کتایون اخمی کرد و حق به جانب جواب داد: چیه؟
با تاسف سری تکان داد و او هم طاقت این فضا را نداشت که از جا بلند شد و به اتاقش مادرش رفت.
کمی پیش مادرش نشست و پس از آن که اندکی آرام شد به اتاق خودش رفت.
هیراد که در این چند روز برای خواب به اتاق همراز می رفت، وارد اتاق شد و گفت: هنوز نخوابیدی؟
پهلو به پهلو شد و سری به طرفین تکان داد.
- نه، خوابم نمی بره.
کنارش روی تخت یک نفره اما بزرگ او دراز کشید و دستانش را از هم باز کرد و همراز در این لحظه آن قدر دلش گرفته بود که دلخوری هایش از هیراد را از یاد برده بود و خودش را در آغوش او جای داد.
بی پناهی چه حس تلخی بود...
- من عمه ات رو تو این سه ماهی که نامزدیم کلا دو سه بار بیشتر ندیدم و فهمیدم که اخلاقش همینه و هیچ جوره درست نمیشه پس بی خیالش. دیگه بهش فکر نکن.
با ناراحتی زمزمه کرد: طفلی مامانم خیلی ناراحت شد.
هیراد هم با ناراحتی نفسی کشید و چیزی نگفت.
لحظه ای در سکوت گذاشت که هیراد بوسه ای روی موهایش نشاند و گفت: بخواب همراز، این چند روز خوب استراحت نکردی.
همراز چشمانش را بست و سعی کرد به چیزی فکر نکند اما مگر فکر و خیال هم برای هجوم به مغز اجازه می گیرد؟ مگر آشفتگی و سرگردانی و غم لحظه ای او را راحت می گذاشت؟
آهی کشید و نگاهی به هیراد انداخت که نفس هایش منظم شده و نشان از خستگی زیادش می داد که این قدر زود خوابش برده.
ذهنش حول اتفاقات این مدت اخیر چرخید. از زندگی بیست و پنج ساله اش، زندگی خوبشان که با وجود مشکلاتی که داشتند اما در کنار هم بودن و حامی یک دیگر شدن مشکلات را کمرنگ می کرد. چهره ی مهربان پدرش با آن لبخندهای همیشگی جلوی چشمانش آمد و با یادآوری قلب بیمار و دردهایی که می کشید بغض به گلویش چنگ انداخت.
ذهنش به شبی که آن دو طلبکار جلوی خانه آمدند، بد شدن حال پدرش، آمدن تورج و در آخر هم آمدن آن مرد مرموز.
با یادآوری آن مرد چشمانش به سرعت باز شد.
چه طور او را از یاد برده بود؟
با هیجان و مضطرب به آرامی از آغوش هیراد بیرون آمد و نیم خیز شد و روی تختش نشست.
به چهره ی غرق در خواب هیراد خیره شد. دلش نمی آمد بیدارش کند اما نمی توانست تا صبح صبر کند.
از این رو دستش روی شانه ی او نشست و به آرامی صدایش زد: هیراد، هیراد جان.
تکانی خورد اما بیدار نشد و با چشم بسته هوم کشیده ای زیر لب گفت که همراز دوباره و اندکی بلندتر از قبل صدایش کرد.
- هیراد پاشو، کارت دارم.
چشمانش را باز کرد و گیج پرسید: چی شده؟
- من یه چیزی یادم اومده.
لحنش هیجان زده و همین طور پر از ترس و اضطراب بود.
هیراد که هنوز گیج خواب بود و به قول همراز هنوز ویندوزش بالا نیامده بود گفت: هوم؟! چی باید یادت بیاد؟
همراز چهار زانو روی تخت نشست و در تاریکی اتاق که با نور اندکی از آباژور روشن شده بود به چهره ی خوابالود هیراد نگاه کرد.
- یادته گفتم اون شب طلبکارها اومدن دم خونه؟
با صدای گرفته از خوابش گفت: خب؟
- بعد از رفتن اونا یه نفر اومد دم خونه و بابا رو تهدیدش کرد که یه بلایی سر بابا میاره. منو مامان نگران شده بودیم اما بابا خواست ما رو آروم کنه گفت نگران نباشید و چیز خاصی نیست و این حرفا.
هیراد که حالا کاملا هشیار شده بود، سر جایش نشست و پرسید: خب؟ کی بود؟
شانه ای بالا انداخت.
- من نمی شناختمش. ولی بابا گفت که اخراجش کرده و خواسته بیاد سرکار و به خاطر همینم عصبی بوده.
هیراد متفکر شد و چهرهاش درهم رفت و همراز گفت: فردا میای بریم آگاهی؟ باید به سرگرد بگیم.
سری تکان داد: باشه میریم، الان بگیر بخواب.
خودش دوباره دراز کشید و همراز توجهی به حرفش نکرد.
- تو نمی دونی کیه؟
چشمانش را بست.
- نه.
همراز تکانی به شانهاش داد و گفت: تو چه طور نمی دونی؟ مگه تو از کارا خیر نداشتی؟ پس چه طور نمی شناسیش؟
هیراد نفس کلافه ای کشید.
- چرا الان یادم اومد کی بود. وقتی نصفه شب آدم رو بیدار می کنی خب آدم هنگ میکنه!
با اصرار گفت: می خوای الان به سرگرد زنگ بزنم؟
این بار هیراد پوف کلافه ای کشید.
- نصفه شبه همراز، بگیر بخواب. فردا رو که ازمون نگرفتند.
سپس همان طور که پتو را روی خودش می کشید غر زد: نمی تونستی اینو صبح بهم بگی؟ حتما باید زا به راهم میکردی؟ اَه!
همراز کمی بعد دراز کشید. هیراد چه می دانست او چه حالی داشت؟ چه می دانست نفرت قلبش از کسی که چنین بلایی سر زندگی شان و پدرش آورده؟
چه می دانست که حاضر بود هر کاری انجام دهد تا زودتر آن قاتل پیدا شود و تقاص خون ریخته شده ی پدرش را بگیرد؟
چشمانش را بست. سعی کرد کمی آرامش خود را حفظ نماید و تا فردا صبر کند؛ گرچه برای دل پر اندوه و بی طاقت او کاری غیر ممکن می آمد.
تا صبح شاید دو ساعت هم نخوابیده بود. نگاهی به ساعت که هفت را نشان می داد انداخت و از جا برخاست. آبی به دست و صورتش زد و به اتاقش برگشت.
هیراد هنوز خواب بود. برعکس او خیلی بی خیال و آسوده به خواب رفته بود.
در کمدش را باز کرد و پالتوی مشکی اش را درآورد و در همان حال صدا زد: هیراد پاشو. باید بریم دیگه.
پالتویش را پوشید و در حال بستن دکمههایش با حرص گفت: پاشو بهت میگم. من تا صبح از استرس نتونستم بخوابم بعد تو این قدر راحت گرفتی خوابیدی که انگار هیچی نشده.
هیراد چشم غره ای حواله اش کرد و غر غر کنان از جا برخاست و پس از آن که او هم آماده شد، همراز یادداشتی برای مادرش نوشت که به آگاهی می روند و نگران نشود و سپس هر دو از خانه بیرون زدند.