- می بینی که شده! این همه شما بهش اعتماد داشتید دیدی چی کار کرد؟
کتایون با اخم های همیشه درهم نگاهش کرد.
- یعنی چی؟ اصلا چه جوری به این نتیجه رسیدی؟
- من که نرسیدم پلیس ها رسیدند.
کتایون با حرص غر زد: تو نمی تونی عین آدم حرف بزنی؟ خب تعریف کن ببینم چه جوری به این نتیجه رسیدند؟
* چند ساعت قبل*
هیراد که از کارخانه برگشته بود شماره تلفن و آدرس آن مرد جوان، کیهان منصوری، و اطلاعات بقیه ی کارکنان را روی برگه ای نوشته بود و برگه را روی میز سرگرد گذاشت.
تورج نیز وقایع آن شب را برای سرگرد تعریف کرده بود.
لحظه ای بینشان سکوت حکمفرما شد تا این که سرگرد به حرف آمد: آقای زارع شما گفتید چه ساعتی از کارخونه بیرون زدید شب قتل مرحوم رادفر؟
کمی فکر کرد.
- اگه اشتباه نکنم ساعت نه بود.
موشکافانه به او خیره شد تا عکس العملش را ببیند.
- ما از تموم کارمندهای اون کارخونه بازجویی کردیم، اما نگهبانی که اون شب توی کارخونه بوده وارد شدنتون به کارخونه رو دیده اما خروج شما رو نه.
هیراد و تورج مبهوت نگاهش کردند و تورج سریع توضیح داد: یعنی چی ندیده؟ من حتی باهاش حرفم زدم و ازش خداحافظی ام کردم.
سرگرد پوزخندی زد.
- اون نگهبان وقتی که ما رسیدیم بیهوش شده بود، چه جوری باهاش حرف زدین؟
دهان تورج چندین بار باز و بسته شد تا بتواند حرفی بزند و خود را تبرعه کند اما زیادی شوکه و گیج شده بود.
- جناب سرگرد حتما یه اشتباهی پیش اومده، من که گفتم ساعت نه اومدم بیرون و طبق گفته های خودتون کوروش نه و سی دقیقه کشته شده. اصلا دوربین ها رو چک کردین؟
کوتاه گفت: متاسفانه دوربین ها از کار افتادند.
تورج مستأصل سرش را میان دستانش گرفت و نگاه پر از شک و تردید هیراد به او ماند.
کتایون پر اخم نگاهش کرد.
- خب که چی؟ این الان چیو ثابت می کنه؟ کی گفته که اون کشتتش؟
همراز هم اخمی کرد: راست میگه، این چیزی رو ثابت کرده مگه؟ سرکارمون گذاشتی هیراد؟
هیراد با لحنی تند گفت: مگه مریضم سر همچین موضوعی شوخی کنم و سرکارتون بذارم؟ یعنی به نظر شما این عجیب نیست؟ این دروغ گفتن هاش یعنی چی؟
مهرنوش جواب داد: آخه چه طور ممکنه این کار رو کرده باشه؟ کوروش عین داداشش بود.
پوزخندی زد.
- شما زیادی خوشبین و سادهاین مامان. هیچی از هیچ کس بعید نیست. این تورج هم که نمک خورده و نمکدون شکسته!
نظر همراز هم مانند مادرش بود.
- من زنگ می زنم به عمو تورج و باهاش صحبت می کنم که ببینم چی شده دقیقا.
بلند شد و هیراد پر حرص سرش فریاد کشید: حق نداری دیگه بهش زنگ بزنی همراز. فهمیدی؟
همراز از فریاد ناگهانی او تکانی خورد و ترسیده نگاهش کرد.
کتایون با همان زبان تند و تیزش تشر زد: چته تو؟ چیه داد و بیداد میکنی؟ نمی تونی آروم تر بگی؟ اگه باباشم بود حاضر بودی این جوری سرش داد بزنی؟ اگه باز بخوای پررو بازی دربیاری و چرت و پرت بگی من می دونم با تو.
همراز دلخور نگاهش کرد و سر جای قبلش نشست. نخواست خودش هم تلخی کند پس سکوت را ترجیح داد.
هیراد هم نفس کلافه ای کشید. اصلا از کتایون خوشش نمی آمد اما به ناچار پاسخ داد: بله شما درست میگین، عذر می خوام.
کتایون پشت چشمی نازک کرد و جوابش را نداد و مهرنوش پرسید: حالا تکلیف اون کارمنده که اخراج شده بود چی شد؟
- هیچی بابا، اون بدبخت که بی خبر از همه جا بود و موضوع رو که فهمید کلی شوکه شد.
- تو چه طور به عمو تورج تهمت میزنی ولی از کار این پسره این قدر راحت رد میشی؟
- من تهمت نزدم همراز، دارم واقعیت رو میگم.
مهرنوش کلافه از جا برخاست.
- فعلا چیزی ثابت نشده هیراد جان، پس توام لطفا همچین چیزی رو بزرگش نکن.
کتایون هم در تأیید حرف زن برادرش اضافه کرد: راست میگه، بعدشم نمی خواد تو کارآگاه بازی دربیاری، پلیس ها خودشون پیگیر هستند.
او هم بلند شد و بع آشپزخانه رفت و مهرنوش نیز به اتاقش.
هیراد کلافه رو به همراز گفت: تو چی؟ نظر توام همیناست؟
شانه ای بالا انداخت و متفکر گفت: نمی دونم، من واقعا گیج شدم اما ممکنه که نگهبان دروغ گفته باشه؟
- نگهبان باید واسه چی دروغ بگه؟ بعدشم وقتی که تورج رفت گفت که می سپره حواسشون به اون نگهبان باشه چون اگه حتی یک درصد هم احتمال بدیم که کار تورجه، اون وقت خطرناک میشه و ممکنه هر کاری کنه و تنها شاهد رو از بین ببره.
نمی دانست چه بگوید. همه چیز به طرز بدی به هم ریخته بود.
همراز با ناراحتی سرش را میان دستانش گرفت و نالید: هیراد چرا این قدر همه چی به هم ریخت؟ بابام مگه چی کار کرده؟ کی تونسته همچین کاری بکنه باهاش؟
دستان هیراد دور تنش حلقه شد و گفت: همه چی یه روز معلوم میشه همراز نگران نباش.
دستش را پس زد. حوصله ی هیچ کس را نداشت و دلش تنهایی می خواست.
از جا بلند شد و گفت: من میرم تو اتاقم هیراد جان، می خوام تنها باشم. توام خواستی برو این چند روز همش مزاحمت شدیم.
سپس بدون آن که منتظر حرفی از جانب او بماند سمت پله ها رفت و نگاه هیراد تا لحظه ای که از
دیدش محو شد دنبالش کشیده شد.
پس از رفتن همراز گوشی اش را از جیبش بیرون آورد و نگاهش به پیام روی صفحه افتاد و پیامی کوتاهی که نوشته بود: "کجایی پس؟"
انگشتانش روی کیبورد نشست و کوتاه تایپ کرد: الان راه می افتم.
سپس متفکر و بی حوصله بلند شد و رو به کتایون که داخل آشپزخانه بود خداحافظی گفت و وقتی از جانب او جوابی نشنید و توجهی ندید پوزخندی زد و خانه بیرون رفت.
همراز از پنجره به بیرون رفتن هیراد نگاه می کرد.
گیج و منگ بود. در عین پر بودن مغزش حس تهی بودن را داشت.
کاش زودتر این روزهای پر از غم می گذشت و تمام می شد و قاتل پدرش را پیدا می کردند و او به تقاصش می رسید.