پرگار

قسمت 29

رایگانفاطمه احمدی

حدود یک ساعت بعد در اتاق سرگرد نشسته و همراز ماجرا را برای او تعریف کرده بود.

سرگرد سری به نشانه ی گفته هایش تکان داد و رو به هیراد پرسید: شما این آقا رو می شناسید؟

هیراد با کمی مکث جواب داد: بله.

- چرا اخراج شدند؟

- قصد دزدی از گاوصندوق کارخونه رو داشت.

- اسمشون؟

- کیهان منصوری.

سرگرد هم سری تکان داد و دوباره پرسید: آدرس و یا شماره تلفنی هم از ایشون دارید؟

- نه.

دوباره اندکی مکث کرد و افزود: اما مشخصاتش ثبته تو سیستم. اگه بخواین میرم کارخونه و پیدا می کنم.

- بله ممنون میشم. البته اگه لطف کنید مشخصات بقیه ی کارمندها و کارگرها رو هم بهمون بدین که خیلی بهتره. آقای زارع هم باید بیان و یه توضیحاتی رو درباره ی اون شب بدن.

هر دو از جا برخاستند و هیراد پرسید: خانومم می تونه بره؟

- بله، دیگه کاری با ایشون نداریم اما اگه بازم چیزی یادتون اومد حتما خبرمون کنید.

همراز "حتما" ای گفت و پس از خداحافظی از او از آگاهی بیرون زدند.

هیراد با اشاره به ماشینش پرسید: چرا سوار نمیشی؟

- تو زودتر برو کارخونه. من با تاکسی میرم.

- چرا خب؟ اول می رسونمت بعدش میرم.

بی قرار و بی تاب گفت: زودتر برو هیراد. من می خوام زودتر همه چی مشخص شه.

- خیلی خب، تو آروم باش.

خداحافظی کوتاهی کرد و سوار ماشینش شد و پس از رفتن او دستی برای تاکسی بلند کرد.

نگران بود و امیدوار که زودتر به نتیجه برسند و قاتل پدرش نیز به تقاصش.

به خانه که رسید توضیحی به مادرش داد و به اتاقش رفت. ن

گرانی لحظه ای رهایش نمی کرد.

سرش را میان دستانش گرفت. کاش در همان آگاهی می ماند و زودتر از ماجرا با خبر می‌شد و این قدر هم متحمل این اضطراب نمی‌شد.

نفس کلافه ای کشید. فکر و خیال لحظه ای دست از سرش برنمی داشت.

تا ظهر خبری از هیراد نبود. بی حوصله و دلواپس از اتاقش بیرون آمد تا پیش مادر و عمه اش برود که مبادا باز هم کتایون با کنایه ها و حرف های تلخش مادرش را برنجاند.

کتایون در آشپزخانه بود و مهرنوش روی همان صندلی راک پشت پنجره نشسته بود و چشمانش مانند این مدت از اشک تار.

به آشپزخانه رفت و به کتایون که در حال آبکش کردن برنج بود نگاهی انداخت.

- کمک نمی خواین عمه؟

کتایون نیم نگاهی سمتش انداخت و تلخ جواب داد: نه عمه جان. مهمون نوازی هم باید یاد مامانت بدم انگار. در ضمن بهش بگو من بعد هفتم کوروش میرم، دیگه مزاحم تون نیستم نگران نباشه.

پوف کلافه ای کشید. خودش کم درگیری فکری نداشت که طعنه های عمه اش هم به آن اضافه شده بود.

- عمه جان، حال مامان رو که می بینید چه قدر داغونه. حالش رو درک کنید لطفا.

بغض کرد.

- یعنی فکر می‌کنی من درک ندارم؟ فکر می کنی من خوشحالم که داداشم افتاده سینه ی قبرستون؟ آره همراز؟

همراز از دست او عاصی شده بود.

لب زد: عمه...

چشمانش تار شد و گفت: برو همراز، برو پیش مامانت.

حوصله ی حرف زدن و بحث با او را نداشت که بی حرف عقب گرد کرد و از آشپزخانه بیرون رفت.

مهرنوش هم مانند او دل توی دلش نبود که زودتر ماجرا را بفهمد و مدام نگاه هر دو به ساعت کشیده می شد؛ ساعتی که گویی وزنه به عقربه هایش بسته بودند که حرکت نمی کرد.

صدای زنگ آیفون که بلند شد، به سرعت از جای برخاست و گویی به آن سمت پرواز کرد.

لحظاتی بعد هیراد با اخم هایی درهم داخل آمد.

همراز بی طاقت پرسید: چی شد هیراد؟ چرا دیر کردی؟

مهرنوش در سکوت نگاهشان می کرد. حتی نای نصحیت کردن و تذکر دختر عجولش را هم نداشت که اجازه دهد هیراد داخل بیاید و نفسی تازه کند و بعد سوالاتش را این گونه پشت هم ردیف کند.

هیراد بی حرف از کنار همراز گذشت و داخل سالن پذیرایی رفت.

روی یکی از مبل ها نشست و با همان پیشانی گره خورده به اخمش نفس کلافه ای کشید و به عادت مواقع کلافگی و عصبانیتش با پاهایش روی زمین ضرب گرفته بود.

- هیراد چرا هیچی نمیگی؟

همان لحظه کتایون هم از آشپزخانه بیرون آمد و با آن اخم هایی که انگار جزیی از صورتش شده بودند رو به هیراد گفت: حرف بزن خب پسر. کلی منتظر نموندیم که بیای و همین جور به در و دیوار نگاه کنی!

با این‌که حرف عمه اش مانند همیشه پر طعنه و تند بود اما این بار را با او موافق بود.

کنارش نشست و ضربه ای آرام به شانه اش زد تا حواسش را به خود جلب کند.

- هیراد با توام ها.

هیراد بالاخره به حرف آمد.

- مار تو آستینتون پرورش دادین این همه سال مهرنوش خانوم.

مهرنوش با بهت پرسید: یعنی چی؟ منظورت چیه؟

وایه گویه کنان گفت: مرتیکه خجالت هم نمی کشه. این همه سال نون و نمک شما رو خورده و بعدشم دست به این کار زده، مردک بی چشم و رو.

کتایون با همان کلام تند و تیزش گفت: تو نمی تونی عین آدم حرف بزنی؟ درست بگو ببینم کی‌و میگی آخه.

- عمه راست میگه خب. اصلا امروز چی شد؟ مشخصات اون پسره رو دادی بهشون؟ سراغش رفتند؟ عمو تورج چی؟ اومد آگاهی؟

با آوردن نام تورج از کوره در رفت.

- دیگه حق نداری اسم این مرتیکه ی رو بیاری همراز که هر چی می کشیم از دست اونه. فکر می کنه هیچ کس از کاراش با خبر نمیشه، فکر می کنه ما هم خریم عین خودش. مردک آشغال.

همراز که از این حرف های بی سر و ته او کلافه شد صدایش را بالا برد.

- درست بگو ببینم چی شده؟ چرا این قدر مقدمه چینی می کنی؟

کوتاه و بدون هیچ مقدمه ای گفت: امکانش هست که تورج بابات رو کشته باشه.

همراز مبهوت دستش را جلوی دهانش گرفت و با چشمانی از حدقه درآمده نگاهش کرد. مهرنوش و کتایون هم دست کمی از او نداشتند و هر دو بهت زده بودند.

همراز متحیر زمزمه کرد: امکان نداره!

هیراد با اخم پوزخند زد.