پرگار

قسمت 18

رایگانفاطمه احمدی

- هیراد؟

- جون دلم؟

- وسط خیابونیم ها.

خنده‌ای آرام کرد و او را از آغوشش بیرون آورد و بوسه‌ای روی گونه‌اش نشاند.

- خب وسط خیابون باشیم، دلم برا زنم تنگ شده بود.

لبخندی زد و جلوتر از او سمت ماشینش رفت و گفت: کم زبون بریز، بیا سوار شو بریم.

باز هم خنده‌ای کرد و سوار شد و حرکت کرد.

- چه خبرا؟

همراز شانه‌ای بالا انداخت. قصد داشت بیشتر درباره‌ی خودشان حرف بزند و یک بار هم که شده مسائل خانوادگی و کارخانه را کنار بگذارد.

- خبر خاصی نیست. تو چه خبر؟

نیم نگاهی سمتش انداخت. حس کرد متعجب شده که بحث کارخانه را پیش نکشیده است اما تعجبش را نشان نداد.

- منم که فعلا بیکار شدم.

متعجب سمتش برگشت و پرسید: واسه چی؟

- دیروز که بابات با آقا تورج و آقا امید جلسه داشتن تصمیم گرفتند که کارخونه رو یه مدت کوتاه تعطیل کنند و تولید رو هم متوقف. تا تکلیف این طلبکارها روشن شه. به خاطر این که اون قدر وضعیت بد هست که حتی اگه دستگاه ها کار هم بکنند بازم تغییری تو شرایط ایجاد نمیشه.

آه از نهادش برخاست. خوابیدن خط تولید یعنی عقب افتادن کارها و بیکاری آن همه نیرو.

او که به هم ریختن همراز را دید پرسید: بابات بهت نگفت بود مگه؟

سری به طرفین تکان داد.

- نه، بابا رو که می شناسی؛ هیچ وقت مسائل کاریش رو تو خونه نمیاره. اگه مشکل به این بزرگی هم نبود من و مامان متوجه نمی شدیم.

سپس با ناراحتی اضافه کرد: چه قدر همه چی به هم ریخته، طفلی اون کارگرهایی که بیکار شدند.

- نگران نباش عزیزدلم، بابات یه فکری هم واسه کارکنانش می کنه.

سری تکان داد و بی حوصله به خیابان و ترافیک سنگین مقابلش چشم دوخت.

- درست میشه همراز جان، این قدر خودت رو ناراحت نکن.

زمزمه کرد: امیدوارم.

دقایقی کوتاه بینشان سکوت برقرار شد که با لحنی که سعی داشت سرحال باشد تا او را از این حال و هوا جدا کند گفت: خب موافقی بریم این تالاری که گفتم رو ببینیم؟

مخالفتی نکرد و سرش را تکان داد و او هم لبخندی زد و دستش سمت ضبط رفت و موسیقی بی کلام و آرامی شروع به نواختن کرد.

نگاهش را به نیمرخش دوخت. خوش قیافه بود و اندکی نیز پایین‌تر از سنش نشان می داد و مانند همیشه صورتش صاف و بدون ریش بود.

سنگینی نگاهش را حس کرد و با نگاهی به چهره‌اش پرسید: مورد پسند واقع شدم؟

بی توجه به حرفش گفت: کجا میری؟

با تعجب نیم نگاهی سویش انداخت.

- همین الان گفتم بریم تالار اون دوستم. حواست کجاست؟

گیج سرش را تکان داد. زیادی نگران بود و دلشوره داشت، دلشوره‌ی بسیار عجیبی که خودش هم دلیلش را نمی دانست.

دستش را روی دست او که روی دنده بود گذاشت و آرام جواب داد: ببخش حواسم پرت این جریان شد.

نگاهی به قفل دست‌هایشان کرد و چیزی نگفت و به راهش ادامه داد و همراز را با فکر و خیالش تنها گذاشت.

با توقف ماشین به خودش آمد. هیراد در حالی که کمربند ایمنی اش را باز می کرد گفت: پیاده شو.

همراز نیز پیاده شد و نگاهش به هیراد افتاد که کنارش ایستاده و دستش را سمت او گرفته بود.

لبخندی زد و دستش را توی دستش گذاشت و او هم با لبخند گرم تر و عمیق تری پاسخش را داد و هر سمت درب بزرگ سفید رنگ رفتند.

هیراد رو به نگهبان خواست که مدیر آنجا که همان دوستش بود را صدا کند و هر دو داخل حیاط منتظر آمدن او ماندند.

همراز نگاهش را در حیاط چرخاند. حیاطی بسیار بزرگ و پر دار و درخت بود، قسمتی از حیاط باغچه‌ای قرار داشت پر از گل های رز در رنگ های سفید و سرخ، نزدیک باغچه نیز آبشاری مصنوعی اما زیبا و همین طور تاب دو نفره‌ای نیز در کنار آن آبشار قرار داشت و در نهایت منظره‌ای زیبا و خیره کننده‌ای را به وجود آورده بود.

با رضایت نگاه دیگری به اطرافش انداخت. فرش قرمز رنگ و باریکی نیز برای عبور پهن شده بود و دو طرف آن هم با لامپ های تزئینی و گل مزین شده بود.

- به به آقا هیراد، منور کردین.

با صدای پسر جوانی که همسن هیراد نشان می داد دست از نگاه کردن از اطرافش برداشت.

هیراد هم لبخندی به رفیقش زد و صمیمانه و گرم با هم سلام و احوالپرسی کردند.

نگاهش به همراز افتاد.

- سلام خانوم، خوش اومدین.

از نگاه خریدارانه‌اش و لحن در ظاهر مؤدبانه اما به قولی نچسب او خوشش نیامد و ناخودآگاه خودش را به هیراد نزدیک کرد و دستش که هنوز اسیر دست هیراد بود را فشرد و با لحنی جدی جواب داد: سلام، ممنونم.

متوجه‌ی عکس العمل او شد و پوزخندی بر لبش نشست و نگاه از همراز گرفت و با دست رو به رو را نشان داد و همان طور که قدمی جلوتر از آن دو برمی داشت گفت: بیاین که داخل رو بهتون نشون بدم.

با راهنمایی او داخل تالار رفتند. داخل هم مانند محوطه‌اش، شیک و بسیار زیبا بود و به قولی لاکچری.

میزهای مستطیلی بزرگ با رومیزی های گلدوزی شده‌ی بنفش کمرنگ که با رنگ صندلی های عروس و داماد ست بودند و لامپ های تزئینی و رنگی به زیبایی آنجا افزوده بود.

هیراد دست همراز را رها کرده و کنار آن مرد جوان که پویان نام داشت ایستاده و در حال حرف زدن بودند.

همراز هم در حال نگاه کردن به آنجا بود، حسابی از این تالار خوشش آمده بود. فضای بسیار زیبا و همین طور جذاب و دلبازی بود.

نگاه خیره‌ی پویان را روی خودش حس می کرد، به هیراد چشم دوخت تا ببیند او هم متوجه‌ی این موضوع شده است اما هیراد بی خیال و بی توجه در حال حرف زدن و خندیدن به موضوعی بود که همراز نمی دانست.

فضا سنگین بود و احساس بدی داشت ولی با صدا زدن پویان توسط یکی از کارکنان و رفتنش، از رها شدن حتی برای لحظه‌ای از آن نگاه های سنگین و خیره نفس آسوده‌ای کشید.

او رفت و هیراد با لبخندی با لب به سمتش آمد و گفت: انگار خوشت اومده از اینجا.