یعنی تورج که او را عمو تورج صدا میزد و از وقتی که چشم باز کرده بود تورج را هم در خانواده اش دیده بود چنین کاری می کرد؟
تورج کمی اخمو بود و از پدرش شنیده بود که در ارتباط با فرزندانش و کارهایشان هم بسیار سختگیر و جدی است اما با این وجود هیچ گاه جز احترام از او چیزی ندیده بود. شاید چندان اهل ابراز احساساتش و همین طور نشان دادن محبتش نبود ولی مهربانی را در چشمان عسلی اش می توانست ببیند.
در این همه سالی که او را می شناختند هیچ کدام هیچ بدی ای از او ندیده بودند.
اما پس آن نگهبان چه می گفت؟ طبق گفته اش خروج او را ندیده بود و با این که نگهبان بیهوش شده بود اما تورج ادعا کرد که با او صحبت کرده است.
اصلا تورج چه انگیزه ای می توانست برای کشتن کوروش، دوست از برادر نزدیک ترش داشته باشد؟
یک جای قضیه می لنگید و نمی دانست کجا و نمی توانست هم آن را رفع کند.
ذهنش مانند پازلی به هم ریخته شده بود و نمی توانست این اتفاقات را کنار هم بچیند که به نتیجه ای درست برسد.
او هم به تورج با توجه به حرف های هیراد و این افکار ضد و نقیض شک برده بود.
ذهنش به آن مرد جوان کشیده شد. کمی فکر کرد تا نامش را به خاطر بیاورد. "کیهان منصوری"
او کجای قضیه قرار داشت و نقشش چه بود؟
کی مقصر بود و کی بی گناه؟
آهی کشید و کلافه تر از قبل سرش را میان دستانش گرفت.
توصیف دیوانگی برای حال الانش هم کم بود!
در حال و هوای خودش بود که صدای زنگ را شنید. نگاهش از پرده ی کنار رفته ی پنجره به امید افتاد که در حال وارد شدن به خانه بود.
از جا برخاست و شالی روی موهایش انداخت. ممکن بود او چیزی بداند گرچه بعید می دانست؛ چرا که او از ماجرای آن دو طلبکار و آن مرد چیزی نمی دانست و هنوز هم از ترکیه برنگشته بود.
اما او باید از هر کسی که می شناخت کمک می گرفت تا قاتل پدرش را پیدا کند.
با این هدف دستگیره ی در را پایین کشید و از اتاقش بیرون زد و نگاهش به مهرنوش افتاد که او هم از اتاقش بیرون آمده بود. هر دو پایین رفتند و سلام و احوالپرسی کوتاهی با هم کردند.
امید نگاهی به چهره ی رنگ پریده و ناراحت هر سه انداخت.
- این دو سه روز همش می خواستم بیام بهتون سر بزنم اما یه سری مشکلاتی برام پیش اومده که واقعا فرصت نشد.
کتایون همیشه کنجکاو پرسید: اتفاقی افتاده؟
امید با ناراحتی سرش را زیر انداخت.
- بله، دارم از نیلوفر جدا میشم و درگیر دادگاه و این چیزام.
مهرنوش با ناراحتی ای وایی گفت. نیلوفر زن خوب و مهربانی بود و با مهرنوش هم صمیمی بودند و تا جایی که خبر داشت امید و نیلوفر با هم مشکلی نداشتند.
کتایون با اخم طبق عادتش دستش را روی وسط عینک بالای بینی اش گذاشت و کمی آن را بالاتر برد و پرسید: چرا؟
برعکس مهرنوش که اصلا اهل دخالت و کنجکاوی در زندگی دیگران نبود اما کتایون همیشه باید از همه چیز سر درمی آورد و آن قدر سوال می پرسید تا به جوابش برسد.
امید که مشخص بود دلش حرف زدن در این مورد را نمی خواهد کوتاه جواب داد: یه سری اختلاف بینمون به وجود اومد و تصمیم گرفتیم راهمون رو از هم جدا کنیم.
کتایون باز هم قصد پرسیدن سوالی داشت اما مهرنوش برای آن که باز هم او دخالت و فضولی نکند گفت: انشاالله هر چی به صلاح هر دوتون هست پیش میاد.
تشکری کرد و همراز گفت: عمو شما هم از موضوع با خبر شدین که میگن این اتفاق کار عمو تورجه؟
سری تکان داد و با ناراحتی نفسی کشید.
- آره به هیراد که زنگ زدم بهم گفت که امروز چی شده.
دستی میان موهای کم پشت جوگندمی اش فرو برد.
- واقعا نمی دونم چی باید بگم، باور کردنش سخته.
مهرنوش پرسید: شما به کسی شک ندارین؟ خبر ندارید که کوروش با کسی دشمنی یا مشکلی داشته باشه؟
کمی به فکر فرو رفت و در نهایت سری به طرفین تکان داد.
- نه متأسفانه، چیزی یادم نمیاد. این مدتم که من ایران نبودم و بعدشم این قدر درگیر مشکلات شخصی شدم که دیگه خبری از چیز خاصی نداشتم.
بعد از کمی مکث ادامه داد: در حال حاضر پرونده دو تا مظنون داره. یکیش تورج و یکیش هم اون پسره.
میان همگی سکوت برقرار شد.
هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت و همگی در افکار پریشان و آشفته ی خودشان غرق بودند.
امید از جا بلند شد و گفت: در کل عذر می خوام اگه از شما غافل بودم این چند روز. اما اگه کاری بود حتما خبرم کنید.
آن ها هم ایستادند و امید اضافه کرد: نگران مراسم هفتم هم نباشید، خودم همه ی کارا رو ردیف می کنم.
مهرنوش جواب داد: دستتون درد نکنه، باعث زحمت شدیم.
- این حرفا چیه مهرنوش خانوم؟ ما که دیگه این حرفا رو هم نداریم.
بار دیگر تشکر کردند و او هم پس از خداحافظی از آنها از خانه بیرون زد.
روزها از پی هم می گذشت. تمام روزهایشان بوی غصه و اندوه می داد و خانه شان دیگر خانه نبود، به غمکده تبدیل شده بود.
مهرنوش یا روی آن صدای راک کنار پنجره می نشست و درختان خزان زده و شاخ و برگ های زرد و خشک درختان را نظاره می کرد و یا گوشه ی اتاقش کز می کرد و آلبوم های عکسشان را تماشا.
مهرنوش همیشه لبخند به لب، این روزها لبخند و حال خوب را فراموش کرده بود. حس می کرد جهنم را در این دنیا می بیند. هر چه سعی می کرد برای شادی روح کوروش و به خاطر دخترش هم که شده کمی آرامشش را حفظ کند اما نمی توانست؛ سخت بود، زیادی سخت...
کتایون هم هر روز گریه می کرد و گاهی با طعنه ها و کنایه هایش کام تلخ مهرنوش را تلخ تر از زهر می کرد و هر وقت هم که همراز با احترام کامل از او می خواست که مادرش را درک کند با لحن تند و تیزش می گفت که چرا کسی مرا درک نمی کند و من تا به زودی از این جا خواهم رفت.