از طرفی هنوز ریشه ی شک نسبت به تورج در قلبش نخشکیده بود و آن اعتماد سابق را به او نداشت.
پس تنها باید خودش دست به کار می شد، خودش همه ی کارها را انجام می داد و از سر از همه چیز درمی آورد. سخت بود اما نشدنی، نه!
اشک های مهرنوش که شدت گرفت و ضجه زدن هایش بالا رفت، از فکر بیرون آمد، با چانه ای لرزان و چشمان تار از اشک دستش را دور شانه های مادرش حلقه کرد و صدای هق زدن های تلخ و سوزناک هر دو با صدای قاری که با آن سوز قرآن می خواند و نوحه سرایی می کرد آمیخته شد.
مهمان ها کم کم عزم رفتن می کردند. مهرنوش و همراز در ظاهر آرام بودند اما دلشان ابری بود.
نگاه همراز سمت پسری جوان کشیده شد که کنار هیراد و امید ایستاده بود.
چشمانش را کمی ریز کرد و به او دوخت. حس می کرد چهره ی این پسر قد بلند با آن عینکی که روی موهایش بود برایش آشنا می آمد.
بیشتر به او خیره شد. شاید همسن و سال هیراد بود اما هیکلش اندکی درشت تر و قدش کمی بلندتر از او بود.
پسر که انگار سنگینی نگاهش را احساس کرده بود، سرش را برگرداند و با همراز چشم در چشم شد. همراز هول شد و خودش را برای خیره نگاه کردن به این پسر سرزنش کرد.
بیشتر مهمان ها رفته و فقط از اقوام نزدیکان مانده بودند.
مهرنوش، کتایون و همراز ایستاده و از مهمانان تشکر می کردند.
خلوت تر که شد مهرنوش رو به امید و تورج گفت: دستتون درد نکنه، امروز خیلی تو زحمت افتادین.
نگاهش افتاد به همان پسری که توجه همراز را به دلیل آشناییتی که حس می کرد و گفت: شما از همکاران کوروش جان بودید؟
قبل از آن که پسر جوابی بدهد تورج گفت: عذر می خوام من معرفی نکردم. یاحا جان، پسرم هستند.
چشمان مهرنوش و کتایون گرد شد و هر دو نگاه دیگری به او انداختند و همراز فهمید حسش اشتباه نیست و این پسر را می شناسد، همان پسر شر و شیطان که روزی هم بازی بچگیاش بود.
لبخندی ناخودآگاه روی لب های مهرنوش نشست.
- ماشاالله هزار ماشاالله، چه قدر تغییر کردی، اصلا نشناختم.
کتایون هم فرصت حرف زدن به یاحا را نداد و گفت: بقیه چه طورن؟ یلدا جان، یاشار جان، مادر؟
یاحا پاسخ داد: ممنونم، سلام دارند خدمتنون. به خاطر این اتفاق هم تسلیت میگم. عذر می خوام هم که برای مراسم خاکسپاری خدمت نرسیدم.
تعارف های معمول میانشان ردوبدل شد و همراز زیر چشمی به او نگاه می کرد. باورش نمی شد این مرد خوشتیپ و جوان همان یاحای کم سن و سال گذشته که هیچ کس از دست آن شیطنت هایش در امان نبود و همراز در مقابل اذیت های او با حرص لقب "پسره ی زشت جلف مردم آزار" به او می داد.
باز هم از آنها تشکری کردند و پس از رفتن تورج و یاحا، امید و نیلوفر، خودشان هم سوار ماشین هیراد شدند و او هم به راه افتاد.
مهرنوش بی مقدمه گفت: چه قدر تغییر کرده بود.
همراز با حواس پرتی سرش را به عقب برگرداند و پرسید: کی؟
- پسر آقا تورج رو میگم دیگه، یاحا.
آهانی گفت و این بار هیراد کنجکاو پرسید: مگه این تورج خیلی ساله با آقا کوروش خدا بیامرز دوست نبوده و با هم رفت و آمد نداشتین؟ پس چه جوری این پسره رو ندیدین تا حالا؟
- چرا دیدیم. ولی خب خیلی وقته از هم دیگه بی خبریم. اون موقع گاهی با هم رفت و آمد داشتیم. خب تورج و امید و کوروش هر سه با هم دوست صمیمی و عین برادر بودند دیگه. رفت و آمد خانوادگی هر چند کم، اما داشتیم و ارتباطمون هم خوب و دوستانه بود.
ولی کم کم این ارتباط کم شد. آقا تورج و زنش نغمه با هم اختلاف داشتند و نغمه کلا اخلاقش با ماها فرق داشت. از اونا بود که همه رو از بالا می بینند و همش احساس می کنم هر کسی در شأنشون نیست و این حرفا. به خاطر همین گاهی بین اون دوتا جروبحث می شد و وقتی می فهمیدم که زیاد از ماها خوشش نمیاد دیگه ارتباطمون رو کم کردیم.
اون موقع ها همراز حدود پونزده سالش بود و یاحا بیست و سه، چهار سالش بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند و نغمه هم بی خیال بچه هاش رفت خارج. البته غیبت نباشه اون موقع هم که هنوز نرفته بود، زیاد اهل زندگی نبود. یاشار چند سالی از یاحا بزرگتر بود و یلدا هم خواهر کوچیکشون که دو سه سالی از همراز بزرگتره.
سپس با ناراحتی اضافه کرد: طفلی یلدا، اون موقع خیلی از این بابت ناراحت بود و ضربه ی بدی خورد. این یاحا همیشه شر و شیطون بود و آقا تورج هم که اخلاقش رو می دونید جدی و سختگیره. اون موقع ها یاحا هم کم سر و گوشش نمی جنبید و سر همین چیزا با هم همیشه اختلاف داشتند. دیگه سر این چیزا با وجود مخالفت های شدید و عصبانیت های پدرش، خونه ی جدا واسه خودش گرفت و دیگه بعد این جریان ها خبری ازش نداشتیم و ارتباطمون دیگه از اون خانواده فقط آقا تورج بود.
هیراد سری تکان داد و همراز کنجکاو پرسید: ولی من هیچ وقت دلیل جدایی شون رو نفهمیدم.
این بار کتایون سکوتش را شکست.
- منم نفهمیدم چرا.
مهرنوش هم اضافه کرد: من هیچ وقت با نغمه نتونستم راحت و صمیمی باشم، آقا تورج هم اهل حرف زدن از زندگی شخصیش نبود. منو کوروش هم دلمون نمی خواست دخالت و فضولی کنیم.
هیراد رو به همراز چشمکی زد.
- دیگه وقتی عمه کتایون ماجرا رو نمی دونه چه انتظاری از بقیه هست؟!
کتایون با حرص گفت: منو مسخره می کنی؟
خنده اش را پنهان کرد.
- نه جون شما، من غلط بکنم!
کتایون چشم غره ای به تصویرش در آینه رفت و همراز خنده اش گرفت.
باز هم هیراد با او صحبت کرد و سعی نمود متقاعدش کند که نیازی به آمدن و وجودش در کارخانه نیست اما حرف همراز همان بود و قاطعانه قصد رفتن داشت.