- شما که گفتین بحث در مورد کارخونه بوده نه ماشین.
کلافه تر از قبل با لحنی تند گفت: فروش ماشین هم برای جور کردن بدهی کارخونه بود.
کمی مکث کرد و دوباره پرسید: بعد از کارخونه کجا رفتین؟
- خونه.
- نگهبان چه ساعتی بهتون تلفن کرد؟
لحظهای فکر کرد.
- راستش نگهبان که موضوع رو بهم گفت از بس هول شدم و ترسیدم دقیق یادم نمونده ولی انگار ساعت ده بود و اون قدر سریع راه افتادم که کمتر از بیست دقیقه اونجا بودم.
- چرا جواب تلفن های همسرتون رو ندادین؟ دلیل خاصی داشت؟
نگاهی سمت همراز انداخت.
- من خودم باورم نشده بود و نمی خواستم الکی همسرم رو نگران کنم. وقتی به کارخونه رفتم و آقای زارع و آقای افشاری رو دیدم، اونا هم گفتن که جواب همراز رو ندادند و از طرفی همچین خبری رو نمی شد یهویی و یا تلفنی گفت و منم نگرانشون بودم و همون طور که همسرم هم گفت اومدم اینجا و خبرشو بهشون دادم.
سرگرد سری تکان داد و با مکث نگاه از او گرفت و چیزهایی را یادداشت کرد.
سپس رو به همراز و مهرنوش کرد.
- مرحوم رادفر با کسی دشمنی نداشتند؟ حالا چه خصومت شخصی یا خانوادگی و یا کاری؟
هر دو سری به طرفین تکان دادند و بالاخره مهرنوش هم لب به سخن باز کرد: نه. کوروش هیچ وقت با هیچ کس مشکلی نداشت. شخصیت آرومی داشت، دست به خیر بود، همیشه به بقیه کمک می کرد، خوش اخلاق و مهربون بود و کاری هم با کسی نداشت و هیچ وقت کسی ازش بد نگفته و یا ازش ناراضی نبوده و نیست.
با یادآوری روزهای خوششان و همسر مهربانش اشک هایش روان شد و به هق هق افتاد.
لحظهای بینشان سکوت شد و فقط صدای گریه های سوزناک و تلخ مهرنوش به گوش می رسید.
همراز دستش را روی دست مادرش گذاشت. با بغض و چشمان تار در حالی که خودش اصلا حال خوبی نداشت سعی در آرام کردن مادرش داشت.
سرگرد نگاهی به آن دو کرد و با ناراحتی سری تکان داد و رو به همراز گفت: با مادرتون کار دیگهای نداریم و مزاحمشون نمیشیم، می تونند برن استراحت کنند.
همراز بی تعارف پذیرفت و دست مادرش را گرفت و کمک کرد از جا بلند شود و با قدم هایی سست سمت پلهها رفتند.
مهرنوش که گریه هایش شدیدتر شده بود را به اتاقش برد.
میان اشک و ضجه هایش نالید: دیدی چی به سرمون اومد همراز؟ دیدی کوروش رفت؟ دیدی تنهامون گذاشت؟ آخه من بی تو چی کار کنم کوروش؟ چرا تنهایی رفتی؟ پس من چی؟ مگه قرار نبود هیچ وقت تنهام نذاری؟
کم جان تر از قبل زار زد: آخه چرا؟ چرا خدایا؟ چرا؟
همراز هم پا به پایش و در آغوش او اشک می ریخت.
مهرنوش آن قدر بی تابی کرد و اشک ریخت و زار زد که باز هم همراز ناچار شد آرامبخشی به خوردش بدهد، آرامبخشی که فقط نام آرامبخش بودن را یدک می کشید و برای این داغ نمی توانست هیچ کاری کند و برخلاف اسمش نمیتوانست آرامش ببخشد...
پتو را روی مادرش مرتب کرد و دستی به چشمان خیسش کشید، باید دوباره پایین می رفت.
