در این دو سه ساعت از شنیدن آن خبر هر چند دقیقه یک بار ناخودآگاه سمت هیراد برمی گشت و از او می خواست که بگوید همه چیز دروغ است و هیراد نیز فقط با ناراحتی سرش را زیر می انداخت و تنها کاری که از دستش بر می آمد آن بود که تن لرزان همراز را در آغوش بگیرد و اجازه دهد اشک بریزد و کمی از درد قلبش سبک شود.
دست هیراد نوازشگر از روی شالش و موهای بیرون آمدهاش حرکت می کرد.
همراز بی تاب و بی قرار به پیراهن آبی رنگ هیراد که از اشک های او خیس شده بود چنگ زد.
- تو رو خدا بگو دروغه، من باور نمی کنم. تو رو خدا بگو دارم کابوس می بینم.
هیراد روی موهایش را بوسید.
- آروم باش همراز جان.
تلخ هق زد.
- آخه بابام چه جوری همچین کاری کرده؟
هیراد سری به طرفین تکان داد.
- نمی دونم همراز، خودمم هنوز تو شوکم به خدا. وقتی نگهبان بهم زنگ زد و ماجرا رو گفت باورم نشد تا وقتی که خودم رفتم و جنازه ی...
صدای گریه ی همراز که بلندتر، تلختر و تبدیل به ضجه شد، حرفش را قطع کرد و او را محکم تر از قبل به خود فشرد.
باورش زیادی برایش سخت بود و چه قدر ترکیب این دو کلمه برایش درد داشت، جنازه ی پدرش.
پدر دوست داشتنی و مهربانش برای همیشه رفته بود.
باز هم هق زد و اشک ریخت. چه باید میکرد با این داغ سنگین...؟
صبح بود که پزشک معالج مهرنوش، او را مرخص کرد و هر سه به خانه بازگشتند.
نگاه غمگینی به خانه انداخت. اصلا دلش نمی خواست وارد این خانه شود، این خانه بدون پدرش گویی دیگر رنگ و صفایی نداشت.
اشک چشمش را سوزاند و نگاهش به مادرش افتاد که او هم مثل خودش لحظهای چشمهی اشکش خشک نشده بود.
آن قدری بی حال و کم جان بود که همراز با آن حال داغانش و هیراد دست هایش را گرفته بودند و کمکش میکردند که مبادا سقوط کند.
همراز فین فین کنان و با صدای گرفتهاش رو به هیراد گفت: ببریمش تو اتاقش استراحت کنه.
هیراد سری تکان داد اما مهرنوش مخالفت کرد.
- کارای کفن و دفنش رو انجام بده هیراد جان، خوب نیست جنازه رو زمین بمونه.
بعد از این حرفش باز هم صدای گریهاش بالا رفت و همراز لب گزید تا جلوی هق هقش را بگیرد.
هیراد با اندوه سری تکان داد.
- چشم، خیالتون راحت؛ اما آقا تورج و آقا امید قرار شد بیان این جا. گفتن که می خوان در مورد این موضوع صحبت کنند و هم برای مراسم برنامه ریزی کنیم.
مهرنوش با صدای گرفته و غمگینش گفت: پس منم صبر می کنم تا بیان و ببینیم چی شده، آخه کوروش رو چه به خودکشی؟!
باز هم گریههایش شروع شد که هیراد گفت: شما الان حالتون خوب نیست، بهتره استراحت کنید هر چی شد بهتون میگیم.
همراز هم تأیید کرد و مهرنوش که دیگر پاهایش تحمل وزنش را نداشتند به ناچار سری تکان داد.
همراز نیز حس مادرش را داشت. خودکشی پدرش چیزی عجیب و غریب بود، پدرش با آن همه امید و انگیزه
به زندگی آخر چطور می توانست چنین کاری کند؟
اویی که پر از برنامه و ایده برای کارش، پر از عشق به همسر و تنها دخترش بود مگر می توانست این گونه تلخ از آنها بگذرد؟
همراز مستأصل و غمگین نشسته بود. زنگ که به صدا درآمد هیراد زودتر از جا برخاست و گفت: من باز می کنم.
