گوشیاش را برداشت و اینترنتش را روشن کرد.
وارد صفحهاش شد. مثل همیشه کامنت ها و دایرکتش پر بود. برای آن که کمی ذهنش را از فکر و خیال منحرف کند، یکی از پادکست هایی که به تازگی ضبط کرده بود را پست کرد و اولین لایک هم از طرف هیراد بود و مانند همیشه برایش کامنت گذاشت. بی حوصله کامنتش را خواند: مثل همیشه عالی هستی عزیز دلم.
چند ایموجی قلب و بوسه هم برایش گذاشته بود. پوزخندی زد.
هیچ خوشش نمی آمد زندگی خصوصی و اتفاقات زندگیاش را در فضای مجازی به اشتراک بگذارد و حتی خبری از ازدواجش نیز نداده بود ولی هیراد بود که عکس دو نفرهشان را پست کرد و به همراز هم اصرار کرد که این خبر را منتشر کند، او هم با نارضایتی یکی از عکس های دو نفرهشان را پست کرد.
کمی از وقتش را با شبکه های اجتماعی سپری کرد و پس از اندکی استراحت تمرینات گویندگی و تمرین نقش جدیدی که برای دوبله به او واگذار شده بود را انجام داد تا شب که صدای پدرش را شنید و برای آن که بفهمد به چه نتیجهای رسیده اند از اتاق بیرون زد.
پدرش را که ندید به آشپزخانه رفت و رو به مادرش پرسید: بابا کو؟
- رفت لباسهاشو عوض کنه، الان میاد.
همراز سری تکان داد که موشکافانه خیرهاش شد.
- چی شده همراز؟ اتفاقی افتاده؟
به کابینت تکیه داد و شانهای بالا انداخت.
- نه.
فقط نگاهش کرد. می دانست خیلی چیزها پیش آمده و او در حال کتمان هست.
زیر نگاه دقیق مادرش نتوانست دروغ بگوید، کوتاه جواب داد: یه خورده با هیراد بحثمون شد، چیز خاصی نیست.
نگاهش نگران بود. انگار می دانست این مدت هیچ چیز سر جایش نیست و همه چیز به هم ریخته است.
مردد پرسید: مطمئنی؟
نه! اصلا هم مطمئن نبود. پر از تردید بود، پر از استرس و آشوب و دلهره. حساب حس های بدش دیگر از دستش در رفته بود...
چیزی نگفت، البته چیزی نداشت که بگوید.
مهرنوش تأکید کرد: اگه چیز مهمی باشه حتما میگی دیگه، مگه نه؟
می دانست دخترش زیادی درون گرا است و دربارهی خیلی چیزها حرف نمیزند. شاید هر دختری جای همراز بود اشک می ریخت، درد دل و یا گله و شکایت می کرد اما او نه.
حتی قطرهای اشک هم چه دیشب پس از آن اتفاقات و چه امروز بعد از دعوا و حرف هایی که هیراد زد، نریخته بود اما در قلبش حسابی احساس سنگینی میکرد.
دستش روی دست او نشست و خیرهاش شد.
- همراز جان، خودت عاقلی، منطقی هستی و خوب و بد سرت میشه. اگه واقعا حس می کنی مشکلی بینتون هست که جدیه و رو آینده و زندگیتون تأثیر میذاره حواست رو جمع کن. یه جوری حلش کن اگه هم می دونی که به هیچ وجه حل نمیشه و چیزی هم درست شدنی نیست تا قبل از عروسی و زیر سقف رفتنتون یه فکر دیگهای بکن. می دونی که من و باباتم به تصمیمت احترام می ذاریم و برامون هم فقط خوب بودن حالت مهمه.
منظورش از تصمیم دیگر واضح بود، جدایی.
شاید دختر دیگری که چند روز به عروسیاش مانده بود و چنین چیزی را می شنید به هم می ریخت و یا حتی نام جدایی را هم نمی خواست بشنود.
دلیل این حالش چه بود؟ چهاش شده بود واقعا؟
شاید هم مادرش راست می گفت، باید برای حل مشکلشان کاری اساسی می کرد و یا شاید هم هیراد راست می گفت که همراز به او کم توجهی می کند و بیش از حد غرق در مشکلات خانوادهاش شده است.
فقط این را می دانست باید باز هم فکر کند و باز هم زمان می خواست.
در جواب مادرش که منتظر نگاهش می کرد لبخندی زد تا نگرانی را از او دور کند و بیش از این متوجه ی آشفته حالیاش نشود و چشم بلند بالایی گفت.
مهرنوش پر از نگرانی بود و قانع نشده بود اما او هم لبخندی زد و همان لحظه صدای کوروش بلند شد: چی میگین مادر دختر؟
از آشپزخانه بیرون آمدند. نگاهش به پدرش افتاد، حس کرد حالش از امروز صبح بهتر است.
سلامی کرد که با مهربانی جوابش را داد.
روی مبل مقابلش نشست و پرسید: چی شد بابا؟ امروز چی کار کردین؟
مهرنوش هم کنار همراز نشست و منتظر به او خیره شد.
بیش از آن منتظرشان نگذاشت.
- به نتیجه ی خاصی که نرسیدم چون نمیشه فعلا کار خاصی کرد اما قرار شد از جیب خودمون پول طلبکارها رو بدیم تا یه کم اوضاع کارخونه دوباره راه بیفته. من خودم یه خورده پس انداز دارم، تورج هم گفت که از پسرش قرض می گیره، امید هم گفت فردا میره بانک از حسابش برداشت می کنه. فعلا طلب این دوتا رو بدیم تا بعدشم باید یه فکر اساسی کنیم.
نفس آسودهاش را بیرون فرستاد و در دل خدا را شکر کرد. مشکل اصلی هنوز حل نشده بود اما همین که طلب آن دو مرد جور شد جای شکر داشت. از عصبانیت هر دو مشخص بود که اگر طلبشان را برگردانده نمیشد، حتما شکایت می کردند و یا ممکن بود بلایی سر پدرش بیاورند.
مهرنوش جواب داد: خب خدا رو شکر این مشکل حل شده، بعدشم می تونی ماشین منو بذاری واسه فروش یا این خونه رو که مشکلت حل شه.
کوروش اخم کرد.
- حرفشم نزن مهرنوش جان، دوست ندارم شماها رو هم قاطی مشکلات خودم بکنم.
مهرنوش با آرامش لبخند زد.
- مشکل منو تو داره مگه؟ بعدشم من ماشین می خوام چی کار؟ اگه جایی خواستم برم با ماشین همراز میرم یا یکیتون منو برسونید. بعدشم ما سه نفر خونه به این بزرگی رو می خوایم چی کار؟ همراز هم که بزودی عروسی می کنه و ما دو تا فقط می مونیم.
این بار همراز در تایید مادرش به حرف آمد: مامان راست میگه بابا. مهم اینه که مشکلات شما حل شه.
کوروش همچنان مردد بود که مهرنوش باز هم با او حرف زد، آن قدری که او به ناچار راضی شد. می دانست چنین چیزی را دلش نمی خواهد اما مجبور بود و راهی جز پذیرش نبود.
شام را که خوردند و ظرف ها را که شست به اتاقش رفت