سرگرد در سکوت و با نگاهی موشکافانه و دقیق به هیراد خیره بود، آن قدری خیره و دقیق که هیراد از این نگاه داشت کلافه و عصبی می شد.
با آمدن همراز رشته ی این نگاه قطع شد و همراز عذرخواهی کرد و سر جای قبلیاش نشست.
- خانوم رادفر خوب فکر کنید، آقای رادفر دشمن نداشتند؟
همراز به فکر فرو رفت. مغزش اصلا کار نمی کرد و گویی قفل شده بود.
- خب بابام اگه از این مدت اخیر فاکتور بگیریم تو کارش واقعا موفق بود و تولیدات کارخونه هم بالا بود و همین طور سود دهی کارخونه و هم رضایت مصرف کنندهها هم از محصولات زیاد بود. به خاطر همینم بابا زیاد دشمن داشت، بعضیا که می خواستند بابا رو شکست بدن و یا از سر راهشون بردارند. این اواخر هم طلبکارهای بابا زیاد شده بود و حتی یه شب دو نفرشون اومدن در خونه.
سرگرد منتظر نگاهش کرد: خب؟ کامل تعریف کنید.
- یه شب بازم بابا دیر کرده بود و نگرانش بودیم و جواب تلفنش رو نمی داد. زنگ در خونه رو زدند و با بابا کار داشتند و خیلی هم عصبی بودند، طوری که حتی شیشه ی خونه رو هم شکستند. همون لحظه بابام برگشت و اونا با بابام درگیر شدند، من رفتم بیرون و پدرم به خاطر مشکل قلبی که داشت، حالش بد شد و مادرم همون موقع به آقای زارع زنگ زد و ایشون اومدند و بعدشم ازشون مهلت گرفتند.
- بعدش؟
- سه روز مهلت دادند و دومین روز بالاخره طلبشو دادند.
سرگرد متفکر پرسید: شما می تونید اون دو نفر رو شناسایی کنید؟
همراز سعی کرد آن شب و آن دو مرد عصبی و قوی هیکل را به یاد آورد.
- درست چهرهشون یادم نمیاد اما حتما آقای زارع یا افشاری می شناسنشون.
سری تکان داد و باز هم چیزی یادداشت کرد و باز هم پرسید: چیز دیگه ای به ذهنتون نمیاد؟
سردرد داشت و خسته بود. متفکر جواب داد: نه متأسفانه.
سرگرد سر تکان داد و برگه هایش را داخل کیفش برگرداند، از همکاری و پاسخگویی آنها تشکر کرد و همراز پرسید: کی می تونیم کارای تشییع جنازه رو انجام بدیم؟
- کالبد شکافی انجام شده و پرونده ایشون هم تشکیل شده، کارا رو انجام میدم و فردا می تونید جنازه رو تحویل بگیرید.
* * *
قبرستان را صدای گریه ها و ضجه های تلخ مهرنوش، همراز و کتایون، خواهر کوروش که پس از فهمیدن این جریان از شهرستان آمده بود تا در خاکسپاری تنها برادرش و تنها عضو خانواده اش شرکت کند.
مهرنوش زار میزد و بر سر و صورت خودش می کوبید. آن قدر داد و فریاد کرده بود که صدایش گرفته و بی حال شده بود.
همراز هم آن قدر حال خودش خراب و داغان بود که توانی برای آرام کردن مادرش نداشت، دیگر حس می کرد جانی برایش نمانده است.
مهری دست دور شانه های مهرنوش حلقه کرده و سعی داشت خواهرش را آرام کند و همراز نیز کم جان و خسته روی خاک ها نشسته بود و به مردی که روی جسم بی جان پدرش خاک می ریخت با نگاه تارش خیره ماند و نمی توانست جلوی او را بگیرد. چه طور باید به این مرد می فهماند که پدرش مشکل قلبی دارد و زیر این خاک قلب بیمارش اذیت می شود؟