پرگار

قسمت 33

رایگانفاطمه احمدی

به قول همراز تا فردا هم بحث می کردند به نتیجه ای نمی رسیدند!

هر دویشان خودخواه و لجباز بودند و از موضع خود کوتاه نمی آمدند و هر کدام حرف خودش را میزد؛ به قول کتایون نقطه ی مشترکی بین این دو دیده نمی شد.

تا خانه هر دو سکوت کرده بودند. همراز نگران تصمیمش بود و حس خوبی از دل کندن از چیزی که سال ها برای آن تلاش کرده بود نداشت اما خانواده، پدرش، زحمات او را به علاقه ی خودش مقدم می دانست و حاضر بود هر کاری بکند و فقط امیدوار بود که بتواند به نتیجه ای برسد.

هیراد بود که سکوت را شکست.

- اگه بخوای بیای کارخونه پس کار خودت رو چی کار می کنی؟ اون دوبلاژ فیلمت که می خواستی قرارداردش رو ببندی و اون قدر براش هیجان داشتی، تو که اون قدر دوست داشتی بری تو اون برنامه ی رادیویی و اجرای زنده داشته باشی، با اون مجری ها و تهیه کننده های معروف کار کنی، اینا رو می خوای چی کار کنی؟

آه! سخت بود گذشتن از این ها اما تردیدهایش را پس زد. باید مصمم و محکم پیش می رفت.

- یه مدتی رو مرخصی می گیرم. این مدتم اون قدر بی حوصله بودم که حتی حوصله ی جواب دادن به تلفن هاشون هم نداشتم اما حتما امروز زنگ می‌زنم و بهشون میگم که نمیام یه مدت.

هیراد به ناچار سری تکان داد.

- خیلی خب، چی کارت کنم دیگه!

خسته تر از آن بود که بخندد و یا سر به سرش بگذارد. تنها به لبخندی بی حوصله و محو اکتفا کرد و دوباره هیراد گفت: اما اون وکالت نامه ای که گفتم رو باید تنظیم کنیم برای کارای اداری و این رفت و آمدها میگم، تا توام اذیت نشی.

همراز سری تکان داد و چیزی نگفت.

دقایقی کوتاه بعد جلوی خانه شان بودند. هیراد با دیدن ماشینی که جلوی در بود پیشانی اش به اخمی غلیظ گره خورد.

- این مردک کی اومده؟

شانه ای بالا انداخت.

- فکر کنم این مدت با هم بودیم ها، من از کجا باید بدونم آخه!

زودتر از او پیاده شد و هیراد همان طور که ریموت ماشینش را می‌زد گفت: مرتیکه خجالتم نمی کشه! چه طور روش میشه اومده این جا؟

همراز دستش را به جستجوی کلیدش داخل کیفش برد و در همان حال گفت: هیراد آبروریزی نمی کنی ها.

اخم کرد.

- تو چرا از اون طرفداری می کنی؟

کلید را داخل قفل چرخاند و در را هل داد.

- من طرفداری نکردم توام شلوغش نکن. ما مطمئن نیستم هیراد پس دلیلی هم برای عصبانیت و بی احترامی وجود نداره و درست نیست الکی بقیه رو قضاوت کنیم.

زودتر وارد خانه شد و صدا زد: همراز! تو چرا گوش نمیدی به من؟

توجهی به او نکرد و داخل خانه رفت.

اگر همان جا می ماند باید تا شب با او بحث می کرد و آخرش هم نه تنها به نتیجه ی مشترکی نمی رسیدند، بلکه دعوا و دلخوری هم پیش می آمد. بی اعتنایی هم گاهی بد نبود.

تورج داخل پذیرایی نشسته بود و مهرنوش و کتایون پیش او بودند.

سلام کرد که تورج جوابش را داد، او هم جلو رفت و کنار مادرش نشست.

هیراد نیز داخل آمد و فقط رو به مهرنوش و کتایون سلام داد و وجود تورج را نادیده گرفت و به چشم غره ی همراز هم توجهی نشان نداد.

همراز به چهره ی جدی تورج نگاه کرد. نمی دانست این مرد همان عمو تورج اوست که برای پدرش مانند برادر بود و یا آدمی دروغگو و قاتل پدرش!

تورج نگاه غمگینی به آنها انداخت و سپس نگاهش روی همراز متوقف شد.

- من همین الان داشتم با مادرت و کتایون خانوم صحبت می کردم، خوب شد اومدی. همراز جان تو به من شک داری؟

همراز مکث کرد اما تورج ادامه داد: فقط راستش رو بگو.

شک داشت اما نمی خواست قضاوت کند. پس از لحظه ای سکوت جواب داد: باورش برای همه مون سخته که این کار، کار شما باشه و دوست ندارم قضاوت بی جایی کنم اما... خب مدارکی که هست...

حرفش را ناقص گذاشت و تورج با ناراحتی نگاهش کرد.

- درسته مدارک علیه منه اما یه چیزایی هست که باید مشخص شه، دارم به یه چیزایی می رسم و ممکنه خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنی همه چی معلوم بشه.

متعجب و کنجکاو پرسید: منظورتون چیه؟ پلیس هم در جریان هست؟

سری به طرفین تکان داد.

- فعلا به هیچ کس نمی تونم چیزی بگم؛ اما وقتش که برسه پلیس وارد ماجرا میشه. فقط می تونم اینو بگم که نگران نباشید و بهم اعتماد کنید.

همگی گیج و مردد بودند، اما چاره ای هم جز قبول حرف هایش نداشتند. پیدا شدن قاتل کوروش از هر چیزی برایشان مهم تر بود.

باید به او اعتماد می کردند و شکشان را کنار می گذاشتند.

تورج یک چیز می گفت و آن مدارک و آن نگهبان چیز دیگر.

کدام را باید باور می کردند؟

اما هر چه که بود دردش را دوا نمی کرد، پدرش رفته بود و نفس نمی کشید.

بغض سنگینی در گلویش نشست اما لب گزید، به خودش قول داده بود که این ضعیف بودن ها را کنار بگذارد. باید خودش هم جلو می رفت، خودش ادامه دهنده ی راه کوروش می‌شد و آن قاتل بی رحم به سزای عملش می رسید.

* * *

مهرنوش بی تابی می کرد و همراز نیز آرام و بی صدا اشک می ریخت.

یک هفته از رفتن پدرش می گذشت، یک هفته که جز غم و اندوه چیزی نداشت.

دلش گرفته بود، قلبش آتش گرفته بود، پر بود از غصه، کینه و نفرت.

به خودش قول داده بود امروز را برای پدرش عزاداری کند و تا می تواند اشک بریزد و از فردا محکم تر و قوی تر از همیشه باشد و ادامه دهنده ی راه پدرش.

طوری که بتواند هر سختی و مشکلی که برایش پیش خواهد آمد را تاب آورد، از علایقش بگذرد، تا فقط بتواند دلیل مرگ پدرش را بفهمد. تورج گفته بود بزودی همه چیز مشخص خواهد شد اما او نمی خواست فقط بنشیند و دست روی دست بگذارد. شاید آن بزودی ای که تورج گفته بود، خیلی بیشتر از آنچه فکرش را می کرد به طول می انجامید، آن وقت چه می کرد؟ بی خیال زندگی اش را می کرد و انگار نه انگار؟!