پرگار

قسمت 22

رایگانفاطمه احمدی

همراز ناامیدانه نالید: آخه بابام چطور تونسته همچین کاری کنه؟ به خدا باورم نمیشه. با تموم مشکلات اخیرش اما بابام همیشه امیدوار بود، همیشه تلاش می کرد و پر بود از انگیزه. آخه چه جوری میشه یهو این کار رو بکنه؟ خودکشی آخه! به نظر شما عجیب نیست؟

هیراد دستش را روی دست او گذاشت.

- آروم باش عزیزم، اتفاقیه که افتاده و کاریش هم نمیشه کرد.

سپس رو به تورج و امید گفت: باید کارای تدفین و مراسم رو زودتر انجام بدیم و مهمون ها رو دعوت کنیم.

امید هم تأیید کرد: آره، خوب نیست مُرده رو زمین بمونه.

همراز باز هم اشک ریخت. سخت بود باور نبودن پدرش و باور مرگش.

تورج نگاهی به آن دو کرد و به حرف آمد: فعلا خاکسپاری رو نمیشه انجام داد. فقط بقیه رو خبر کنید و مقدمات مراسم رو آماده.

همگی متعجب نگاهش کردند که خودش توضیح داد: همون جور که همراز جان هم گفت خودکشی کوروش تقریبا محاله. پلیس ها مشکوکن به این اتفاق و به خاطر همین گفتند که کالبد شکافی می کنند و همین طور باید بازم یه سری تحقیقات انجام بشه.

همراز متحیر گفت: یعنی چی؟ اصلا مرگ بابا چه جوری اتفاق افتاده؟ مگه نمیگین خودکشی بوده؟

- بذار کامل و از اولش بگم.

هر سه منتظر چشم به او دوختند و او هم زیاد در انتظارشان نگذاشت.

- دیشب جسد کوروش رو وقتی که خودش رو دار زده رو نگهبان دیده و آمبولانس خبر کرده و بعدشم پلیس ها اومدن و همون نگهبان هم به من و هیراد زنگ زده، منم به امید خبر دادم. همه رفتیم اونجا، البته داخل اجازه ندادند.

امروز صبح از آگاهی بهم زنگ زدند و گفتند که فعلا امکان تشییع جنازه نیست و کارا انجام شه خبرمون می کنند. و این که گفت باید از همه‌مون، یعنی ماها، کارمندهای کارخونه و در کل تموم کسانی که با کوروش در ارتباط بودیم به یک سری سوالات جواب بدیم.

همراز پریشان حال و مضطرب گفت: خب این یعنی چی؟ من نفهمیدم. سوال و جواب واسه چیه؟ این کارا برای چیه؟ من گیج شدم.

تورج لحظه‌ای مکث کرد. گفتن این حرف به همراز داغ دیده که هنوز بیست و چهار ساعت هم از مرگ پدرش نگذشته بود، دشوار بود اما با نگاه به چهره ی رنگ پریده و گریان همراز زمزمه کرد: یعنی احتمال میدن کوروش به قتل رسیده و جوری صحنه سازی شده که انگار اون خودکشی کرده.

چشمان هر سه نفر گرد شد و مبهوت ماندند.

همراز با تحیر و به سختی لب باز کرد: چی؟! قتل؟

تورج سرش را تکان داد و امید گفت: یعنی چی؟ اصلا چرا باید کوروش رو بکشند؟

متفکر و گیج سری به طرفین تکان داد.

- خودمم نمی دونم. قراره کارای قانونی و یه سری بررسی ها رو انجام بدن. فعلا پلیس ها متوجه ی چیز خاصی نشدند. فعلا باید صبر کنیم و ببینیم به چه نتیجه‌ای می‌رسند.

سپس رو به همراز پرسید: همراز جان، دخترم توی این مدت چیز مشکوکی از بابات ندیدی یا مثلا یکی که باهاش دشمن باشه؟

همراز با حالی خراب سری به طرفین تکان داد. در این لحظه حس می‌کرد حتی نام خودش را هم یادش نمی آید چه برسد به چنین چیز مهمی.

امید که حال همراز را دید تشر زد: تورج جان، الان وقت این حرفا نیست. حالش رو نمی بینی؟

تورج تازه به خودش آمد. راست می گفت؛ این دختر داغ دار که کمتر از بیست و چهار ساعت است که پدرش را از دست داده و شوکه و غمگین تر از آنی بود که بتواند چنین چیزهایی را به خاطر بیاورد و حرف زدن با او جز بدتر شدن حالش چیزی در پی نداشت.

لحظه‌ای با غم چشم بست و سپس گفت: من کارای مراسم رو انجام میدم، فردا هم یه سر میرم آگاهی که ببینم چیزی دستگیرشون شده یا نه.

همراز با درد زمزمه کرد: تو رو خدا هر خبری شد به منم بگین.

با لحن مهربانش گفت: باشه دخترم، تو آروم باش یه کم. احتمالا امروز فردا هم زنگ می زنند که برید آگاهی برای یه سری سوال جواب یا شایدم خودشون بیان اینجا.

هیراد اخمی کرد.

- یعنی چی امروز فردا؟ حال همراز و مادرش اصلا خوب نیست. از اون طرفم که معلوم نیست کی جنازه رو تحویلمون میدن. آخه این کارا چیه؟ بعدشم آقا کوروش رو واسه چی باید بکشند؟ مگه چی کار کرده؟ به نظرم همون خودکشی منطقی‌تر می اومد تا قتل!

تورج با اخم نگاهش کرد و پرسید: اون وقت چرا خودکشی منطقی تره؟

- چون همه می دونیم که چه قدر مشکلات اخیر آقا کوروش زیاد شده بود و بعید نیست سر همین موضوعات کم آورده و نتونسته تحمل کنه و دست به این کار زده باشه.

همراز هم اخمی میان پیشانی‌اش نشست. از حرف‌های او خوشش نیامده بود.

- بابای من این کار رو نکرده، من می دونم که هر وقتم کم آورده باشه یا شکست خورده، محکم تر از قبل بلند شده و تلاشش رو بیشتر کرده. پس محاله.

تورج و امید هم سری تکان دادند. آن دو نیز موافق بودند.

امید که همیشه کم حرف تر از همه‌شان بود کوتاه گفت: تورج جان بهتره بریم دیگه. تا هم همراز جان استراحت کنه و هم ما کلی کار داریم، باید مقدمات مراسم رو آماده کنیم و یه مراسم در شأن کوروش برگزار کنیم.

تورج هم سری تکان داد و باشه‌ای گفت و زودتر از امید خداحافظی کرد و امید رو به همراز گفت: توام یه کم استراحت کن دخترم، روزای سختی در پیش داری.

لب هایش از بغض لرزید. راست می گفت، روزهای سختی پیش رو داشت و روزهای بدون پدرش سر کردن زیاد دشوار بود و عذاب.

او هم رفت و فقط همراز و هیراد ماندند.

- همراز جان پاشو برو تو اتاقت یه کم استراحت کن.

همان لحظه صدای گوشی‌اش بلند شد و با دیدن شماره، سریع رد تماس زد و دست زیر بازوی همراز انداخت و کمک کرد بلند شود.

او را به اتاقش برد و پالتو و شالش را که از دیشب بر تن داشت را از تنش خارج کرد.

همراز بی حال صدایش زد: هیراد؟

کنارش روی تخت نشست و جواب داد: جانم؟