تورج جواب داد: یکی از کارمندهای کارخونه بود. امروز اخراج شد به خاطر همین اومده بود این جا.
کوروش در ادامه ی حرف های او گفت: اولش می خواست که برش گردونم سر کارش اما بعدش شروع به تهدید و این حرفا کرد.
همراز ای وایی گفت.
- نکنه کاری کنه؟
با آرامش گفت: نه دخترم، هیچی قرار نیست بشه.
مهرنوش هم دست کمی از من نداشت و رنگ و رویش پریده بود، زمزمه کرد: خدا به خبر بگذرونه.
تورج رو به کوروش گفت: کورش جان برو استراحت کن. اگه هم کاری بود بهم خبر بدین.
دوباره تشکری کردند و او هم پس از خداحافظی از خانه بیرون زد.
رو به همراز و مهرنوش که با نگرانی نگاهش می کردیم لبخندی زد.
- این قدر نگران نباشید، قرار نیست اتفاق بدی بیفته.
- بابا مطمئنید خوبید؟
لبخندش را تجدید کرد و با لحن همیشه مهربانش پاسخ داد: آره عزیزم، برو بخواب دیگه دیر وقته. ببخشید شما رو هم نگران کردم.
همراز رو به پدر و مادرش شب بخیری گفت و هر دو جوابش را دادند. او هم راه اتاقش را در پیش گرفت.
مانتو و شالش را درآورد و با خستگی روی تختش ولو شد. امشب چه شب پر ماجرا و پر استرسی بود.
دلهره ی بدی داشت. به خاطر وضعیت پدرش که روز به روز داشت بدتر میشد و به خاطر طلبکارهایش که جلوی کارخانه و خانه می آمدند، به خاطر تهدید آن مرد جوان، به خاطر آن سه روزی که نمی دانستند باید چه کنند. گرچه تورج باز هم گفته بود که کمک خواهد کرد و از فرزندانش قرض می گیرد اما می دانست پدرش اصلا از این بابت رضایت ندارد. با این که تورج و کوروش دوست صمیمی بودند اما با این حال کوروش دلش نمی خواست زیر دین کسی باشد حتی دوست سی و چند سالهاش.
صدای زنگ گوشیاش بلند شد. نگاهش به صفحهی روشن گوشیاش و نام هیراد افتاد و اخم هایش درهم رفت.
همیشه همین بود. وقتی که به بودنش نیاز داشت نبود و حالا که حوصله ی خودش را هم نداشت زنگ می زد. گوشی را سایلنت کرده و پتو را بالا کشید و چشمانش را روی هم گذاشت.
امیدوار بود این اوضاع به هم ریخته و نابهسامان هر چه زودتر بهبود یابد.
با صدای آلارم گوشیاش پلک های خستهاش را از هم گشود. دیشب دیر وقت خوابیده و فکر و نگرانی های زیاد باعث کلافگیاش شده بود. بی حوصله از جا برخاست و کارهایش را انجام داد.
پس از پوشیدن لباس هایش و آماده شدنش، کیفش را برداشته و از اتاقش بیرون زد.
صدای پدر و مادرش را از آشپزخانه میشنید که قدم هایش را به آن سمت کج کرد.
سلام و صبح بخیری به آنها گفت که هر دو که در حال خوردن صبحانه بودند پاسخش را دادند.
صندلی را عقب کشیده و نشست و رو به کوروش پرسید: حالتون بهتره بابا؟
می فهمید در فکر و خیال سیر می کند و ذهنش به شدت درگیر است اما لبخندی زد: خوبم عزیزم.
لبخندی زد خدا را شکری گفت و لقمهای برای خودش گرفت.
مهرنوش پرسید: امروز کارت چه قدر طول می کشه؟
- من که تا ظهر درگیر ضبطم. ممکنه بیشتر هم طول بکشه. چه طور؟
- آخه خالهات دیروز زنگ زد دعوتمون کرد واسه ناهار، گفتم اگه خواستی توام بیا.
اصلا حال و حوصلهی مهمانی و پر حرفی های خالهاش را نداشت.
سری به طرفین تکان داد.
- نه مامان من نمیام، حوصله ندارم.
باشهای گفت و پدرش هم افزود: منم که فعلا می مونم خونه که اون شیشه بری که تورج گفت خبرش کرده، بیاد و کارش رو انجام بده، بعدشم میرم کارخونه چون عصری با تورج و امید قرار دارم.
همراز پرسید: عمو امید مگه برگشته؟
سری به نشانهی تأیید تکان داد.
- آره، یک ساعت پیش رسید این جا. قرار شد یه کم استراحت کنه تا اون موقع. تورج هم که دادگاه داره امروز. دیگه تا عصر همهشون وقتشون خالی میشه.
آهانی گفت و نگاهی به گوشیاش انداخت. چندین تماس بی پاسخ و پیام از هیراد داشت. نگاهش که به ساعت افتاد، هول شده از جا پرید و بی خیال خواندن پیامهای هیراد شد.
- من دیگه برم، داره دیرم میشه.
کیفش را روی شانهاش انداخت و مانند همیشه هر دو را بوسید و خداحافظی کرد و از خانه بیرون زد.
شاید استودیو تنها جا و گویندگی هم تنها چیزی بود که هیچ وقت از رفتن به آنجا و انجام دادنش خسته نمیشد و حالش را همیشه خوب می کرد و احساس آرامش به او دست میداد.
کتاب را ورق زد تا صفحهی آخری که برای امروز در نظر داشتند را بخواند و کمی بعد صدای گرم و دلنشینش در باکس صدا پیچید.
《درست لبهی صخره ایستادم. فکر کردم اگر کارولین نعشم را ببیند، جیغ زنان خواهد گفت:'' من این لاشه له و لورده را دوست داشتم.'' ارتفاع ترسناک را نگاه کردم و دلم ریخت و تمام مفاصلم قفل شد و این فکر وحشتناک به سرم زد: شاید تو زندگی را به تنهایی تجربه می کنی، می توانی هر چه قدر دوست داری به یک آدم دیگر نزدیک شوی، ولی همیشه بخشی از خودت و وجودت هست که غیرقابل ارتباط است، تنها می میری، تجربه مختص خودت است، شاید چند تا تماشاگر داشته باشی که دوستت داشته باشند، ولی انزوایت از تولد تا مرگ رسوخ ناپذیر است. اگر مرگ همان تنهایی باشد منتها برای ابد چه؟ تنهایی بی رحم، ابدی و بی امکان ارتباط. ما نمی دانیم مرگ چیست. شاید همین باشد.
جز از کل/استیو تولتز》
با تمام شدن ضبط میکروفنش را قطع کرد و نگاهش به گوشی و اس ام اسی که همان لحظه رسیده بود افتاد.
باز هم هیراد بود. این بار پیامش را باز کرد و خواند:
"چرا جواب نمیدی همراز؟ من بیرون منتظرتم، اگه تا ده دقیقه ی دیگه نیای، خودم میام."
نفس کلافهای کشید و گوشی را برداشته و از جا بلند شد و از اتاق ضبط بیرون آمد.
حرف زدن با همکارانش را عمدا آن قدری طول داد که دیرتر از زمانی که هیراد گفته بود از استودیو بیرون بزند. قصدش لجبازی نبود اما کارهای هیراد اعصابش را به هم ریخته بود و بد نبود اگر کمی هم اذیتش میکرد!