سکوت او را به ناراحت شدنش تعبیر کرد که توضیح داد: همراز جان، باور کن سرم خیلی شلوغ بود امروز.
لبخندی به رویش زد: مهم نیست، خودت رو ناراحت نکن.
او هم لبخند زد و می دانست اگر مادر و پدرش پیششان نبودند تنها به این لبخند اکتفا نمیکرد!
از جا برخاست و به آشپزخانه رفت تا در کارها به مادرش کمک کند. صدای پدرش و هیراد را می شنید که دربارهی کارخانه صحبت می کردند.
ظاهرا اوضاع کارخانه چندان خوب نبود و این را هیراد قبلا گفته بود و حال به هم ریختهی این مدت کوروش نیز همین را اثبات میکرد.
امیدوار بود اوضاع بهتر شود چرا که پدرش کم برای آن کارخانه زحمت نکشیده بود، جوانی و عمرش را پای آن کارخانه و پیشرفتش گذاشته بود.
میز را چید و از آشپزخانه بیرون رفت و غر زد: این جا هم شما دوتا بی خیال کار نمیشین؟ بیاین شام.
کوروش خندهاش گرفت و گفت: خیلی خب، غر نزن که اومدیم. پاشو هیراد جان.
هیراد هم با لبخندی از جا برخاست و همراه یکدیگر سر میز آمدند.
هیراد کنار همراز نشست و ابتدا بشقاب او را برداشت و کفگیری برنج به همراه قیمه بادمجان خوش رنگ و بوی دستپخت مهرنوش را برایش کشید.
با لبخندی از او تشکر کرد و با اشتها مشغول به خوردن شد.
کمی که گذشت هیراد قاشق و چنگال را داخل بشقاب گذاشت و دست از خوردن کشید و گفت: میدونم شاید الان وقتش نباشه و بهتره بزرگترا در این مورد صحبت کنند اما الان میخوام در ارتباط با موضوعی باهاتون حرف بزنم.
مهرنوش سری تکان داد و گفت: بگو پسرم، راحت باش.
نگاهی سمت همراز انداخت و گفت: میخواستم با اجازهی شما و اگه همراز جان هم موافق باشه، عروسیمون رو یه کم جلو بندازیم.
متعجب نگاهش کرد. چرا قبلا در این مورد چیزی نگفته و این قدر ناگهانی این تصمیم را گرفته بود؟
کوروش با آرامش ذاتیاش پرسید: چه طور؟ تو که قبلا از این موضوع چیزی نگفته بودی و قرار بود چند ماه دیگه عروسی کنید.
هیراد با لبخند نگاهش را به همراز دوخت و در جواب پدر زنش گفت: درسته، اما می دونید که من و همراز هم دیگه رو دوست داریم و به نظرم بهتره زودتر بریم سر خونه زندگیمون.
سپس نگاهش را به همراز دوخت تا جواب او را بداند.
- نظرت چیه همراز جان؟
نگاهی به پدر و مادرش انداخت. از چهرهشان مخالفتی نمیدید و میدانست اگر نظرش هم با هیراد یکی باشد، آن دو نیز مخالفت نخواهند کرد.
موهای چتری و کوتاهش را از صورتش کنار زد. یک دفعه موضوع را بیان کرده بود و کمی فکر نیاز داشت که هیراد از مکثش متوجه شد و گفت: البته الان لازم نیست جواب بدی، یه کم فکر کن. اگه موافق باشی که تا ماه دیگه مراسم رو بگیریم.
سری به نشانهی موافقت تکان داد و چیزی نگفت.
شام را که خوردند، میز را جمع کرد و ظرف ها را داخل ماشین ظرفشویی چید و پیش بقیه رفت.
هیراد کنارش برای او جا باز کرد که لبخندی زد و سمتش رفته و کنارش نشست.
کوروش هم با لبخندی به دختر و دامادش نگاه میکرد.
- من مشکلی ندارم با اینکه عروسیتون جلو بیفته.