حتی توان و حوصلهی تکان دادن سرش را هم نداشت و فقط به قدم های هیراد نگاه کرد که سمت آیفون می رفت.
دستان یخ زدهاش را درهم قفل کرد و لحظهای چشمانش را روی هم گذاشت. اشک از لای چشم های بستهاش پایین آمد و چانهاش از بغض لرزید.
وارد شدن تورج و امید باعث شد چشم هایش را باز کند و دستی به آنها بکشد تا اشک هایش را پس بزند.
لباس های سیاهی که آن دو بر تن داشتند به حقیقت تلخی که مدام سعی در انکارش داشت دامن میزد.
تورج با نگرانی به او نگاه کرد و پرسید: خوبی دخترم؟
اشک هایش جواب سوالش بود. خوب نبود، اصلا خوب نبود...
هیراد به آنها تعارف زد.
- بفرمایید بشنید.
آن دو نشستند و خودش هم رو به رویشان و در کنار همراز جای گرفت.
هر چهار نفر سکوت کرده بودند، سکوتی که بیش از حد تلخ و سنگین بود.
تورج نگاهی به اطراف انداخت. یاد گذشته افتاد که وقتی به خانهشان می آمد، کوروش با آن لبخند و خوشرویی همیشگیاش به استقبالش می آمد. کوروش خونگرم و مهربان، دوست چندین و چند سالهاش...
آه غلیظ و سوزناکش فضا را پر کرد و این بار امید پرسید: مهرنوش خانوم کجان؟
هیراد که حال همراز را دید به جای او جواب داد: دیشب وقتی با خبر شدن حالشون بد شد و بردیمشون بیمارستان. تازه از بیمارستان مرخصش کردند. الانم با قرص آرامبخش خوابشون برده.
امید زمزمه کرد: کوروش ببین که نبودنت چه بلایی سرمون آورده. چه طور تونستی این کار رو بکنی آخه بی معرفت؟
داغ دل همراز با این حرف باز هم تازه شد و هق هق هایش بالا رفت. تورج با بغضی که در گلویش سنگینی می کرد نگاهش کرد و دستان هیراد دور تن همراز حلقه شد و زمزمه کرد: یه کم آروم باش همراز جان.
همراز دست او را پس زد و بدون آن که اشک هایش را پاک کند رو به هر سه مرد پرسید: مگه شماها خبر نداشتین از بابام؟ مگه پیشش نبودین و اون روز باهاش قرار نداشتین؟ پس چرا این جوری شد؟ کجا بودین که جلوش رو نگرفتین؟
هیراد توضیح داد: من که دیروز بعد از اینکه تو رو رسوندم رفتم کارخونه، بابات هم عین همیشه بود و مشکلی هم نداشت. یه کم با هم حرف زدیم و بعدشم از اون جا زدم بیرون. دیگه خبری ازش نداشتم تا اون موقع که نگهبان بهم زنگ زد.
رو به تورج و امید اضافه کرد: وقتی من داشتم می رفتم شما اومدین کارخونه.
تورج هم سری تکان داد.
- آره، ما هم دو سه ساعتی پیشش موندیم و یه کم سر این اتفاقات و جور کردن بدهی طلبکارها با هم حرف زدیم. امید گفت سر درد داره و کمی بعدش رفت خونهشون. منم وقتی که خواستم برم بهش گفتم تو برنمیگردی ولی جواب داد هنوز کارام مونده و یه ساعتی میخوام بمونم. اولش می خواستم پیشش بمونم ولی خب دیروز روز سخت و پر مشغله ای داشتم و یه خورده خسته بودم، باباتم نذاشت و گفت که برم.