یک ربعی گذشته بود که از همکارانش خداحافظی کرده و در را پشت سرش بست و نگاهش به هیراد افتاد که از آسانسور بیرون آمد.
هیراد پوزخندی زد و همان طور که سمتش می آمد گفت: به به همراز خانوم، چه عجب ما شما رو دیدیم.
اخم هایش درهم رفت و رو برگرداند و داخل آسانسور رفت اما قبل از بسته شدن در او هم وارد شد و کنارش ایستاد.
- معلومه چی کار می کردی که هر چی از دیشب بهت زنگ زدم جوابم رو ندادی؟
نفس کلافهای کشید و جلوتر از او از آسانسور بیرون آمد. سمت پارکینگ رفت اما قبل از سوار شدنش دستش را کشید و صدایش بالا رفت: با توام همراز؟ کری؟
با حرص توپید: صدات رو بیار پایین. همین جوری داد میزنه!
دستش که هنوز اسیر دست او بود را کشید و به دنبال خود بیرون کشاند.
همراز چیزی نگفت و مخالفتی نکرد. بهتر بود بیرون صحبت می کردند، محل کارش بود و دلش نمی خواست کسی آنها را در حال جروبحث ببیند.
به ماشینش اشاره کرد و خودش هم زودتر سوار شد و منتظر به همراز نگاه کرد. او هم بی حرف سوار شد و حق به جانب به او چشم دوخت.
- چیه؟ واسه چی اومدی داد و بیداد راه می ندازی؟
طلبکارتر از همراز گفت: واسه چی هر چه قدر بهت زنگ می زنم اون ماسماسک رو جواب نمیدی؟
اخم هایش را درهم کرد.
- سر من داد نزن که اونی که باید طلبکار باشه منم نه تو. تو معلوم هست دیشب کجا بودی؟ صد دفعه بهت زنگ زدم. کلا هر وقت کارت دارم نیستی.
او هم اخم کرد.
- حتما کار داشتم که جواب ندادم. حالا چی شده بود؟
- دیشب دوتا از طلبکارای بابا اومدن دم خونه، داد زدند و کلی آبروریزی کردند. اون موقع بابا خونه نبود و منم خواستم مثلا از تو کمک بگیرم که هیچ وقت این جور موقع ها نیستی، بعدشم یکی از کارمندای کارخونه که بابا اخراجش کرده بود اومد و کلی تهدیدش کرد، بابا هم حالش خوب نبود.
چیزی نگفت. انگار فهمید که مقصر خودش است نه همراز.
کمی که گذشت به حرف آمد: من کلی درگیر بودم دیروز، دیشب هم یکی از دوستام دعوتم کرد خونهاش و گوشیم هم سایلنت بود که متوجهی زنگت نشدم وگرنه که می اومدم.
تلخ پوزخندی زد. چه قدر هم در مواقع سخت در کنارشان بود.
رو برگرداند و کمی روی صندلی جابجا شد اما پایش روی کف پوش ماشین به چیزی برخورد کرد. پایش را کمی جمع کرد و سرم را پایین آورد و بی اهمیت نگاهی به پایین صندلی انداخت ولی با چیزی که دید، چشمانش گرد شد. سپس خم شد و آن را برداشت.
هیراد هم کارهای او را نگاه می کرد.
رژلب داخل دستش را که دید جا خورد و همراز با ناراحتی و بدخلقی گفت: این از همون دوستت که دیشب خونهاش بودی جا مونده انگار.
سریع آن را از دستش گرفت و سریع گفت: همراز جان برات توضیح میدم.
داشت دیوانه می شد از دست او، حرف ها و کارهایش. آن قدر از حرص پر بود که نمی دانست چه بگوید و از کجا بگوید!
با حرص خیرهاش شد.
- توضیح می خوای بدی؟ چه توضیحی داری ها؟ چه دروغی می خوای بازم سر هم کنی؟ اصلا معلوم هست تو چه غلطی داری می کنی هیراد؟
دستش را روی دست همراز گذاشت که با خشم دستش را پس زد و فریاد کشید: دست به من نزن.
دستش را کشید و گفت: خیلی خب، تو گوش بده به من فقط.
دست همراز سمت دستگیره رفت و جواب داد: نمی خوام گوش بدم، نمی خوام ببینمت. ولم کن هیراد.
اما قبل از آن که در را باز کند، قفل مرکزی را زد.
- همراز جان داری اشتباه می کنی باور کن.
همراز با عصبانیت تکرار کرد: در رو باز کن میگم، می خوام برم.
مستأصل صدا کرد: همراز، صبر کن یه لحظه من حرف بزنم.
بغض داشت، خسته بود، اعصابش متشنج بود. امیدوار بود که هیراد کاری نکرده باشد و این سوتفاهم باشد.
سکوت او را که دید به حرف آمد: باور کن اون مال یکی از دوستامه که برای دوست دخترش خریده بود، وگرنه خودت می دونی چه قدر دوستت دارم. می دونی که هی دارم میگم عروسی کنیم و بریم سر زندگیمون چون می خوام همیشه پیشم باشی، چون یه روز نبینمت دلتنگت میشم. پس این جوری نکن، هیچ وقت این جوری درموردم فکر نکن. من هیچ وقت چنین کاری نمیکنم.
چیزی نگفت. خودش هم نمی دانست که باید قانع شود یا نه. کس دیگری اگر جای او بود این توضیحات را می پذیرفت؟!
او هم سکوت کرده بود. انگار فرصت داده بود که درباره ی حرف هایش فکر کند و منتظر جوابش بود.
اما حس می کرد از آن شب که پدرش حالش بد شد و همراز به خانهاش رفته بود، رفتارش تغییر کرده بود. قبلا درک می کرد محبت هایش خالصانه است، نه از روی اجبار و یا هر چیزی اما انگار یک چیزهایی تغییر کرده بود.
منتظر نگاهش می کرد و در انتظار حرفی از جانب او بود.
فکرش را به زبان آورد: حس می کنم عوض شدی هیراد.
متعجب پرسید: عوض شدم؟! چی کار کردم مگه؟ من عین قبلم و همون قدرم عاشق توام. چی باعث شد همچین فکری به ذهنت بیاد؟
کامل سمتش متمایل شد.
- حس می کنم از اون شب یه جوری شدی.
کلافه شد و با لحنی عصبی گفت: همراز؟ تو هنوزم فکر اون شبی؟ آخه مگه چی شده که این قدر همش اون شب رو پیش می کشی؟
لحنش همچنان کلافه بود اما شمرده شمرده ادامه داد: همراز جان، عزیز من، ما هیچ کار خلاف شرع و قانونی انجام ندادیم و منم هیچ تغییری نکردم.
کمی آرام گرفت اما هنوز هم کمی ته دلش آشوب بود و هیراد بحث را عوض کرد.
- حالا تو کاری نداری منم مرخصی گرفتم که بیام پیش تو، موافقی بریم یه چرخی بزنیم که حال و هوات عوض شه؟ بعدشم بریم پیش یکی از دوستام که تالار داره، اگه خوشت اومد که همون رو بگیرم واسه عروسی.
دوباره حرصش گرفت: وسط این هیری ویری تو به فکر عروسی و جشنی؟ وضعیت بابای منو مگه نمی دونی؟