش پرت شود.

گوشی را کنار گذاشت و پتو را بالا کشید و چشمانش را روی هم گذاشت. باید می خوابید، فردا روز سختی را پیشرو داشت.

* * *

پالتوی بلند سیاهش را پوشید و مقابل آینه ایستاد. رنگ و رویش زیادی پریده و بی حال نشان می داد اما حوصله ی آرایش را هم نداشت.

شال سیاهش را سرش کرد و موهای چتری اش را مرتب کرد و کیفش را برداشت و از اتاقش بیرون آمد.

مادرش مشغول آماده کردن صبحانه بود. همراز صبح بخیری گفت و مهرنوش با مهربانی جوابش را داد.

صندلی را عقب کشید و نشست و نگاه دلتنگش به صندلی رو به رویش افتاد که پدرش همیشه روی آن می نشست. دلش برای آن نگاه مهربان، آن جمع کوچک سه نفره شان، آن خنده های از ته دل و سرخوشی که می کرد و مهرنوش و کوروش با لذت به دخترشان نگاه می کردند.

آهی کشید و پلکی زد تا جلوی اشکش را بگیرد. او به خودش قول محکم بودن داده بود، نباید باز هم ضعفش را نمایان می کرد. به خاطر مادرش هم که شده باید حالش را خوب نشان می داد. در خلوتش و تنهایی اش وقت برای گریه داشت.

مهرنوش استکان چای را مقابلش گذاشت و رو به رویش نشست.

- کاش زودتر همه چیز درست می‌شد. توام برمی گشتی سر کار خودت.

خودش هم همین،حس را داشت اما باید به مادرش امیدواری می‌داد.

شانه بالا انداخت و جوابش به ظاهر بی تفاوت بود.

- چه فرقی می‌کنه؟ اتفاقا برا تنوع هم بد نیست!

مهرنوش فقط نگاهش می‌کرد. حرف دخترش با نگاهش جور نبود اما چیزی نگفت و لبخندی محو زد.

- مراقب خودت باشی ها همراز. همش می ترسم که یه وقت، یه وقت...

بغض در گلویش نشست. فهمیدن ادامه ی حرفش چندان هم سخت نبود. نگران بود که اتفاقی که برای همسرش افتاده بود دیگر برای دخترش تکرار نشود. گاهی تجارت و کار هم زیادی بی رحم می‌شد.

دستش را روی دست مادرش گذاشت.

- نگران نباش مامان جان، قرار نیست بازم اون اتفاق تکرار شه.

لب زد: می ترسم همراز، مراقب خودت باش. تو جون منی، نمی تونم حتی فکر کنم که یه اتفاقی بیفته...

نتوانست ادامه دهد و اشکش روی گونه اش غلتید.

همراز لب هایش را به هم فشرد و لحظه ای چشم بست تا اشکش سرازیر نشود.

- مامان جان چرا این قدر نگرانی؟ هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته.

به ناچار سری تکان داد و میان گریه لبخند زد.

- باشه قربونت برم، برو به سلامت.

از جا بلند شد و کیفش را روی شانه انداخت، بوسه ای روی گونه ی او نشاند و پس از خداحافظی از او از خانه بیرون زد و نگاه دلواپس مهرنوش بدرقه ی راهش شد. اصلا حس خوبی نداشت اما دخترش را به خدا سپرد و سعی کرد افکار تلخش را دور بریزد.

قبلا چند باری به کارخانه رفته بود و مسیر را می دانست.

از خانه شان تقریبا دور بود و در خارج از شهر.

درخواست هیراد و امید برای آن که به دنبالش بیایند را هم رد کرده بود. می خواست از همین روز اول روی پای خودش بایستد.

در راه نیز حس نگرانی و اضطراب رهایش نمی کرد. اداره کردن آن کارخانه و با آن همه مشکلاتی که برایش پیش آمده بود و همین طور قانع کردن آن طلبکارها، اصلا کار ساده ای نبود.

نفس کلافه ای کشید و حواسش را به رانندگی اش داد. امیدوار بود که بتواند از پس این کار بر بیاید.

بالاخره پس از گذشت بیشتر از یک ساعت و نیم جلوی درب بزرگ کارخانه ایستاده بود.

نگهبان مانع جلوی در را بالا برد و دستی به نشانه ی سلام برایش بلند کرد. با تکان سرش جوابش را داد و داخل رفت.

ماشین را در محوطه ی بزرگ آنجا پارک کرد و پیاده شد.

همزمان ماشین امید هم متوقف شد و سمت او آمد.

همراز با دیدنش لبخندی زد و گفت: سلام.

جوابش را داد و پرسید: خوبی؟

- ممنون. چه خوب شد که اومدین. نمی دونستم باید کجا برم و چی کار کنم.

امید لبخندی به رویش زد و گفت: خب همراز خانوم، موافقی از همین الان شروع کنیم که یه کم با قسمت های کارخونه آشنا بشی؟

مشتاقانه سری تکان داد و امید با اشاره به قسمتی شروع به توضیح کرد: خب بخش تحویل که همون جلو قرار داره و مسئولیت تحویل گرفتن تموم مواد و قطعات ورودی به کارخونه رو به عهده داره.

تو این بخش در ورودی مواد اولیه به کارخونه به صورت جداگانه از بقیه ی قسمت ها در نظر گرفته میشه که باعث انتقال آلودگی نشه.

یه سالن تولید هم داریم که مجهز به حوضچه ی ضدعفونی کفش های کارگرهاست و تو اون قسمت ورودی که می بینی قرار داره.