- یه سر به مامانم بزن، باز حالش بد نشه.
سری تکان داد و از جا بلند شد.
- باشه عزیزم، خیالت راحت. تو استراحت کن.
از اتاق همراز بیرون آمد و باز هم گوشیاش زنگ خورد.
با کلافگی دستی میان موهایش فرو برد و برای آن که همراز و یا مادرش صدایش را نشنوند، به سرعت از پله های مارپیچ و طولانی پایین آمد و قبل از آن که تماس قطع شود با لحنی تند پاسخ داد: چیه؟ چرا این قدر زنگ می زنی؟
فرد پشت خط هم با حرص گفت: معلومه کدوم گوری هستی؟ صد دفعه بهت زنگ زدم.
خودش را کنترل کرد که صدایش بالا نرود: حتما یه گوری هستم که نمی تونم جواب بدم، توام که دیگه ول نمی کنی.
بحث را کش نداد: کجایی؟
- پیش همرازم دیگه، می خوای کجا باشم؟ دیگه هم این قدر زنگ نزن.
با حرص تلفن را قطع کرد و آن را هم بی صدا.
* * *
مهرنوش از اتاق مشترکشان با کوروش بیرون نمی آمد و لباس ها و قاب عکس او را در آغوش گرفته بود و اشک می ریخت.
همراز هم که انگار تازه فقدان پدر را باور کرده و دیگر دست از انکار برداشته بود، لباس سیاه بر تن داشت و او هم کنار مادرش نشسته بود.
هیراد هم در این دو روز پیش آنها ماند و تنهایشان نگذاشته بود؛ فقط یک روز برای تعویض لباس مشکی به خانه رفته و خیلی زود هم پیش آنها برگشت.
همراز و مهرنوش در حال و هوای خودشان بودند که تقهای به در خورد و هیراد داخل آمد.
نگاهی به آن دو که از شدت گریه چشمانشان متورم و چون کاسهای خون بود انداخت و گفت: از آگاهی اومدن و می خوان باهاتون حرف بزنند.
همراز دستمال کاغذیای برداشت و در حال پاک کردن اشک هایش با صدایی گرفته گفت: آخه الان چه وقت سوال جواب کردنه؟ اونم با این حال مامان؟
هیراد شانهای بالا انداخت.
- منم بهشون گفتم که بذارند واسه یه وقت مناسب تر، ولی اصرار دارند که همین الان باهاتون حرف بزنند.
مهرنوش به سختی از جا برخاست. سرگیجه داشت و چشمانش متورم شده بود.
همراز هم بلند شد و شالی روی موهایش انداخت و دست مادرش را گرفت و هر دو با گام هایی خسته و کم جان از پله ها پایین آمدند.
هر دو مرد از جا برخاستند و سلام کردند. آرام و زیرلب جوابشان را دادند و همراز که هنوز دست مادرش را گرفته بود تعارف زد: بفرمائید بشینید.
آن دو سر جایشان نشستند و خودش هم کمک کرد مادرش بنشیند و خودش هم کنارش جای گرفت.
یکی از آن دو مرد با تک سرفهای صدایش را صاف کرد.
- می دونم تو موقعیت مناسبی خدمتتون نرسیدیم اما یک سری کارها باید انجام می شد و روند قانونیش طی میشد.
مهرنوش حتی توان و حوصله ی تعارف کردن هم نداشت و همراز گفت: بفرمایید.
مرد کیف سامسونت سیاه رنگش را باز کرد و چند کاغذ بیرون آورد و در همان حال توضیح داد: من سرگرد اکبری هستم و ایشون هم همکارم سروان کاظمی. همون طور که آقای زارع، وکیل کارخونه و مرحوم کوروش رادفر گفتن که بهتون اطلاع دادند، مرگ آقای رادفر مشکوک هستش و ما هم مسئول رسیدگی به این پرونده هستیم. سعی می کنم زیاد وقتتون رو نگیرم و زود از خدمتتون مرخص شیم.
با مکث کوتاهی توضیح داد: با توجه به گزارش های پزشکی قانونی آقای رادفر در حوالی ساعت بیست و یک و سی دقیقه به قتل رسیدند و در نگاه اول همه چیز طوری صحنه سازی شده بود که انگار ایشون خودکشی کردند.
سپس رو به آن سه پرسید: آخرین تماسی که باهاتون داشتند مربوط به چه ساعتی هست؟ و شما در اون ساعت کجا بودین؟ و هر چیزی که مربوط به ایشون هست رو توضیح بدین.
منتظر به آن سه نگاه کرد.
هیراد عصبی پرسید: دارید بازجویی می کنید آقا؟ لابد فکر کردین ما ایشون رو کشتیم.
برعکس او سرگرد با لحنی آرام اما جدی گفت: از دید پلیس همه مجرم هستند مگر این که خلافش ثابت بشه. پس بهتره که جواب بدین.
همراز به جای مادرش هم جواب داد: من از صبح بیرون بودم تا حوالی عصر و بعدشم به خونه برگشتم و اون روزم با پدرم هیچ تماسی نگرفتم. مادرم هم همین طور و اون روز اصلا از خونه بیرون نرفته بود. این اواخر اوضاع کارخونهی بابا بدجور به هم ریخته بود و بابا گاهی اوقات دیر به خونه برمی گشت. اون شب ما منتظرش بودیم ولی خبری ازش نشده بود. تا ساعت هول و حوش یازده هر چی بهش زنگ می زدیم جواب نمیداد. حتی به آقای زارع، وکیل پدرم، آقای افشاری، شریک پدرم و همین طور آقای هیراد ستوده همسرم که مدیر داخلی کارخونه هم هستند، هم تماس می گرفتیم اما هیچ کدوم جواب نمی دادند. حسابی نگران شده بودیم تا اینکه همسرم اومدن در خونه و خبر رو بهمون دادند.
سری تکان داد و رو به هیراد پرسید: شما چه جوری با خبر شدین؟
- نگهبان کارخونه بهم زنگ زد.
- شما آخرین بار کی مرحوم رو دیدین و یا باهاش در تماس بودین؟
- من باهاشون قرار داشتم همون روز.
موشکافانه نگاهش کرد.
- چه قراری؟
- یه قرار کاری بود و در مورد کارخونه و این موضوعات صحبت کردیم.
- کی به کارخونه رفتید و کی از اونجا بیرون زدین؟
کمی فکر کرد تا ساعت دقیق را به خاطر بیاورد.
- من ساعت شش باهاشون قرار داشتم و یک ساعتی کارمون طول کشید و اگه اشتباه نکنم نزدیک های ساعت هفت از اون جا بیرون اومدم.
سری به نشانهی تایید تکان داد و دوباره پرسید: بحث دقیقا سر چی بوده که یک ساعته تموم شده؟
هیراد از این همه سوال پی در پی او کلافه شد.
- گفتم که در مورد کارخونه.
پایش را روی پای دیگرش انداخت و جدی تر از قبل باز هم سوالش را تکرار کرد: دقیقا چه حرفی بینتون ردوبدل شد؟
هیراد نفس کلافهای کشید.
- ایشون به خاطر بدهیهاشون این خونه و همین طور ماشین همسرشون رو قرار بود برای فروش بذارند. منم یکی از دوستام دنبال یه ماشین دست دوم ولی تمیز می گشت و می خواستم این معامله رو جوش بدم.