همراز هم حال خوبی نداشت. صبح تا شب فکر می کرد تا بلکه به نتیجه ای برسد اما در نهایت هم چیزی حاصلش نمی شد.
با گرفتن دستش توسط هیراد به خودش آمد. فردا مراسم هفتم پدرش بود و هیراد برای آن که به قول خودش او را از آن حال و هوا بیرون بیاورد، آن قدری به او اصرار کرد تا همراهش از خانه خارج شود و کمی وقتشان را با هم بگذرانند.
ملودی خش خش برگ ها زیر پاهایش زیبا بود و همیشه از راه رفتن روی این برگه ها و دیدن زیبایی پاییز به وجد می آمد ولی اکنون تنها حسی که در قلبش داشت، غصه، غم، بی تفاوتی به زندگی اش بود.
بی حوصله گفت: هیراد جان بریم خونه؟
دستش را محکم تر گرفت و لبخندی به رویش زد.
- به همین زودی خسته شدی؟ ما که تازه اومدیم.
- نه خسته نشدم اما حال و حوصله ندارم.
- خب به خاطر همین گفتم بیایم بیرون دیگه.
همراز که حوصله ی راه رفتن را نداشت راهش را سمت نیمکتی که زیر درخت خشک شده ی پارک بود کج کرد و نشست.
هیراد هم کنارش جای گرفت و گفت: ولی این جوری نمیشه همراز، قرار نیست همیشه این حال و روزت باشه.
بغض کرد. این روزها بغض و اشک رفیقش شده بود انگار!
نجوا کرد: سخته. قلبم داره آتیش می گیره هیراد. ذهنم شلوغ و به هم ریخته ست.
- می دونم عزیزم، اما قرار نیست که تو همیشه این قدر غمگین باشی. باید کنار بیای.
همراز سکوت کرد. راست می گفت؛ باید به زندگی اش برمی گشت با این که دلی پر از غصه داشت اما زندگی همین بود دیگر...
- باید دوباره کارای کارخونه رو راه بندازیم. پول طلبکارها رو هم باید جور کنیم.
سری تکان داد: نگران هیچی نباش همراز، درست میشه همه چی.
همراز باز هم سکوت کرد. فکرهایی در ذهنش داشت اما هنوز مردد بود. منطقش از او می خواست که به کارخانه برود و به کارها رسیدگی کند و خودش روی کارها نظارت داشته باشد و هم بدون آن که هیراد بفهمد، سر از کار او دربیاورد اما او هیچ وقت علاقه ای و همین طور توانایی ای برای اداره کردن کارخانه به آن بزرگی با آن همه طلبکار و رقیب کاری نداشت.
همیشه عاشق هنر بود و گویندگی و هیچ وقت علاقه ای به درس خواندن و یا ادامه ی تحصیلش نداشت. دیپلمش را که گرفت با این که پدر و مادرش نیز از او خواستند درسش را ادامه دهد و در کنارش به هنر هم بپردازد، اما نپذیرفت و به طور حرفه ای و جدی تر به گویندگی و صدا پرداخت. زمانی هم که پدر و مادرش این بی علاقگی اش به درس را دیدند به خواسته اش احترام گذاشتند و او را حمایت کردند.
اکنون هم دل کندن از چیزی که دوست داشت دشوار بود اما چاره ای نمانده بود؛ او تنها فرزند کوروش بود و نمی خواست زحمات سال های طولانی پدرش را به باد دهد و هر کاری که از دستش برمی آمد را انجام می داد.
بی مقدمه گفت: منم می خوام بیام کارخونه.
شانه ای بالا انداخت.
- باشه بیا.
- اما منظورم این بود که اون جا مشغول به کار بشم.
هیراد سمتش برگشت و متعجب نگاهش کرد.
- بیای اون جا کار کنی؟! تو؟!
همراز اخم کرد.
- چیه؟ چرا این قدر تعجب می کنی؟ مگه چی گفتم؟
با لحن ملایمی گفت: آخه همراز جان تو رو چه به کارخونه و سر و کله زدن با اون طلبکارها؟ بعدشم مگه تو سر درمیاری از کارا آخه؟
حق به جانب جواب داد: خب یاد می گیرم دیگه. قرار نیست همه ی آدم ها از اولش همه چیو بلد باشند، کم کم یاد می گیرند خب.
هیراد دوباره مخالفت کرد: همراز جان ببین...
همراز میان حرفش آمد: من که تنها نیستم. تو هستی، عمو امید و عمو تورج هم هستند و همگی می تونید کمکم کنید.
اخمی کرد.
- اول این که اسم اون تورج رو نیار، دوما دیگه حرفشم نزن همراز. تو به درد این کار نمی خوری. کافیه فقط یه وکالت نامه بدی به من که کارا رو خودم انجام بدم که توام اذیت نشی و به خاطر کارا هی نخوای بیای و بری.
همراز با ناراحتی نگاهش کرد. می فهمید چه می گفت اما او باید راه پدرش را ادامه می داد.
- هیراد من هیچ مشکلی با این چیزا ندارم. می خوام بیام کارخونه و توام سعی نکن منصرفم کنی.
نفس کلافه ای کشید. هر طور شده می خواست او را منصرف کند.
- عزیز من، من دارم
به خاطر خودت میگم. فکر کردی کار راحتیه؟ اینکه همش با کارمندا و کارگرا سر و کله بزنی، حواست به همه چی باشه، هی طلبکارها بیان و داد و بیداد کنند. اینا به نظرت راحته؟ به سختی های این کار فکر کردی؟
همراز به نشانه ی تفهیم سرش را تکان داد.
- من نگفتم راحته؛ اما من تصمیم خودم رو گرفتم و از همه ی اینا که تو میگی هم خبر دارم.
- اصلا من نمی فهمم تو می خوای واسه چی بیای اونجا؟
شال گردنش را کمی بالا کشید و دستان یخ زده اش را درهم قفل کرد.
- به نظرت لازم به توضیحه؟ این که بابام جز من بچه ای نداشته و کس دیگه ای نیست که دنبال کاراش باشه. منم نمی تونم بی اعتنا بمونم و هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم.
برایش اهمیت چندانی نداشت اما با دلخوری ظاهری گفت: باشه دیگه همراز! پس من این وسط برگ چغندرم دیگه؟! این چند وقت کم دنبال کارای بابات بودم و با طلبکاراش سر و کله زدم؟
اخم های همراز درهم رفت.
- من این رو نگفتم هیراد، حرف من چیز دیگهایه. بعدشم نمی دونم چرا داری منت میذاری.
حق به جانب گفت: من منت میذارم همراز؟
از جا بلند شد. حوصله ی بحث را نداشت.
- پاشو برگردیم، من و تو تا فردا هم بحث کنیم به نتیجه ای نمی رسیم. نشد یه بار با هم حرف بزنیم و تهش نشه دعوا و جروبحث!
هیراد با اخم به همراز که داشت از او دور می شد نگاه می کرد. با کشیدن نفس کلافه ای که بخار آن در آن عصر پاییزی سرد پخش شد از جا برخاست و دنبالش راه افتاد.