پرگار

قسمت 25

رایگانفاطمه احمدی

چه طور دنیا این قدر بی رحمی می کرد؟ چرا این قدر نامرد بود؟ مگر پدرش چه کرده بود؟ گناهش چه بود که سرنوشتی به این تلخی و بی رحمی داشت؟

جز خوبی مگر کسی از او چیزی دیده بود؟

در میان تمام کسانی که برای مراسم آمده بودند حتی یک نفرشان هم نبود که از کوروش بد بگوید یا از او گله ای کوچک هم حتی داشته باشد.

تمام کارمندان کارخانه اش، تمام دوست و آشنایانش و حتی بعضی از رقیب های کاری اش نیز آمده بودند و ورد زبان همه‌شان فقط خوبی های آن مرد بود، مردی که برای همیشه از میانشان رفت و کوله باری از غم و درد روی شانه های همسر و دخترش گذاشت.

مهری دستپاچه و نگران با لیوانی که آن را با قاشقی هم میزد سمت خواهرش که بی حال به شانه ی کتایون تکیه داد بود رفت و لیوان را سمت لبش برد.

کم جان تر از آنی بود که جلو برود و از حال مادرش مطلع شود و کمی آرامش کند.

تورج و امید نیز ایستاده و خیره با قبر رفیق دیرینه شان بودند.

امید با ناراحتی به همراز و مهرنوش نگاه کرد و تورج دستی به چشمان خیسش کشید.

کم کم مهمان ها عزم رفتند کردند و به آنها تسلیت می گفتند. مهرنوش داغان تر از آن بود که بتواند حتی جواب تسلیت آنها را نیز بدهد.

مهری بازوی خواهرش را گرفت و کمک کرد بلند شود و در همان حال رو به همراز گفت: همراز جان، خاله، پاشو عزیزم.

همراز واکنشی نشان نمی داد و فقط خیره به خاک و آن قاب عکس خندان پدرش بود. این عکس و خاطرات را خوب یادش می آمد؛ سه نفری به کیش رفته بودند و همراز این عکس را نا غافل از او گرفت و حالا این عکس و آن روزی که کلی خاطرات خوب برایشان رقم زد این گونه اشکش را درمی آورد.

هیراد پس از تشکر و بدرقه مهمان هایی که عده ای شان رفته بودند و عده ای از نزدیکان هم قرار بود به خانه شان بروند سمت همراز رفت.

دستان یخ زده اش را در دستش گرفت و گفت: همراز عزیزم همه، دارن میرن. پاشو بریم خونه.

نگاه خیسش را به او دوخت.

- تو رو خدا بگو دروغه هیراد، یه دونه بزن زیر گوشم که از شر این کابوس خلاص شم و بازم بابام رو ببینم با همون لبخندها و مهربونی های همیشگیش.

هیراد با ناراحتی نگاهش کرد.

- پاشو قربونت برم، این قدر خودت رو عذاب نده. بلند شو بریم خونه.

حرکتی نکرد و نگاه هیراد به اشک های روانش دوخته شد و وقتی عکس العملی از او ندید، خودش بازویش را گرفت و بلندش کرد و دستی به پالتوی سیاهش که خاکی شده بود کشید.

او را با خود همراه کرد و نگاه بی قرار و اشکی همراز تا وقتی که آن قبر از دیدش محو نشد در آن سو بود.

هیراد سوار ماشینش کرد و خودش هم پشت فرمان نشست.

با صدای بغض دار و گرفته اش زمزمه وار و کوتاه گفت: مامانم.

- نگران نباش، با خاله ات اینا قرار شد بیاد.

چیزی نگفت و سرش را به شیشه‌ی بخار گرفته تکیه داد.

حس تنهایی عجیبی داشت، حس بی پناهی، حس غریبی...

چرا با پدرش چنین کاری کردند؟ مگر پدرش چه هیزم تری به آنها فروخته بود؟ مگر جز خوبی کار دیگری هم می کرد؟ چرا دنیا این قدر نامرد بود؟ چرا حس غربت داشت؟

چراهای زیادی در ذهنش بود و جوابی برای هیچ کدام نداشت.

فقط دلش آغوش گرم پدرش را می خواست.

با دیدن اعلامیه ها و پارچه های سیاهی که به در و دیوار زده بودند دلش بیش از قبل گرفت. کاش تمام این ها کابوس بود...

خانه ی بزرگشان پر از مهمان شده بود. خانواده ی خاله اش که مادرش را هم با خود آورده، زودتر از آنها رسیده بودند و از داخل حیاط هم می توانست صدای گریه و ضجه های مادرش را بشنود.

قدم های سنگین و بی حالش روی سنگریزه های داخل حیاط کشیده می شد، به سختی تعادلش را حفظ کرده بود و هر لحظه حس می کرد سقوط خواهد کرد.

رو به هیراد که دستش را گرفته بود با صدای گرفته و کم جانش گفت: من خوبم هیراد، تو برو به مهمون ها برس. یه وقت چیزی کم و کسر نباشه.

سری تکان داد.

- تو نگران این چیزا نباش عزیزم، برو تو اتاقت یه کم استراحت کن.

چیزی نگفت و نگاه خسته و پر غمش را از او گرفت و داخل خانه رفت.

جای جای خانه جای خالی پدرش را بی رحمانه توی سرش چون پتکی می کوباند و قصد بند آوردن نفس هایش را داشت.

نگاهش را میان مهمانان سیاه پوش چرخاند و مادرش را که ندید جلوتر رفت و کنار کتایون نشست و پرسید: مامانم کو عمه؟

دستمال کاغذی دیگری برداشت و همان طور که اشک هایش را پاک می کرد جواب داد: حالش خوب نبود، خاله ات بردش تو اتاقش استراحت کنه.

آه کشید و اشک هایش روان شد.

مهمان ها رفتند و خانه ای که حالا نسبتا خلوت شده بود، بیش از پیش جای خالی کوروش را به رخشان می کشید.

قرار بود مهری و کتایون پیش او و مهرنوش بمانند. کتایون که قرار بود تا هفتم در خانه شان بماند و بعد به شهرستان برگردد و مهری نیز نگران حال خواهر و خواهر زاده اش بود.

همراز رو به تورج و امید گفت: خیلی ممنونم ازتون، خیلی زحمت کشیدین امروز.

تورج جواب داد: این چه حرفیه دخترم؟ کوروش خدا بیامرز می‌دونی که عین برادر من و امید بود.

امید هم نگاهی به قاب عکسی که روبانی سیاه دور آن زده بودند انداخت و سرش را با ناراحتی تکان داد.

- راست میگه همراز جان، اگه کاری چیزی هم بود حتما بهمون زنگ بزن.

همراز هم سر تکان داد و تشکر دیگری از آن دو کرد. پس از رفتن آن دو بی حوصله به اتاقش رفت و مسکنی خورد تا شاید ذره ای به دنیای بی خبری و خواب برود گرچه گاهی قوی ترین مسکن های دنیا هم بی اثر می شدند...

* * *

هیراد نیز پیش آنها ماند. به قول خودش چهار زن تنها بودند و باید یک مرد باید حواسش به آنها می بود.