پرگار

قسمت 1

رایگانفاطمه احمدی

صدای کارگردان از هدفون به گوشش رسید که پایان برنامه را اعلام می‌کرد و از او می‌خواست بحث را جمع بندی کند.

او هم با آن صدای گرم و گیرای دلنشینش بحث را با خواندن قسمتی از شعر زیبای سهراب سپهری پایان داد:

زندگی خالی نیست،

مهربانی هست،

سیب هست،

ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد...

در نهایت هم اضافه کرد: در پایان برنامه‌ی امروز، شما شنوندگان عزیز رو به شنیدن یک تصنیف زیبا دعوت می‌کنم، روز و روزگار خوش.

ضبط که تمام شد، هدفون را از گوشش پایین آورد و روی میز و در کنار کاغذ و خودکارش گذاشت و با تکیه به پشتی صندلی نفس آسوده‌اش را بیرون فرستاد. امیدوار بود از استرس فراوانش اجرا را خراب نکرده باشد.

در باز شد و آقای شاهرخی، کارگردان و نویسنده‌ی برنامه هایشان که برای او جایگاه استاد را هم داشت به همراه چند نفر از همکارانش وارد اتاق ضبط شدند.

آقای شاهرخی با جدیت همیشگی‌اش گفت: مثل همیشه عالی بودی.

بالاخره از روی صندلی بلند شد و با ذوقی که به خوبی در صدایش مشهود بود گفت: جدی میگین؟

آن قدری لحنش پر از شوق و هیجان بود که باعث شد آن اخم‌های درهمش باز شود و کمی لحنش از آن جدیت همیشگی فاصله بگیرد و لبخند بزند.

- بله، گفتم که از پسش بر میای.

بقیه هم حرف او را تایید کردند. از همه‌شان با لبخندی تشکر کرد و رو به آقای شاهرخی گفت: واقعا ممنونم ازتون که این فرصت رو در اختیارم گذاشتین و این مدت رو کمکم کردین.

می دانست از تعریف و تعارف ردوبدل کردن خوشش نمی‌آید و همین طور هم شد.

- خیلی خب حالا، پاشین برین بیرون که چند دقیقه‌ی دیگه برنامه ی جدید شروع میشه.

با همان لبخند پاسخ داد: چشم، کاری با من ندارین که برم؟

سری به طرفین تکان داد و همان طور که نگاهش را برگه‌های دستش که مربوط به اجرای بعدی می‌شد دوخته شده بود کوتاه گفت: نه.

از او و بقیه‌ی دوستان و همکارانش خداحافظی کرد و کیفش را برداشته و از استودیو بیرون زد.

وارد پارکینگ شد و در حالی که ریموت ماشین را می زد، گوشی‌اش را نیز از کیفش بیرون آورد.

یک تماس از مادرش داشت. شماره‌اش را گرفت و در همان حال هم سوار ماشینم شد و کمربند ایمنی‌اش را بست.

طولی نکشید که صدای مهربانش در گوشش پیچید: جانم؟

لبخندش عمق گرفت: سلام مامان جان.

- سلام عزیزم، کجایی؟

- الان از استودیو اومدم بیرون، دارم راه می‌افتم.

- باشه دخترم، مراقب خودت باش.

چشمی گفت و پس از قطع تماس، ماشین را روشن کرد و سمت خانه راند.

استودیو از خانه‌شان فاصله‌ی زیادی نداشت و باعث شد حدود پانزده دقیقه‌ی بعد جلوی خانه باشد. ریموت را زد و در بزرگ سفید رنگ به رویش باز شد.

ماشین را در حیاط بزرگشان پارک کرد و پیاده شد. با باد پاییزی سردی که وزید کمی در خودش جمع شد و دستانش را در جیب پالتویش فرو برد و قدم هایش را سرعت بخشید‌.

وارد خانه شد و از موج گرمایی که به صورتش خورد حس خوبی گرفت و سلام بلندی گفت.

مهرنوش با لبخندی جوابش را داد و گفت: خسته نباشی عزیزم.

پدرش هم او را به لبخندی مهمان کرد و گفت: عالی بودی گل دخترم. می‌دونستم که این قدر خوب از پسش بر میای.

خوشحال بود که هر دو اجرایش را شنیده بودند و از حامی بودن همیشگی‌شان به خودش می بالید.

جلو رفت و هر دو را بوسید و مادرش گفت: برو لباست رو عوض کن که الاناست مهمون‌ها برسند.

سری تکان داد و به طرف پله‌های مارپیچ‌شان رفت و راه اتاقش را در پیش گرفت. پالتو و شالش را درآورد و داخل کمدش جای داد، نگاهش را میان لباس‌هایش چرخاند و در نهایت نیز تونیک سفید رنگی به همراه شلوار جین آبی رنگی را انتخاب کرد و پوشید.

نگاهی به آینه‌ی قدی رو به رویش انداخت و دستش سمت لوازم آرایش روی میزش رفت و آرایش کمرنگش را با حوصله تجدید کرد.

با شنیدن صدای زنگ لبخندی بر لبش نشست و موهایش را باز کرد و از اول و مرتب دوباره پشت سرش بست. در نهایت نیز پس از رضایت از خوب بودن ظاهرش، از اتاق بیرون زد. پله‌های چوبی طولانی را پایین آمد و گام هایش را به طرف سالن برداشت.

اما با دیدن هیراد که به تنهایی آمده بود متعجب شد. قرار بود که با خانواده‌اش بیاید.

تعجبش را مخفی کرد و شانه‌ای بالا انداخت. جلو رفت و سلام کرد. هیراد به احترامش ایستاد و با خوشرویی همیشگی‌اش جوابش را داد و دستش را به سویش دراز کرد. دستش را فشرد و به نشستن تعارفش کرد.

خودش هم کنار مادرش جای گرفت و پس احوالپرسی کوتاهی پرسید: پس مامان و بابات چرا نیومدن؟ تنهایی چرا؟

پایش را روی پای دیگرش انداخت و پاسخ داد: بابام یه سفر یهویی واسش پیش اومد که مجبور شد بره، مامان منم که مجنونش رو تنها نمیذاره، باهاش رفت.

رو به کوروش و مهرنوش اضافه کرد: البته گفتن که از طرفشون از شما عذرخواهی کنم که امشب نیومدن.

کوروش با مهربانی جوابش را داد: نه پسرم، این چه حرفیه؟ کاره دیگه، پیش میاد.

او هم سری تکان داد و نگاهی به همراز کرد و لبخند زد: تو چه طوری؟ کارا خوب پیش میره؟

با هیجان پرسید: اجرای منو شنیدی؟

متفکر گفت: کدوم اجرا؟

- همین اجرایی که امشب داشتم دیگه. بهت که گفته بودم.

لب گزید و با دلجویی گفت: ببخش عزیزم، فراموش کردم.

شاید چیز مهمی به نظر نمی‌رسید اما اجرای زنده‌ی رادیویی‌اش آن هم در یک برنامه ی پر مخاطب که تازه به کار در آنجا مشغول شده بود و خودش هیجان زیادی برای آن داشت. همچنین توقع داشت او هم مثل پدرش با وجود آن همه مشغله و مادرش چنین چیزی را فراموش نکند.

اما سعی کرد ناراحتی‌اش را بروز ندهد. به هر حال او هم سرش شلوغ بود و مشغله‌هایش نیز زیاد. از طرفی در این سه ماهی که نامزد بودند جز خوبی از او چیزی ندیده بود و نباید هم به خاطر چنین چیزی اوقات تلخی می‌کرد.