پرگار

قسمت 34

رایگانفاطمه احمدی

از طرفی هنوز ریشه ی شک نسبت به تورج در قلبش نخشکیده بود و آن اعتماد سابق را به او نداشت.

پس تنها باید خودش دست به کار می شد، خودش همه ی کارها را انجام می داد و از سر از همه چیز درمی آورد. سخت بود اما نشدنی، نه!

اشک های مهرنوش که شدت گرفت و ضجه زدن هایش بالا رفت، از فکر بیرون آمد، با چانه ای لرزان و چشمان تار از اشک دستش را دور شانه های مادرش حلقه کرد و صدای هق زدن های تلخ و سوزناک هر دو با صدای قاری که با آن سوز قرآن می خواند و نوحه سرایی می کرد آمیخته شد.

مهمان ها کم کم عزم رفتن می کردند. مهرنوش و همراز در ظاهر آرام بودند اما دلشان ابری بود.

نگاه همراز سمت پسری جوان کشیده شد که کنار هیراد و امید ایستاده بود.

چشمانش را کمی ریز کرد و به او دوخت. حس می کرد چهره ی این پسر قد بلند با آن عینکی که روی موهایش بود برایش آشنا می آمد.

بیشتر به او خیره شد. شاید همسن و سال هیراد بود اما هیکلش اندکی درشت تر و قدش کمی بلندتر از او بود.

پسر که انگار سنگینی نگاهش را احساس کرده بود، سرش را برگرداند و با همراز چشم در چشم شد. همراز هول شد و خودش را برای خیره نگاه کردن به این پسر سرزنش کرد.

بیشتر مهمان ها رفته و فقط از اقوام نزدیکان مانده بودند.

مهرنوش، کتایون و همراز ایستاده و از مهمانان تشکر می کردند.

خلوت تر که شد مهرنوش رو به امید و تورج گفت: دستتون درد نکنه، امروز خیلی تو زحمت افتادین.

نگاهش افتاد به همان پسری که توجه همراز را به دلیل آشناییتی که حس می کرد و گفت: شما از همکاران کوروش جان بودید؟

قبل از آن که پسر جوابی بدهد تورج گفت: عذر می خوام من معرفی نکردم. یاحا جان، پسرم هستند.

چشمان مهرنوش و کتایون گرد شد و هر دو نگاه دیگری به او انداختند و همراز فهمید حسش اشتباه نیست و این پسر را می شناسد، همان پسر شر و شیطان که روزی هم بازی بچگی‌اش بود.

لبخندی ناخودآگاه روی لب های مهرنوش نشست.

- ماشاالله هزار ماشاالله، چه قدر تغییر کردی، اصلا نشناختم.

کتایون هم فرصت حرف زدن به یاحا را نداد و گفت: بقیه چه طورن؟ یلدا جان، یاشار جان، مادر؟

یاحا پاسخ داد: ممنونم، سلام دارند خدمتنون. به خاطر این اتفاق هم تسلیت میگم. عذر می خوام هم که برای مراسم خاکسپاری خدمت نرسیدم.

تعارف های معمول میانشان ردوبدل شد و همراز زیر چشمی به او نگاه می کرد. باورش نمی شد این مرد خوشتیپ و جوان همان یاحای کم سن و سال گذشته که هیچ کس از دست آن شیطنت هایش در امان نبود و همراز در مقابل اذیت های او با حرص لقب "پسره ی زشت جلف مردم آزار" به او می داد.

باز هم از آنها تشکری کردند و پس از رفتن تورج و یاحا، امید و نیلوفر، خودشان هم سوار ماشین هیراد شدند و او هم به راه افتاد.

مهرنوش بی مقدمه گفت: چه قدر تغییر کرده بود.

همراز با حواس پرتی سرش را به عقب برگرداند و پرسید: کی؟

- پسر آقا تورج رو میگم دیگه، یاحا.

آهانی گفت و این بار هیراد کنجکاو پرسید: مگه این تورج خیلی ساله با آقا کوروش خدا بیامرز دوست نبوده و با هم رفت و آمد نداشتین؟ پس چه جوری این پسره رو ندیدین تا حالا؟

- چرا دیدیم. ولی خب خیلی وقته از هم دیگه بی خبریم. اون موقع گاهی با هم رفت و آمد داشتیم. خب تورج و امید و کوروش هر سه با هم دوست صمیمی و عین برادر بودند دیگه. رفت و آمد خانوادگی هر چند کم، اما داشتیم و ارتباطمون هم خوب و دوستانه بود.

ولی کم کم این ارتباط کم شد. آقا تورج و زنش نغمه با هم اختلاف داشتند و نغمه کلا اخلاقش با ماها فرق داشت. از اونا بود که همه رو از بالا می بینند و همش احساس می کنم هر کسی در شأنشون نیست و این حرفا. به خاطر همین گاهی بین اون دوتا جروبحث می شد و وقتی می فهمیدم که زیاد از ماها خوشش نمیاد دیگه ارتباطمون رو کم کردیم.

اون موقع ها همراز حدود پونزده سالش بود و یاحا بیست و سه، چهار سالش بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند و نغمه هم بی خیال بچه هاش رفت خارج. البته غیبت نباشه اون موقع هم که هنوز نرفته بود، زیاد اهل زندگی نبود. یاشار چند سالی از یاحا بزرگتر بود و یلدا هم خواهر کوچیکشون که دو سه سالی از همراز بزرگتره.

سپس با ناراحتی اضافه کرد: طفلی یلدا، اون موقع خیلی از این بابت ناراحت بود و ضربه ی بدی خورد. این یاحا همیشه شر و شیطون بود و آقا تورج هم که اخلاقش رو می دونید جدی و سختگیره. اون موقع ها یاحا هم کم سر و گوشش نمی جنبید و سر همین چیزا با هم همیشه اختلاف داشتند. دیگه سر این چیزا با وجود مخالفت های شدید و عصبانیت های پدرش، خونه ی جدا واسه خودش گرفت و دیگه بعد این جریان ها خبری ازش نداشتیم و ارتباطمون دیگه از اون خانواده فقط آقا تورج بود.

هیراد سری تکان داد و همراز کنجکاو پرسید: ولی من هیچ وقت دلیل جدایی شون رو نفهمیدم.

این بار کتایون سکوتش را شکست.

- منم نفهمیدم چرا.

مهرنوش هم اضافه کرد: من هیچ وقت با نغمه نتونستم راحت و صمیمی باشم، آقا تورج هم اهل حرف زدن از زندگی شخصیش نبود. منو کوروش هم دلمون نمی خواست دخالت و فضولی کنیم.

هیراد رو به همراز چشمکی زد.

- دیگه وقتی عمه کتایون ماجرا رو نمی دونه چه انتظاری از بقیه هست؟!

کتایون با حرص گفت: منو مسخره می کنی؟

خنده اش را پنهان کرد.

- نه جون شما، من غلط بکنم!

کتایون چشم غره ای به تصویرش در آینه رفت و همراز خنده اش گرفت.

باز هم هیراد با او صحبت کرد و سعی نمود متقاعدش کند که نیازی به آمدن و وجودش در کارخانه نیست اما حرف همراز همان بود و قاطعانه قصد رفتن داشت.