پرگار

قسمت 27

رایگانفاطمه احمدی

حال مادرش طوری نبود که از اتفاقات این مدت بگوید و اختلاف های بینشان که چه قدر زیاد شده بود و آن حرف های مشکوک پدرش.

بنابراین سری به نشانه ی تایید تکان داد.

- بهش زنگ می زنم از دلش در میارم. راستی عمه و خاله کجان؟

- خاله ات رو فرستادم بره خونه‌شون، دلم نمی خواد مزاحم بقیه بشیم و از کار و زندگی بندازیمشون. کتایون هم رفت یه کم بخوابه.

همان طور کنار هم نشسته بودند. مهرنوش از خاطرات جوانی اش با کوروش می گفت، گاهی لبخندهای تلخ می‌زد و گاه نیز با یادآوری آن زمان خنده ای می کرد به تلخی زهر و گاهی نیز صدای هق هقش فضا را پر می کرد.

هر دو از این حرف زدن و درد دل های مادر دختری با وجود دل پر درد و غصه شان حس سبکی داشتند.

زمان از دستشان در رفته بود که با صدای زنگ همراز از کنار مادرش برخاست و سمت آیفون رفت. با دیدن تصویر هیراد لبخند کم جانی بر لبش آمد؛ برعکس خودش خیلی زود بحث هایشان را فراموش می کرد و برای آشتی کردن پیش قدم می‌شد.

هیراد با نایلونی غذا وارد خانه شد و جواب سلام همراز را داد.

با اشاره به نایلون دستش گفت: شام گرفتم، بیا با هم میز رو بچینیم.

سری تکان داد و همراه او به آشپزخانه رفت. چند روزی می شد غذای درست حسابی نخورده بودند و چند قاشقی هم که با اجبار هیراد خورده بود برایش همچون زهر می ماند.

بشقاب ها و لیوان ها را روی میز گذاشت و در همان حین گفت: می خواستم خودم بهت زنگ بزنم.

نگاه سوالی هیراد به او دوخته شد که پاسخ داد: می خواستم از دلت دربیارم، من قصد ناراحت کردنت رو نداشتم.

لبخندی زد: می دونم عزیزم. منم ناراحت نیستم.

همراز اما ته دلش هنوز هم حس شک باقی مانده بود.

یاد همان شبی افتاد که از خانه ی هیراد بازگشتند و با پدرش صحبت کرده بود و پدرش خواسته بود به همان زو

دی مراسم عروسی را برگزار نکنند و از سوتفاهم هایی صحبت کرده بود.

با تکان دست هیراد به خودش آمد.

- کجایی تو؟ یه ساعته دارم باهات حرف می‌زنم.

چشمان ریز شده اش را به او دوخت و اعتنایی به حرف او نکرد.

- یه سوال ازت بپرسم راستش رو میگی؟

هیراد جدی نگاهش کرد.

- من تا حالا بهت دروغ گفتم مگه؟

بی مقدمه به حرف آمد: یه بار بابام از یه سوتفاهم هایی باهام حرف زد در مورد تو. گفت بهتره تا این موضوع حل نشده ما مراسم رو جلو نندازیم.

اخمی در پیشانی هیراد نشست.

- اون موضوع چی بود هیراد؟ چه سوتفاهمی وجود داشته

هیراد لحظه ای جا خورد. انتظار پرسیدن هر سوالی را داشت، غیر از این!

همراز منتظر جوابش بود و نگاهش می کرد و او هم سکوت کرده بود.

- چرا جواب نمیدی؟

لحن هیراد جدی شده بود و دیگر لبخند نداشت.

- مگه خودت از بابات نپرسیدی؟

سرش را تکان داد.

- چرا پرسیدم ولی هیچی نگفت. گفت تا مطمئن نشم نمی تونم چیزی بگم.

نگاهش را از او دزدید و لیوان هایی که همراز چیده بود را بی حواس دوباره خودش مرتب کرد.

- پس حتما مطمئن شده که دیگه حرفی بهت نزده.

- آخه بعدش ماجرای اون طلبکارا پیش اومد و نخواستم بازم برم ازش بپرسم و فکرش رو بدتر درگیر کنم.

- چیز مهمی نبود و حل شد.

لحنش در ظاهر مطمئن بود اما حس خوبی را به قلب همراز سرازیر نمی کرد.

مردد پرسید: مطمئنی؟

- فکر کردی من دروغ میگم؟

با نگاه به چشمان دلخور هیراد گفت: نه این چه حرفیه؟ فقط می خواستم بدونم چه موضوعی بوده و دقیقا چی شده.

هیراد لبخندی زد، لبخندی که اصلا به دل همراز ننشست.

- نمی خوام فکرت الکی درگیر چیزی بشه که تموم شده و به نظرم دلیلی برای باز کردن اون بحث وجود نداره همراز. پس توام لطفا دیگه در این مورد صحبت نکن. باشه عزیزم؟

با شکی که در نگاهش موج می‌زد به او چشم دوخت.

حتی عزیزم گفتنش هم دیگر دلنشین نبود. می دانست ادامه ی این بحث قطعا به بحث و دلخوری ختم خواهد شد از این رو لبخندی زورکی بر لب نشاند و سری تکان داد.

خودش باید دنبال راهی برای مشکلاتش می گشت و کاری می کرد.

رو برگرداند و گفت: میرم مامانم و عمه رو صدا کنم بیان شام.

مهرنوش و کتایون را با اصرار سر میز آورد و اکنون همگی فقط در حال بازی با غذایشان بودند، گویی غذا به مانند سنگی شده و در گلویشان گیر کرده بود و اشتهایی نداشتند.

کتایون که طاقت از دست داد، قاشقش را کنار گذاشت و به گریه افتاد و همان طور که روی پاهایش میزد گفت: الهی بمیرم داداش و خونه ات رو بدون تو نبینم. ببین چی بهت گذشته که زدی خودت رو کشتی.

باز هم طعنه زدن های کتایون به مهرنوش شروع شده بود!

مهرنوش با غم سرش را زیر انداخت و همراز معترض گفت: عمه این حرفا چیه می زنید آخه؟ طبق بررسی های پزشکی قانونی بابا به قتل رسیده.

کتایون حرفش را انگار نشنید که به ناله و زاری اش ادامه داد: کاش زودتر می اومدم، می دونستم مثل همیشه نیست، می دونستم زندگی خوبی نداره، کاش می اومدم پیشش. اون که کسی رو نداشت، حداقل من می اومدم و تنهاش نمیذاشتم.

مهرنوش حس خرد شدن می کرد. همیشه کتایون همین بود؛ گاهی جواب کنایه هایش را می داد اما اکنون آن قدر بغضش سنگین بود که نمی توانست چیزی بگوید.

همراز با ناراحتی به مادرش نگاه کرد. خودش جواب عمه اش را داد: عمه این حرفا چیه؟ بابای من جز اوضاع اخیر کارخونه دیگه هیچ مشکلی نداشت. شما که می دونید که بابام چه قدر مامانم رو دوست داشت.

کتایون چشم غره ای به مهرنوش رفت.

- داداشم رو چیز خورش کردند. همه‌مون یه دختر دیگه براش در نظر داشتیم، خانوم، خوشگل، تحصیل کرده و هنرمند.

مهرنوش نتوانست چیزی بگوید و آن فضا را تحمل کند. از جا بلند شد و بدون حرف با قدم های تند اما شانه های افتاده اش از آشپزخانه بیرون زد.

همراز دلگیر زمزمه کرد: عمه!