او هم از کوره در رفت.
- توام کشتی منو با این بهونه هات! همش بابام بابام. پس من چی؟ تو اصلا به من فکرم می کنی مگه؟ دیگه خستهام کردی، اعصاب واسم نذاشتی. اصلا از کجا معلوم که پای کسی دیگهای در میون نباشه ها؟ از کجا معلوم با کسی سر و سری نداشته باشی؟
با بهت و ناباوری نگاهش کرد. چه داشت می گفت؟!
نگاه همراز به روی خودش را که دید پوزخند زد.
- چیه؟ یعنی می خوای بگی این جوری نیست؟ پس دلیل این امروز فردا کردنت و بهونه گیریات چیه؟ چرا همش منو میپیچونی؟ فکر کردی من نمیفهمم؟
چرا این قدر بی درک و منطق شده بود؟ یعنی او باید حال پدرش که بزودی عمل داشت و این گرفتاری هایش را فراموش می کرد و به فکر خود باشد؟
همراز هیچ نگفت، فقط نگاهش کرد؛ با نگاهی پر از حرف و همین طور تأسف! پوزخندی زد؛ چه قدر که همسرش به او اعتماد داشت!
- قفل رو بزن می خوام برم.
- چیه حرفی واسه گفتن نداری؟ حقیقت تلخه؟
تحملش را از دست داد، از ته دل فریاد زد: بس کن هیراد، دهنت رو ببند، نمیخوام صدات رو بشنوم.
دست سمت دستگیره برد: باز کن این لامصب رو.
اصراری برای رفع دلخوریاش نداشت که بدون حرف قفل را زد و فقط پیاده شدن و رفتنش را نظاره کرد.
از حرص و خشم دست هایش می لرزید و فقط با قدم زدن بود که آرام می گرفت. بی توجه به ماشینش که داخل پارکینگ بود، خلاف مسیر ماشین هیراد راهش را پیش گرفت. البته مقصدی هم نداشت فقط دلش می خواست پیش او نباشد و نبیندش؛ همین!
با قدم های سریع از آن خیابان بیرون زد و حس کرد راه نفس هایش تازه باز شد.
مگر چه کار کرده بود که او را به خیانت محکوم می کرد؟ کی و کجا پایش را کج گذاشت؟ کی حتی به کسی جز او جدی فکر کرده بود؟ حق نداشت در موردش این گونه فکر کند.
دلش می خواست برگردد و هر چه از دهانش درمی آید بارش کند تا حتی چنین فکری به ذهنش خطور نکند و شاید کمی این حرص و خشمش آرام گیرد.
تازه به خودش آمده بود و خود را سرزنش می کرد که چرا در مقابل آن پرت و پلاها سکوت پیشه کرده است.
پوف کلافهای کشید و دست های یخ زدهاش را درون جیب هایش برد و کمی شال گردنش را بالاتر کشید و به راهش ادامه داد.
هوای آذر ماه سوز سردی داشت اما آن قدر به هم ریخته و عصبی بود که توجهی به این سرما نکند.
سمت پارک آن حوالی گام برداشت و کمی در آنجا قدم زد و در نهایت نیز روی یکی از نیمکت های سرد پارک و زیر درخت خزان دیده نشست.
اهل گریه و زاری نبود و اکنون نه اشکی برای ریختن داشت، نه ناراحت بود فقط حس بی تفاوت بودن می کرد.
پوزخندی بر لبش نشست. این همه ادعای دوست داشتن و عشقش میشد و با او این گونه رفتار میکرد و او را هم این قدر بی رحمانه قضاوت.
شاید هم عجولانه تصمیم گرفته و پیشنهاد ازدواجش را قبول کرده بود.
هیراد مدیر داخلی کارخانهی پدرش بود و اتفاقی همان جا دو سه باری دیده بودش که حرف خاصی نیز میانشان ردوبدل نشده بود اما هیراد، همراز را از پدرش خواستگاری کرد و پدرش هم رضایت داد که به خواستگاری بیایند.
هیراد پسر خوبی بود و کوروش نیز در آن یکی دو سالی که در کارخانهاش کار میکرد، رفتار بدی از او ندیده بود. همراز نیز حس بدی به او نداشت و از این رو قبول کرد. از عشقی آتشین و آن علاقه ی بسیار شدید خبری نبود ولی کم کم در آن یک ماه نامزدی قبل از عقد و سه ماهی که از عقدشان گذشته بود به او عادت کرده و وابستهاش شده بود.
اما خودش همیشه می گفت که با همان برخوردهای کوتاه و حرف های معمولی، همراز به دلش نشسته و عاشقش شده است.
شانهای بالا انداخت. شاید هم او زیادی حساس و شکاک شده بود.
با صدای دختری نوجوان به خودش آمد.
با نگاه پر از شوقش و با هیجان گفت: سلام خانوم رادفر.
لب هایش به لبخندی کش آمد و پاسخش را داد که کنارش نشست و تند تند شروع به حرف زدن کرد.
- من روی اون نیمکت رو به رویی نشسته بودم با دوستام. بعد من به دوستام گفتم که اون خانوم خوشگله همون خانوم رادفر صدا قشنگ خودمونه. کلی ذوق کردم دیدمتون.
از آن همه شوق و مهربانی خالصانهاش لبخندی از ته دل بر لبانش نقش بست.
چه قدر از این بابت خوشحال بود که محبوبیتی در میان مردم دارد.
با لبخندی تشکری کرد که گوشی اش را درآورد و گفت: میشه باهاتون عکس بگیرم؟ آخه یکی از دوستام نیومده باهام بعد عین من شما رو خیلی دوست داره.
سری تکان داد و پس از گرفتن چند عکس رفت و او هم بی حوصله و خسته از جا بلند شد و دوباره همان مسافت را پیاده طی کرد و از پارکینگ استودیو ماشینش را برداشته و سمت خانه راند. گرچه انرژی آن دختر کمی او را از آن حال و هوا دور کرده بود.
مادرش خانه نبود و ظاهرا هنوز از خانه ی خالهاش برنگشته بود، پدرش هم نبود.
گرسنهاش بود اما اشتها نداشت و از این رو راه اتاقش را در پیش گرفت.
لباس هایش را عوض کرد و روی تخت دراز کشید.
پر از استرس بود. پدرش فقط امروز و فردا را فرصت داشت که طلب را جور کند و اگر نمی کرد، طلبکارها شکایت می کردند و پدرش به زندان می افتاد. با ناراحتی لب گزید. کوروش داخل زندان مگر دوام می آورد؟ وقت عملش را چه می کردند؟
سعی کرد افکارش را پس بزند و امیدوار باشد. یاد هیراد افتاد، بی معرفت به جای شک و شبهه بردن به او حتی حرف آن که اگر کاری از دستش بربیاید برای پدرش خواهد کرد را نیز نزده بود. کمک او را قبول نمیکردند اما انتظار داشت حداقل از روی تعارف چیزی بگوید.
تقصیر خودش بود و در آخر هم با رفتار و حرف زدنش همراز را محکوم کرده بود!