پرگار

قسمت 17

رایگانفاطمه احمدی

نگرانی‌اش تا حدی رفع شده بود اما هنوز هم پر از تشویش بود.

روی تختش دراز کشید و گوشی‌اش را برداشت. چند تماس بی پاسخ از هیراد داشت.

خواست گوشی را کنار بگذارد اما دوباره زنگ خورد و نام هیراد روی صفحه افتاد.

ابتدا قصد داشت رد تماس بزند و جوابش را ندهد اما خیلی زود منصرف شد؛ شاید هم در بعضی اختلافاتشان خودش مقصر بود که زیادی خودش را غرق در زندگی خانوادگی‌اش کرده و از او غافل شده بود و هر گاه زنگ می زد و یا با هم بودند، همراز از پدرش و کارخانه‌اش حرف می زد.

حق داشت که دلش بخواهد از خودشان بیشتر حرف بزند.

از طرفی یاد رفتار امروزش و آن حرف هایش افتاد. یعنی هیراد کار اشتباهی کرده بود؟ خودش که شک‌های همراز را رد کرده‌ بود.

باید خودش کاری می‌کرد و متوجه می‌شد که واقعا هیراد کاری کرده یا نه، به قولی باید کمی با سیاست رفتار می‌کرد و حواسش را به زندگی‌اش بیشتر جمع.

با این افکار قبل از آن که تماس قطع شود آیکون را لمس کرده و گوشی را به گوشش چسباند و به تاج تخت تکیه داد.

- سلام.

- سلام عرض شد همراز خانوم، چه عجب بالاخره جواب دادی.

سعی کرد با لحن تندی جواب ندهد و نگوید که حوصله‌ی حرف زدن با تو را نداشتم و دلم نمی خواست ریختت را هم ببینم و صدایت را بشنوم! بد نبود کمی هم مهربانی به خرج می‌داد.

- گوشیم تو اتاقم بود صداش رو نشنیدم.

آهانی گفت و پرسید: خوبی؟

اگر او با کارهایش می گذاشت، خوب بود.

- ممنون.

لحنش پر از دلجویی شد.

- همراز جان می دونم بد حرف زدم، اما واقعا عصبی شدم و نفهمیدم چی دارم میگم.

گوشی را در دستش جا به جا کرد و گفت: مهم نیست، مهم اینه که حرفای دلت بود، مگه نه؟ تو بهم شک داری دیگه. از این واضح‌تر؟!

سریع معترض صدایش کرد: عه همراز! این چه حرفیه؟ گفتم که عصبی شدم و قصد نداشتم ناراحتت کنم. می دونی که دوست دارم.

جوابی از همراز که نشنید خودش ادامه داد: همراز جان؟ می بخشی منو؟

لحنش دلخور شد.

- دفعه ی اولته که از این حرفا می‌زنی و بعدشم میگی ببخشید؟ یه وقتا واقعا شورش رو در میاری.

لحنش شرمزده شد: می‌دونم عزیزم. حق با توئه.

بیشتر مواقع او بود که برای زنگ زدن به همراز و یا ابراز علاقه پیش قدم می‌شد و یا اگر اشتباهی از او سر می‌زد خیلی زود عذرخواهی می‌کرد و در صدد جبران برمی‌آمد.

از این رو کوتاه آمد.

- بی خیالش، مهم نیست.

این بار با لحنی پر انرژی پرسید: حالا موافقی فردا بیام دنبالت؟ دلم تنگ شده برات.

بد نبود اگر کمی هم با دل او راه می آمد.

- موافقم، منم فردا صبح تا عصر کاری ندارم.

از این که دوباره برای دیدار هم بهانه نیاورده بود خوشش آمد.

- خیلی هم عالی، پس من فردا صبح میام دنبالت.

باشه ای گفت و پرسید: کاری نداری؟

بدون آن که سوال او را پاسخ دهد پرسید: موافق دیدن باغ و تالارم هستی؟ فقط میریم می بینیم، هر موقع که تو بگی عروسی می گیریم. خوبه؟

باید به حرف مادرش گوش می داد و اختلافاتشان را حل می کرد و فردا مفصل با او حرف می زد. یک بار هم که شده می‌خواست به دور از جروبحث صحبت کنند.

- درباره‌ی این فردا تصمیم می گیریم اما باید قبلش حرف بزنیم.

بی مقاومت قبول کرد: باشه عزیزم، هر چی تو بخوای.

حرف بیشتری بینشان ردوبدل نشد و خداحافظی کردند.

گوشی را کنار گذاشت و کتابش را دست گرفت.

از جانب پدرش خیالش اندکی آسوده شده بود و باعث شد راحت تر از قبل بخوابد و برخلاف عادت همیشگی بیشتر از همیشه.

از جا بلند شد، آبی به صورتش زد و لباس هایش را پوشید و از اتاق بیرون زد.

مادرش که تازه تلفنش تمام شده بود، با دیدنش لبخند زد و جواب سلامش را داد و پرسید: جایی میری؟

سری تکان داد.

- آره با هیراد قرار دارم.

تردید نگاهش را دید اما لبخندش را تکرار کرد و نگرانی‌ای که از چشمانش می خواند را پس زد.

- خوش بگذره عزیزم. فعلا تا هیراد میاد برو صبحونه‌ات رو بخور.

باشه‌ای گفت و همان طور که سمت آشپزخانه می رفت پرسید: بابا رفت کارخونه؟

مادرش هم پشت سرش آمد و پاسخ داد: آره، امروز با اون دوتا طلبکارش قرار داشت.

صندلی رو به روی همراز را عقب کشید و ادامه داد: دیشب بازم باهاش حرف زدم واسه فروش ماشین من و این خونه.

لقمه‌ای برای خودش گرفت و پرسید: خب؟ قبول کرد؟

- آره، گفت خونه رو می سپره به بنگاه تا مشتری پیدا کنه.

آهانی گفت و قبل از آن که جواب مادرش را بدهد تک زنگی از جانب هیراد روی گوشی‌اش افتاد.

بلند شد و کیفش را روی شانه‌اش انداخت و گفت: من برم دیگه، کاری ندارین با من؟

با لبخندی مهربان نگاهش کرد.

- نه مامان جان، حواست به همه چی باشه.

کلی گفت اما واضح بود که منظورش حرف های دیشبشان است و صحبتی که گفت با هیراد داشته باشد.

همراز هم لبخندی زد.

- چشم نگران نباشید.

خداحافظی کرده و پس از پوشیدن کفش هایش از خانه بیرون زد.

ماشین هیراد دم در بود و خودش هم با ژست جذابی ایستاده و به ماشین تکیه داده بود.

با دیدن همراز عینک آفتابی‌اش را از روی چشمانش برداشت و روی موهایش گذاشت و لبخندی عمیق بر لبش نقش بست و سمتش آمد.

سعی کرد لبخند بزند و بحث های دیروزشان را به دورترین نقطه‌ی ذهنش بفرستد: سلام.

نزدیک به او ایستاد و پاسخ داد: سلام عزیزم.

تا به خودش بیاید، همان فاصله را نیز تمام کرد و در آغوشش کشید. دست هایش که کنارش آویزان بود را به آرامی بالا آورد و دور تنش حلقه کرد. واقعا هم در این مدت به غیر از مدت اخیر چنین رفتارهایی از او ندیده بود و همیشه اخلاق و رفتار خوبی داشت.

- قول میدی تکرار نشه؟

او را بیشتر به خود فشرد: قولِ قول.

نفس آسوده‌ای کشید اما هنوز هم پر از تردید بود و باید بیشتر حواسش را جمع می‌کرد.