پرگار

قسمت 19

رایگانفاطمه احمدی

لبخندی زد و سرش را تکان داد.

- آره خیلی جای خوبیه، طراحیش واقعا عالیه.

بادی به غبغب انداخت: بله دیگه، من که تو رو جای بد نمیارم.

همراز خندید و با یادآوری پویان پرسید: این دوستت رو از کجا می شناسی؟

- تو سربازی باهاش آشنا شدم و از همون موقع با هم در ارتباطیم، چه طور؟

- یه جوریه.

نگاه هیراد پرسشی شد و وادارش کرد ادامه دهد.

توضیح داد: منظورم اینه که از نگاهش و رفتارش خوشم نیومد، یه جوری به من نگاه می کرد.

متعجب و ناباور پرسید: چی میگی همراز؟ متوجه نمیشم.

- یعنی تو متوجه نوع نگاهش نشدی؟

لحظه‌ای به همراز چشم دوخت و کم کم پوزخندی روی لبش جا خوش کرد و تلخ شد.

- چرا توهم می زنی آخه همراز؟ چی با خودت فکر کردی؟ لابد فکر می کنی همه کار و زندگیشون رو ول می کنند و می شینند به تو نگاه می کنند؟!

همراز ناباور نگاهش کرد. تصور نمی‌کرد چنین پاسخی را از او بشنود.

با پوزخند نگاه از چهره‌ی همراز گرفت و همان لحظه پویان داخل آمد و مانع بحث‌شان شد.

با اخم های درهم سوار ماشین شد و هیراد پشت فرمان نشست و به راه افتاد.

نیم نگاهی سمت همسرش انداخت و گفت: الان چرا اخمات تو همه؟ مگه من چی گفتم آخه؟ تو چرا سریع جبهه می‌گیری؟

جوابش را نداد و رو برگرداند که لحن هیراد ملایم تر شد.

- همراز جان عزیزم، من قصد ناراحت کردنت یا توهین رو نداشتم. اما واقعا جا خوردم که چنین فکری در مورد پویان داری. چون من خوب می شناسمش، پسر بدی نیست باور کن؛ نمی دونم تو چه طور همچین چیزی به ذهنت خطور کرده.

همراز با دلخوری گفت: فکر کردی من بیخود حرف میزنم و توهم دارم؟ حتما چیزی بوده که بهت گفتم.

با لحن آرام و مهربانی گفت: پس اشتباه از من بوده، من ازت معذرت می خوام.

به وضوح جا خورد. نه به آن تمسخر و پوزخندهای اعصاب خورد کنش و نه به این مهربانی و آرامش الانش! اصلا او را درک نمی کرد.

اما دیگر چیزی نگفت. گفتن و یا نگفتنش هم البته فرقی نداشت. بارها و بارها با هم سر اختلاف نظرهایشان با هم جروبحث کرده بودند و هیراد با یک عذرخواهی سر و ته همه چیز را هم آورده بود و او هم به ناچار لب به سکوت بسته بود.

بحث را عوض کرد تا بیش از این اوقات خودش را تلخ نکند. به قول عمه کتایونش به خروس جنگی بیشتر شبیه بودند!

- حالا کجا داری میری؟

- خونه‌ی من. سر راه ناهار می گیرم و میرم خونه با هم می خوریم و بعدشم یه کم استراحت می کنیم که هم تو به کارت برسی و هم من یه سر برم کارخونه.

می توانست اعتراف کند خانه‌شان را آن قدری که باید دوست ندارد، برعکس بعضی از تازه عروس ها که شوق و هیجان دارند اما... افکارش را پس زد و پرسشی نگاهش کرد.

- کارخونه واسه چی؟ مگه نگفتی تعطیله؟

سری تکان داد و پشت چراغ قرمز ایستاد.

- چرا ولی بابات گفت برم کارم داره؛ حتما بحث کارخونه و این چیزاست.

آهانی گفت و حرفی نزد. یاد آن شب افتاد که با پدرش صحبت کرده بود و پدرش از خواست که عروسی را در وقتی که هیراد گفته برگزار نکنند و از یک سری سوتفاهم حرف زده بود.

با چشمان ریز شده به هیراد نگاه کرد. یعنی دیدار امروزشان به این موضوع ارتباطی داشت؟

باید حتما امشب باز هم با پدرش صحبت می کرد و از انتخابش مطمئن می‌شد. این شک و تردیدها برای زندگی مشترکشان همچون آفت بود و باید این شک‌ها را از بین می‌برد. در غیر این صورت فکر دیگری می‌کرد.

با این فکر سرش را تکان داد و به حجم انبوه ترافیک مقابلش خیره ماند.

هیراد سر راه از یکی از رستوران ها برای ناهار غذا خرید و سمت خانه به راه افتاد.

همراز به اتاقی که قرار بود اتاق مشترکشان شود رفت تا لباس هایش را تعویض کند.

حس خوبی به اتاق مشترکشان هم نداشت، احساس می کرد این خانه موجی از حس های بد و دلشوره را به قلبش روانه می کند.

پالتو و شالش را درآورد و به چوب لباسی آویزان کرد و برگشت تا از اتاق خارج شود که با هیراد رو به رو شد.

هیراد به رویش لبخند زد و موشکافانه نگاهش کرد.

- چیزی شده همراز؟

کلافه و بی حوصله بود.

- نه.

دست پیش برد و طره ای از موهای کوتاه او که در پیشانی‌اش نشسته بود را کنار زد.

- پس چرا این قدر کلافه‌ای؟ اگه بخاطر موضوع پویانه که من گفتم اشتباه از من بوده و اصلا بی خیال اون جا میشیم و میریم یه تالار دیگه که توام اذیت نشی. ها؟

سرش را کمی بالا گرفت تا هیراد را بهتر ببیند و در همان حال گفت: نه موضوع این نیست اما نمی دونم چرا این قدر امروز دلشوره دارم و نگرانم.

هیراد لبخندی زد و دستش را دور تن او حلقه کرد و بوسه‌ای روی گونه اش کاشت.

- دلشوره واسه چی عزیز من؟ این قدر به خودت نگرانی راه نده. الانم من لباس عوض می کنم میریم ناهارمون رو می خوریم و بعدش برای این که حال و هوات عوض شه میریم یه کم دور می زنیم. موافقی؟

لبخند محوی بر لبش نشست و سری تکان داد.

توی اتاقش نشسته و به عادت همیشگی‌اش مشغول خواندن کتابش بود.

تا نصفه‌های روز را با هیراد گذرانده بود؛ کمی با هم قدم زدند و صحبت کردند البته بیشتر هیراد بود که حرف می زد و از آینده و زندگی‌شان می گفت و همراز هم بیشتر شنونده بود و شاید اولین بار بود که در بحثی دعوایشان نشد!

سپس او را به استودیو رساند و خودش هم به کارخانه و دیدن پدرش رفته بود.

کتاب را ورق زد و نگاهش به ساعت افتاد. ده شب بود و پدرش هنوز برنگشته بود.

پوف کلافه‌ای کشید و کتاب را کنار گذاشت و از اتاقش بیرون آمد.

مهرنوش هم تلفن به دست مدام شماره ی کوروش را می گرفت اما پاسخی دریافت نمی کرد.

با دیدن همراز با همان لحن پر از دلهره اش گفت: هر چی بهش زنگ می زنم جواب نمیده.