پرگار

قسمت 26

رایگانفاطمه احمدی

مهری دو فرزند داشت که هر دو ازدواج کرده و سر زندگی خود بودند. کتایون نیز بچه دار نمی شد و همسرش بخاطر شغلش مجبور شد به شهرستان برگردد و از این رو نگرانی خاصی برای خانه ی خود نداشتند.

روزها به کندی می گذشت و هیچ چیز از گذر زمان نمی فهمیدند.

مهرنوش روی صندلی راکش نشسته و از پنجره خیره به درختانی که در حال خشک شدن بود نگاه می کرد و از زمین و زمان نیز غافل بود.

همراز هم توی اتاقش کز کرده و خیره به نقطه ای نامعلوم بود.

هیراد هم که تنهایش نمی گذاشت کنارش بود و با همراز صحبت می کرد اما وقتی بی رغبتی او را دید سکوت کرد.

صدای زنگ بلند گوشی هیراد سکوت میانشان را شکست. هیراد رد تماس زد و پرسید: میای بریم بیرون که یه کم حال و هوات عوض شه؟

همراز آهسته جواب داد: نه، حوصله ندارم.

باز هم گوشی هیراد به صدا درآمد و باز هم رد تماس زد و گفت: چرا آخه؟ میریم یه کم حوصله ات هم جا میاد.

دوباره صدای گوشی هیراد روی اعصاب متشنج و به هم ریخته ی همراز خط کشید و باعث شد با لحنی تند بگوید: خفه کن صدای اون لامصب رو، رو مخ من داره میره.

سپس با غر ادامه داد: این دو سه روز که این جایی، همش داره زنگ می خوره و رو اعصاب من میره. یا جواب بده یا خاموشش کن.

متعجب از لحن عصبی او گفت: خیلی خب. چته تو؟

همراز خودش را از روی تخت بالا کشید و حرص زد: من چمه یا تو؟ فکر کردی حواسم نیست چند روزه همش سرت تو این ماسماسکه و هی زنگ می خوره و جلوی من با تلفنت حرف نمی زنی؟ کیه که این قدر زنگ می‌زنه؟

چشم غره ای سمتش رفت.

- صدات رو بیار پایین.

- جواب منو بده هیراد.

نفس کلافه ای کشید.

- یکی از دوستام بود، چون حوصله نداشتم جوابش رو ندادم. بعد بهت میگم الکی شک می کنی و یه چیزی رو بزرگ، بدت میاد.

مدتی بود که دیگر حس خوبی به کارهای او نداشت و شک و بدبینی اش روز به روز بیشتر می شد و هنوز بحث های آن روزشان را فراموش کرده‌ بود.

- من شکاک نیستم، تو معلوم نیست چته که این قدر مشکوک می‌زنی!

هیراد خنده ای عصبی کرد و با اخم از جا برخاست.

- منو بگو این جا موندم که حواسم به تو باشه و حالت رو خوب کنم و چند روزه خونه نرفتم بعدش اون وقت تو باهام این طوری می کنی. واقعا که!

بدون آن که مهلت حرف زدن به همراز بدهد از اتاقش بیرون زد و در را به هم کوبید.

نفس کلافه اش را با حرص بیرون فرستاد. داشت از دست او با این کارهایش دیوانه می شد!

نگاهی به جای خالی هیراد انداخت و از جا بلند شد تا سری هم به مادرش بزند.

مادرش هنوز هم روی آن صندلی و کنار پنجره نشسته بود.

آه کشید. به راستی مهرنوش دیگر هیچ گاه آن آدم سابق نمی‌شد، آن زن با آن لبخندهای زیبا و همیشگی، پر از انگیزه و همیشه امیدوار که عاشق همسر و دخترش بود.

قدمی جلو رفت. مهرنوش آن قدری در فکر و خیالش غرق بود تا زمانی که دست ظریف همراز روی دستش ننشست متوجه ی حضورش نشد.

تکانی خورد و نگاهش را به دخترش دوخت.

همراز با صدای آهسته‌ای پرسید: خوبی مامان؟

پلکی روی هم گذاشت. دیگر از آن صبوری همیشه که حتی در بدترین شرایط هم محکم بود خبری نبود.

- من دیگه هیچ وقت خوب نمیشم همراز، هیچ وقت.

همراز سکوت کرد. بغضش اجازه ی حرف زدن به او را نمی داد.

مهرنوش آهی کشید.

- بیست و هشت سال پیش بود که ازدواج کردیم. خونه‌شون یه کوچه بالاتر از ما بود و یه مغازه سر خیابون داشت. از همون موقع هم پر از انگیزه بود و همیشه تلاش می کرد، هم درس می خوند و هم کار می کرد و هم حواسش به پدر مریضش بود.

اون موقع من پیش دانشگاهی بودم و حس خوبی به اون پسر خوش قد و بالا داشتم. اون قدری خوش اخلاق و مهربون بود و به همه کمک می کرد که محال بود کسی دوسش نداشته باشه. اون خیابون با این که مسیر مدرسه ام رو دور می کرد اما همیشه از اون خیابون می اومدم و می رفتم تا حتی شده در حد یکی دو دقیقه ببینمش.

تا این‌که اومدند خواستگاریم و خیلی زود عقد و عروسی گرفتیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون.

خنده ای پر درد و تلخی کرد.

- اون زمان تو اون محله ما به لیلی و مجنون معروف شده بودیم. یه ساعتم تحمل دوری هم دیگه رو نداشتیم.

اشک هایش جاری شد و نتوانست ادامه دهد.

همراز با غصه نگاهش کرد و سرش را روی پای مادرش گذاشت.

دست مهرنوش جلو رفت و موهای دخترش را نوازش کرد.

- وقتی بهم گفتن خودکشی کرده اصلا باورم نمی‌شد. کوروش عاشق زندگیش بود، جونش رو واسه تو می‌داد. نمی دونم کی همچین کاری کرده و چه دشمنی باهاش داشته اما من روز و شب دعا می کنم زودتر نشونه ای از اون آدم پیدا بشه و به خدا که هیچ وقت ازش نمی گذرم، نمی بخشم اون کسی رو که زندگی ما رو این جوری به هم ریخت.

لحنش پر از کینه از آن فرد ناشناس و قاتل بود.

همراز هم نمی بخشید و نمی گذشت از آن آدمی که ارزش یدک کشیدن نام انسان را هم نداشت و با آن کار بی رحمانه این گونه زندگی را به کامشان تلخ کرده بود.

مهرنوش آهی کشید و پرسید: هیراد کجا رفت با اون عصبانیت؟

سرش را بلند کرد و شانه‌ای بالا انداخت.

- نمی دونم. حس می‌کنم کاراش عجیب غریب شده یا شایدم به قول خودش من شکاک شدم، خودمم نمی دونم.

مهرنوش دستی به چشمش کشید و همان طور که اشک هایش را پس می‌زد پاسخ داد: تو الان تو شرایط خوبی نیستی همراز؛ اما نباید از این توجهات و خوبی های هیراد هم چشم پوشی کنی. این چند روز همش پیش ما بوده و از کار و زندگیش افتاده. اونم تو این چند روز استراحت درست و حسابی نکرده و خسته و کلافه‌ست؛ پس توام زیاد بهش سخت نگیر و الکی جروبحث نکن.