رو به همراز اضافه کرد: به هر حال میدونی که من چه قدر آرزوی دیدنت تو لباس عروس رو دارم. خیالم از تو که راحت شه دیگه هر چی واسم پیش بیاد مهم نیست.
معترض گفت: بابا! باز شروع کردین؟
هیراد هم گفت: این حرفا چیه کوروش خان؟ انشالله سایهتون همیشه رو سرمون باشه.
کوروش لبخندی زد و قبل از آن که حرفی بزند، گوشیاش به صدا درآمد. ببخشیدی گفت و از جا برخاست و سمت اتاقش رفت.
نگاهش سمت هیراد برگشت و با اشاره به جای خالی پدرش گفت: خیلی نگرانشم هیراد. دکترش میگفت خیلی وضعیت قلبش خوب نیست. از یه طرفم همش داره حرص و جوش کار و کارخونه رو میخوره و حالش بدتر میشه.
دستش دور شانه هایش حلقه شد و گفت: نگران نباش عزیزم. عمل که بشه حتما حالشون هم بهتر میشه. پس بد به دلت راه نده.
زمزمه کرد: امیدوارم. میگم هیراد؟
با لحن مهربانش پاسخ داد: جون دلم؟
- میشه بیشتر حواست به بابام باشه؟ آخه کل روز پیش همین.
با اطمینان جواب داد: باشه عزیزم، خیالت راحت.
لبخندی به رویش زد و گفت: راستی چه یهویی گفتی موضوع عروسی رو، قبلشم چیزی بهم نگفته بودی. غافلگیر شدم.
چشمکی زد.
- سورپرایز بود دیگه خانوم. بعدشم خودت میدونی که دوست دارم زودتر زندگیمون رو شروع کنیم و منم نمیتونم دیگه ازت دور باشم. دلم تنگ میشه برات خب.
چیزی نگفت. نمیدانست چرا حس خوبی نداشت اما حرفی بر زبان نیاورد که او را نگران نکند.
لبخند محوی به نگاه منتظرش زد و همان لحظه مادرش با ظرف میوه سمتشان آمد و کمی بعد نیز کوروش هم به جمعمان اضافه شد و مشغول صحبت با یکدیگر شدند.
هیراد دو ساعتی ماند و رفت. رو به مهرنوش و کوروش شب بخیری گفت و سمت اتاقش رفت.
لباس هایش را با لباس خوابش تعویض کرده و کتابش را برداشت و روی تخت دراز کشیده و کتاب را باز کرد.
از یک طرف عادت همیشهاش بود که قبل از خواب چند صفحهای کتاب مطالعه کند و از طرف دیگر برای اجرا و کارش بهتر بود که اطلاعاتش را بالا میبرد. ده صفحهای را خواند که کم کم پلک هایش سنگین شد؛ کتاب را کنار گذاشته و پتو را بالا کشید و طولی نکشید که چشمانش گرم شد.
* * *
خسته نباشیدی به همکارانش گفت و تماس هیراد را پاسخ داد: جانم؟
- من بیرون منتظرتم همراز جان.
باشهای گفت و از استودیو بیرون آمد. امروز برای تولید کتاب صوتی ضبط داشتند، اجرای رادیویی که به تازگی در آن مشغول شده بود نیز هفتهای یکبار انجام میشد و کار اصلیاش هم کار صدا پیشگی و دوبلوری بود
مقابلش ماشین هیراد را دید و سمتش رفت. در جلو را باز کرده و سوار شد.
- سلام.
- سلام خوشگلم. خوبی؟
کمربند ایمنیاش را بست و در همان حال تشکری کرد که به راه افتاد.
نگاهی به نیمرخش انداخت. شب گذشته که تلفنی با هم صحبت کرده بودند گفته بود که کارش زیاد است و حالا دنبال او آمده بود. آن هم در شلوغی و اوضاع به هم ریختهی کارخانه و قولی که به او داده بود که حواسش به پدرش باشد.