پرگار

قسمت 12

رایگانفاطمه احمدی

لبخند کم جانی زد: خوبم بابا جان.

این بار تورج به حرف آمد: این از الان، اونم از تو کارخونه که امروزم بازم حالت بد شد، این جوری که نمیشه کوروش جان. پاشو بریم بیمارستان.

همراز و مادرش هم نگران نگاهش کردند. باز هم حالش بد شده بود؟

کوروش که متوجه ی نگرانی‌شان شد لبخند بی حال و کم جانی زد و گفت: من حالم خوبه، نگران نباشید.

رو به تورج اضافه کرد: خوبم تورج جان، چیزی نیست. اونا رفتند؟

تورج که کمی خیالش از بابت رفیقش راحت شده بود روی یکی از مبل ها نشست و جواب داد: تو کارت به این چیزا نباشه، همه چی درست میشه. الان فقط مهم حال توئه که هی داره بدتر میشه و توام انگار نه انگار.

مهرنوش هم تأیید کرد: آقا تورج راست میگن. دفعه ی پیش همش عملت رو عقب انداختی تا دکترت از ایران رفت. این دفعه هم هی داری امروز فردا می کنی واسه عمل.

کوروش کمی سر جایش نیم خیز شد.

- این قدر نگران حال من نباشید، من خوب خوبم. فقط نگران یه چیزایی هستم که تا درست نشه من زیر تیغ جراحی نمیرم.

نگاهش به همراز بود و حرفش هم برای همه‌شان گنگ. همراز حس می کرد چیزی فراتر از طلبکار و کارخانه نیز وجود دارد که پدرش را عذاب می دهد.

مهرنوش هم که رفتار و حرف های کوروش را از بر بود گفت: منظورت چیه؟ از چی داری حرف می زنی؟

نگاهی بین کوروش و تورج رد و بدل شد و پدرش بود که بحث را عوض کرد.

- حالا این طلبکارها چی شدند؟

- با بدبختی سه روز ازشون مهلت گرفتم.

لحن کوروش مستأصل شد: من تو سه روز چه جوری این همه پول رو جور کنم؟ بعدشم طلب اینا رو دادم، بقیه رو چی کار کنم؟

تورج اخمی کرد.

- این قدر نگران نباش کوروش. امید که داره برمی گرده، منم هستم و اگه لازم باشه از بچه‌هام یه پولی قرض می گیرم و یه جوری طلبشون رو میدیم.

تورج را از سال ها پیش می شناختند. با پدرش به قول معروف دوست گرمابه و گلستان بودند.

حدود ده سال پیش بود که از همسرش جدا شده بود و دو پسر و یک دختر داشت. البته پس از جدایی تورج و همسرش ارتباط خانواده‌ها روز به روز کمتر می‌شد تا جایی که این ارتباط به کل قطع شد و از خانواده‌ی او دیگر بی خبر بودند. فقط به گفته‌ی تورج، پسر و دختر بزرگش ازدواج کرده و خارج از کشور زندگی می کردند و یکی از پسرهایش هم از چند ماه پس از ازدواج از همسرش جدا شده و فقط او بود که ایران زندگی می کرد.

کوروش ناراحت بود اما چیزی نگفت. همراز خوب می دانست راضی نیست اما حرفی هم نمی توانست بزند و مخالفتی نیز نمی توانست کند.

باز هم هر سه برای رفتن به بیمارستان به او اصرار کردند اما وقتی قبول نکرد، تورج از جا برخاست و گفت: اگه کاری با من ندارین که رفع زحمت کنم؟

مهرنوش هم بلند شد.

- ببخشید مزاحم شما هم شدیم. خیلی نگران حال کوروش بودم، از من و همراز هم کاری بر نمی اومد، دیگه به شما زنگ زدم.

- خوب کاری کردین مهرنوش خانوم. اگه بازم مشکلی پیش اومد حتما خبرم کنید.

مهرنوش تشکری کرد و تورج با نگاه به شیشه خورده های داخل سالن گفت: یه شیشه بر هم می شناسم، می سپرم بهش که فردا بیاد برای انداختن شیشه.

همگی تشکر کردند و قبل از آن که قدمی بردارد، دوباره زنگ به صدا درآمد.

همراز با گفتن: من باز می کنم، خودش را به آیفون رساند.

تصویر مرد جوانی بود. امیدوار بود که فقط از طلبکارهای پدرش نباشد و باز هم آبروریزی پیش نیاید.

گوشی را برداشت: بله؟

- آقای رادفر هستند؟

- شما؟

- من از کارمندهاشون هستم. میشه بگین تشریف بیارن بیرون؟

برعکس دو مرد قبلی که آمدند، این مرد محترمانه و مودب حرف می‌زد.

"یک لحظه" ای گفت و گوشی را گذاشت.

کوروش پرسید: کیه همراز جان؟

متفکر جواب داد: نمی دونم، گفت از کارمندهاتونه.

پدرش دستش را به زانو گرفت و به آرامی از جا بلند شد و رو به مهرنوش که می خواست کمکش کند گفت: خوبم مهرنوش جان.

او هم سمت آیفون آمد و با دیدن تصویر متعجب رو به تورج گفت: منصوری اومده.

متعجب پرسید: اون این جا چی کار می کنه؟ تو که هر چی لازم بود رو امروز بهش گفتی.

شانه.ای بالا انداخت و گفت: برم ببینم چی کار داره.

- می خوای باهات بیام؟

سری به طرفین تکان داد و از خانه بیرون زد.

همان طور ایستاده بودند و همراز کنجکاو بود که بداند آن مرد هم از طلبکارهاست یا نه؟ از طرفی هم نگران حال پدرش بود.

از این رو گوشی را برداشت تا صدایشان را بشنود.

مرد مؤدبانه سلام کرد و کوروش هم جوابش را داد و پرسید: این جا چی کار می کنی پسر جون؟

- باید باهاتون حرف بزنم.

- مگه حرف دیگه ای هم مونده؟ من باهات قبلا اتمام حجت کرده بودم و توام قول دادی اما زدی زیرش، بار اولت هم نبود که خلاف قانون کارخونه عمل کردی.

- اما من گفتم که کار من نبود.

نمی دانست موضوع چیست و این مرد از چه حرف می‌زد.

کوروش به حرف آمد: من که می‌دونم داری دروغ میگی. الانم از این جا برو.

صدایش یکباره بالا رفت و همراز هم از فریادش تکانی خورد.

- نمیرم، تو حق نداشتی منو بیرون کنی.

تورج که خیره به همراز بود پرسید: چی شده همراز جان؟

صدایشان داشت بالاتر می رفت و وقتی دست های مرد جوان سمت یقه‌ی پدرش رفت مضطرب جواب داد: دعوا شده.

کلافه و مضطرب ای بابایی گفت و اضافه کرد: من برم ببینم چه خبره.

مهرنوش که با نگرانی کنارش ایستاده بود مستأصل گفت: امشب چرا این جوری شد آخه؟

همراز با کلافگی نفسی کشید و گوشی را گذاشت. حوصله ی گوش دادن به حرف هایشان را نیز نداشت.

در سکوت و با نگرانی همان طور ایستاده بودند. نمی دانست چه قدر گذشته که کوروش و پشت سرش هم تورج داخل شدند.

مهرنوش سریع پرسید: چی شد؟ این کی بود اومده بود دم در؟