نگرانیاش تا حدی رفع شده بود اما هنوز هم پر از تشویش بود.
روی تختش دراز کشید و گوشیاش را برداشت. چند تماس بی پاسخ از هیراد داشت.
خواست گوشی را کنار بگذارد اما دوباره زنگ خورد و نام هیراد روی صفحه افتاد.
ابتدا قصد داشت رد تماس بزند و جوابش را ندهد اما خیلی زود منصرف شد؛ شاید هم در بعضی اختلافاتشان خودش مقصر بود که زیادی خودش را غرق در زندگی خانوادگیاش کرده و از او غافل شده بود و هر گاه زنگ می زد و یا با هم بودند، همراز از پدرش و کارخانهاش حرف می زد.
حق داشت که دلش بخواهد از خودشان بیشتر حرف بزند.
از طرفی یاد رفتار امروزش و آن حرف هایش افتاد. یعنی هیراد کار اشتباهی کرده بود؟ خودش که شکهای همراز را رد کرده بود.
باید خودش کاری میکرد و متوجه میشد که واقعا هیراد کاری کرده یا نه، به قولی باید کمی با سیاست رفتار میکرد و حواسش را به زندگیاش بیشتر جمع.
با این افکار قبل از آن که تماس قطع شود آیکون را لمس کرده و گوشی را به گوشش چسباند و به تاج تخت تکیه داد.
- سلام.
- سلام عرض شد همراز خانوم، چه عجب بالاخره جواب دادی.
سعی کرد با لحن تندی جواب ندهد و نگوید که حوصلهی حرف زدن با تو را نداشتم و دلم نمی خواست ریختت را هم ببینم و صدایت را بشنوم! بد نبود کمی هم مهربانی به خرج میداد.
- گوشیم تو اتاقم بود صداش رو نشنیدم.
آهانی گفت و پرسید: خوبی؟
اگر او با کارهایش می گذاشت، خوب بود.
- ممنون.
لحنش پر از دلجویی شد.
- همراز جان می دونم بد حرف زدم، اما واقعا عصبی شدم و نفهمیدم چی دارم میگم.
گوشی را در دستش جا به جا کرد و گفت: مهم نیست، مهم اینه که حرفای دلت بود، مگه نه؟ تو بهم شک داری دیگه. از این واضحتر؟!
سریع معترض صدایش کرد: عه همراز! این چه حرفیه؟ گفتم که عصبی شدم و قصد نداشتم ناراحتت کنم. می دونی که دوست دارم.
جوابی از همراز که نشنید خودش ادامه داد: همراز جان؟ می بخشی منو؟
لحنش دلخور شد.
- دفعه ی اولته که از این حرفا میزنی و بعدشم میگی ببخشید؟ یه وقتا واقعا شورش رو در میاری.
لحنش شرمزده شد: میدونم عزیزم. حق با توئه.
بیشتر مواقع او بود که برای زنگ زدن به همراز و یا ابراز علاقه پیش قدم میشد و یا اگر اشتباهی از او سر میزد خیلی زود عذرخواهی میکرد و در صدد جبران برمیآمد.
از این رو کوتاه آمد.
- بی خیالش، مهم نیست.
این بار با لحنی پر انرژی پرسید: حالا موافقی فردا بیام دنبالت؟ دلم تنگ شده برات.
بد نبود اگر کمی هم با دل او راه می آمد.
- موافقم، منم فردا صبح تا عصر کاری ندارم.
از این که دوباره برای دیدار هم بهانه نیاورده بود خوشش آمد.
- خیلی هم عالی، پس من فردا صبح میام دنبالت.
باشه ای گفت و پرسید: کاری نداری؟
بدون آن که سوال او را پاسخ دهد پرسید: موافق دیدن باغ و تالارم هستی؟ فقط میریم می بینیم، هر موقع که تو بگی عروسی می گیریم. خوبه؟
باید به حرف مادرش گوش می داد و اختلافاتشان را حل می کرد و فردا مفصل با او حرف می زد. یک بار هم که شده میخواست به دور از جروبحث صحبت کنند.
- دربارهی این فردا تصمیم می گیریم اما باید قبلش حرف بزنیم.
بی مقاومت قبول کرد: باشه عزیزم، هر چی تو بخوای.
حرف بیشتری بینشان ردوبدل نشد و خداحافظی کردند.
گوشی را کنار گذاشت و کتابش را دست گرفت.
از جانب پدرش خیالش اندکی آسوده شده بود و باعث شد راحت تر از قبل بخوابد و برخلاف عادت همیشگی بیشتر از همیشه.
از جا بلند شد، آبی به صورتش زد و لباس هایش را پوشید و از اتاق بیرون زد.
مادرش که تازه تلفنش تمام شده بود، با دیدنش لبخند زد و جواب سلامش را داد و پرسید: جایی میری؟
سری تکان داد.
- آره با هیراد قرار دارم.
تردید نگاهش را دید اما لبخندش را تکرار کرد و نگرانیای که از چشمانش می خواند را پس زد.
- خوش بگذره عزیزم. فعلا تا هیراد میاد برو صبحونهات رو بخور.
باشهای گفت و همان طور که سمت آشپزخانه می رفت پرسید: بابا رفت کارخونه؟
مادرش هم پشت سرش آمد و پاسخ داد: آره، امروز با اون دوتا طلبکارش قرار داشت.
صندلی رو به روی همراز را عقب کشید و ادامه داد: دیشب بازم باهاش حرف زدم واسه فروش ماشین من و این خونه.
لقمهای برای خودش گرفت و پرسید: خب؟ قبول کرد؟
- آره، گفت خونه رو می سپره به بنگاه تا مشتری پیدا کنه.
آهانی گفت و قبل از آن که جواب مادرش را بدهد تک زنگی از جانب هیراد روی گوشیاش افتاد.
بلند شد و کیفش را روی شانهاش انداخت و گفت: من برم دیگه، کاری ندارین با من؟
با لبخندی مهربان نگاهش کرد.
- نه مامان جان، حواست به همه چی باشه.
کلی گفت اما واضح بود که منظورش حرف های دیشبشان است و صحبتی که گفت با هیراد داشته باشد.
همراز هم لبخندی زد.
- چشم نگران نباشید.
خداحافظی کرده و پس از پوشیدن کفش هایش از خانه بیرون زد.
ماشین هیراد دم در بود و خودش هم با ژست جذابی ایستاده و به ماشین تکیه داده بود.
با دیدن همراز عینک آفتابیاش را از روی چشمانش برداشت و روی موهایش گذاشت و لبخندی عمیق بر لبش نقش بست و سمتش آمد.
سعی کرد لبخند بزند و بحث های دیروزشان را به دورترین نقطهی ذهنش بفرستد: سلام.
نزدیک به او ایستاد و پاسخ داد: سلام عزیزم.
تا به خودش بیاید، همان فاصله را نیز تمام کرد و در آغوشش کشید. دست هایش که کنارش آویزان بود را به آرامی بالا آورد و دور تنش حلقه کرد. واقعا هم در این مدت به غیر از مدت اخیر چنین رفتارهایی از او ندیده بود و همیشه اخلاق و رفتار خوبی داشت.
- قول میدی تکرار نشه؟
او را بیشتر به خود فشرد: قولِ قول.
نفس آسودهای کشید اما هنوز هم پر از تردید بود و باید بیشتر حواسش را جمع میکرد.