پرگار

قسمت 11

رایگانفاطمه احمدی

- نگران نباش دخترم، بابات هم رسید.

همراز هم نفس آسوده‌اش را بیرون فرستاد. کمی خیالم راحت شد اما این بار نگران حال بابا و قلب بیمارش بود که گفت: منم میرم بیرون.

دیگر منتظر مخالفت مادرش نماند و با قدم های بلند از حیاط گذشت و دستش سمت زبانه ی در رفت و در را باز کرد.

با باز شدن در، چشمش به یکی از آن دو مرد افتاد که یقه ی کوروش را میان دستانش گرفته بود و با عصبانیت و صدای بلند با او حرف می‌زد.

- مرتیکه حالا چک بی محل می کشی؟ هی میگی وقت بده، وقت بده ولی حسابت خالیه. من همین امشب پولم رو می خوام. یا پولم رو میدی همین الان یا پولت می‌کنم.

کوروش رنگش پریده بود و همراز حس می کرد باز هم آن دردهای قلبش به سراغش آمده.

باید کاری می‌کرد و این جنجال را می خواباند. رو به مرد که هنوز هم با صدای بلند با پدرش حرف می زد گفت: چه خبرتونه آقا؟ واسه چی آبرو ریزی می کنید؟

نگاهش به همداز افتاد و فریاد زد: آبرو؟! شماها مگه می دونید آبرو چیه؟

رو به کوروش اضافه کرد: اگه تو می دونستی آبرو چیه که چک بی محل نمی کشیدی مرتیکه.

کوروش با ناراحتی و لحنی آرام گفت: کدوم چک بی محل آخه؟ من کی تا حالا بد قولی کردم آخه؟ گفتم پول رو پس میدم یعنی حتما پس میدم. فقط اوضاع به هم ریخته‌ست و مهلت خواستم که پول به حسابم بیاد و بعدشم چکتون پاس شه.

هر چه می گفت روی مرد عصبانی و طلبکار تاثیری نداشت.

- کم بهت مهلت دادم مگه؟ هی امروز و فردا کردی. حالا من تا همین امشب پولم رو نگیرم از این جا جم نمی خورم.

صدایش همچنان بلند و عصبی بود و همین هم موجب شده بود که چند تا از همسایه هایشان بیرون بیایند و به این مشاجره نگاه کنند و چند نفری هم از پنجره هایشان به کوچه سرک بکشند.

خیلی وقت بود که در این محله زندگی می کردند، شاید بیست سال و یا حتی بیشتر. در این مدت هیچ کدام از همسایه ها آبروریزی و یا صدای بلندی هم از آنها نشنیده بودند اما امشب اوضاع بدجور به هم ریخته و کاری هم از دست هیچ کدام ساخته نبود.

طلبکار بود و حقش را می خواست دیگر.

این بار همراز به حرف آمد: آقا شما صداتون رو بیارین پایین، یه چند روز هم فرصت بدین که بدهی‌تون رو جور کنیم.

پوزخندی زد و لحنش پر از استهزا شد.

- بعد دو هفته نتونستین جور کنید اون وقت با دو سه روز می خواین جور کنین؟!

بابا نگاهی سمت همراز انداخت و گفت: تو برو تو دخترم.

توجهی نکرد. نمی توانست پدرش را تنها بگذارد آن هم با قلب بیمارش.

دوباره یقه ی کوروش را گرفت و همراز هم سمتشان رفت.

- ولش کنید، گفتم یه کم صبر کنید پول رو جور می کنیم.

اعتنایی به حرف ها و صدای بلند او نکرد و طرف صحبتش کوروش بود و او را مدام تهدید می کرد.

کوروش نیز با ناراحتی و صورتی درهم نگاهش می کرد. همین که دستش سمت قلبش رفت، همراز به طرفش گویی پرواز کرد.

دست مرد از یقه‌اش جدا شد و پدرش از دیوار سیمانی پشت سرش سر خورد و روی زمین نشست.

همراز با سرعت سمتش رفت و کنارش نشست و با نگرانی صدایش کرد: بابا؟ خوبی؟

سری تکان داد که مضطرب پرسید: قرصتون کجاست؟

اشاره‌ای به جیب کتش کرد. خودش بد حال تر از آن بود که دستش را داخل جیبش ببرد.

سریع دستش را توی جیب داخل کتش برد و قرصش را بیرون آورد. مهرنوش هم که تازه به جمع‌شان اضافه شده بود با نگرانی به همسرش نگاه می کرد.

او هم کنارش نشست و با دلهره پرسید: کوروش جان خوبی؟

سری تکان داد و قرص را از دست همراز گرفت.

با صدای ماشینی که کنارشان متوقف شد، سرش را چرخاند و تورج را دید که سریع پیاده شد و به طرف آنها آمد.

با دیدن کوروش، نگاهش پر از نگرانی شد و پرسید: چی شده؟

کوروش حال خوبی نداشت که همراز رو به مادرش گفت: مامان، شما بابا رو ببر تو.

تورج هم سریع با حرف او موافقت کرد: راست میگه، شما برید داخل. من هستم.

مرد عصبی دوباره به حرف آمد: صبر کن ببینم؟ کجا می خوای بری؟ من پولم رو می خوام. الکی خودت رو به موش مردگی نزن. تورج اخمی کرد و رو به مهرنوش گفت: شما سریع تر برید داخل.

سپس سمت مرد رفت و گفت: چرا این قدر داد و بیداد می کنی؟ نمی بینی حالشو؟ دیروزم تو کارخونه بهت گفتم یه کم صبر کن، بدهیت رو جور می کنیم.

مهرنوش در حالی که دست کوروش را گرفته بود با هم داخل رفتند.

تورج آن قدر با آن دو مرد سر و کله زد و قول داد که خیلی زود بدهی آنها را جور خواهند کرد و آن قدر گفت و گفت که بالاخره راضی شدند و بالاخره همان مرد عصبی و اخمو گفت: تا آخر هفته پول تو حساب ما نباشه حکم جلبش رو می گیریم و می ندازیمش هلفدونی آب خنک بخوره تا حالش جا بیاد.

همراز با ترس نگاهش کرد. اگر نمی توانستند آن پول را جور کنند چه؟ سه روز بیشتر تا آخر هفته باقی نمانده بود. در این سه روز چه کار می توانستند بکنند؟ کاش مهلت بیشتری می دادند.

آن دو رفتند و همراز رو به تورج گفت: کاش بیشتر ازشون وقت می گرفتین. تو سه روز مگه می تونیم جور کنیم؟

نفس کلافه ای کشید و گفت: دیدی که همین مهلت کوتاهم به زور و کلی منت دادند. اگه بیشتر اصرار می کردم بدتر می شد و ممکن بود از همین سه روز مهلت دادن هم منصرف بشن.

سری تکان داد و چیزی نگفت. حق با او بود.

همان جا ایستاده بودند که تورج به یکباره به خودش آمد و با دلواپسی گفت: بریم تو، ببینیم بابات حالش چه طوره.

ای وایی گفت و هر دو با سرعت داخل خانه رفتند.

کوروش روی کاناپه دراز کشیده و مهرنوش هم با نگرانی کنارش نشسته بود.

قدم هایش را سرعت بخشید و خودش را به آن دو رساند و با دلهره پرسید: خوبی بابا؟