یاحا با لحن جدی اش اصرار کرد: دلیل برام بیار که چرا نمی تونی.
همراز نفس کلافه ای کشید. سخت بود توضیح دادن.
به خودش که نمی توانست دروغ بگوید اما به این مرد جوان وابسته شده بود، وجودش به او آرامش می بخشید و هر وقت که کنارش بود حس خوبی داشت اما هزاران ترس در دلش نهفته بود.
می ترسید از شروع یک رابطه ی احساسی، می ترسید از دل بستن، از اعتماد کردن، از راه دادن کسی به زندگی اش، از این همه بی اعتمادی خودش، از حس و حال بدی که تا آخر عمر هم می دانست رهایش نخواهد کرد.
آه هیراد!
مقصر این همه ترس از دوست داشتن و دوست داشته شدن او بود...
نگاهش سردرگم در صورت یاحا چرخید. خودش احساس یاحا را فهمیده بود اما مدام سعی داشت انکارش کند.
یاحا همچنان با جدیت به او خیره بود و منتظر پاسخی از او.
توضیح دادن برایش سخت بود و همین مستأصل و کلافه اش می کرد.
- خب خودت از همه چی خبر داری و می دونی که من الان چه حالی دارم. می دونی که روزای خوبی رو پشت سر نذاشتم؛ من پر از ترس و تردیدم، پر از بی اعتمادی. من تو همین مدت کلی اذیتت کردم، دیگه نمی خوام زندگیت رو به هم بریزم. پس لطفا این بحث رو همین حالا تموم کن برای همیشه.
یاحا در طول مدتی که او حرف میزد فقط نگاهش می کرد.
- نه همراز، تموم نمی کنم؛ تموم نمی کنم چون دلیلت منطقی نیست.
همراز دهان برای زدن حرفی باز کرد که اجازه نداد.
- گوش کن همراز، منو که کسی مجبور نکرده کنارت باشم و حواسم بهت باشه، خودم خواستم. برای من حتی همین اخم کردنا، همین فرار کردنت از من، این نگاه دزدیدن ها، همشون دوست داشتنی ان. من سی و پنج سالمه همراز، یه پسر نوجوون نیستم که بترسی تصمیمم از رو احساسات زود گذره. به همه چی فکر کردم که اومدم سراغت و دارم این حرفا رو بهت می زنم. خیلی وقته می خوام بهت بگم اما وقتی بعد ده سال دیدمت خیلی چیزا عوض شده بود و وقتی دیدم شوهر داری تصمیم گرفتم فراموشت کنم اما نمی شد همراز. رفتارهای مشکوک هیراد رو دیدم که بهت اون شب اخطار دادم که حواست رو جمع زندگیت کن چون برام مهم بودی، این مهم بودن بحث یه روز و دو روز نیست. دست هیراد رو شد، تو حالت بد بود و من اون حالت رو می دیدم داغون می شدم؛ به خودم قول دادم تا تهش باهاتم و یه لحظه هم تنهات نذارم. بحث طلاقت که پیش اومد خیلی چیزا هم تو قلب من عوض شد، مثلا برام مهم تر از قبل شدی، دوست داشتنی تر.
قطره اشکی از چشم همراز چکید و یاحا کلافه ادامه داد: می خواستم بهت بگم اما حالت رو که می دیدم نمی تونستم حرفی بزنم، نمی خواستم اذیتت کنم و فرصت دادم به هر دومون که با این اتفاقات کنار بیایم. من دوست دارم همراز، این قدر سفت و سخت نه نگو.
اشک های همراز شدت گرفت. خودش هم عصبی می شد از این ضعف نشان دادنش.
یاحا حرص زد: همراز بس کن، این قدر اشک نریز. این قدر دیوونه نکن منو.
- یاحا...
دست بزرگ و مردانه اش روی دست ظریف او نشست و نگاه همراز به ساعت دور مچ او که کادوی خودش به او بود افتاد.
- جان یاحا؟
لحنش نرم بود و پر از احساس.
- درکم کن لطفاً.
یاحا با کلافگی نگاه از او گرفت و به قطرات بارانی که خودشان را به شیشه می کوبیدند چشم دوخت.
می دانست کارش سخت است، می دانست همراز چه حالی دارد اما دلش را چه می کرد که به این دختر باخته بود؟
همراز گرفتگی اش را دید که با دلجویی گفت: یاحا؟ باور کن من قصد شکستن دلت یا اذیت کردنت رو ندارم ولی شرایطم خوب نیست.
نیشخندی روی لب یاحا نشست و سمتش برگشت.
- حتی حاضر نیستی به پیشنهادم فکرم بکنی؟ فکر نمی کردم تا این حد واست بی ارزش و بی اهمیت باشم.
دلش از دلخوری لحن او گرفت.
- این حرفا رو نزن. اصلا این جوری نیست.
- خب پس یه کم فکر کن. سعی کن این عینک بدبینی رو از چشمات برداری همراز. نمیگم که من خیلی خوبم اما عین هیراد هم نیستم. کلی صبر کردم که اون روزا تموم شه و بتونم این حرفا رو بهت بگم. باور کن که یه کلمه از حرفامم دروغ نیست، من می خوامت همراز، دوست دارم.
در مقابل ابراز علاقه ی او دلش لرزید. دیگر نمی توانست جواب منفی اش را تکرار کند.
پلکی روی هم گذاشت و باعث یاحا لبخندی عمیق بر لب بیاورد.
- بهم زمان بده، نیاز دارم فکر کنم.
- نمی خوام اذیتت کنم همراز، به خاطر همینم هر چه قدر دوست داری فکر کن، هر چه قدر بخوای من بهت اطمینان میدم که یه زندگی خوب برات می سازم.
همراز لبخند محو و کمرنگی زد و یاحا با محبت خیره اش شد و دستش پیش رفت و با نوک انگشت به آرامی اشک های همراز را از روی پوست سفید و لطیفش پاک کرد و همین که دستش را کشید همراز خجل و دستپاچه گفت: بریم؟
یاحا لبخندی زد و سرش را تکان داد.
- بریم.
همراز به راه افتاد و یاحا پرسید: کجا میری؟
- اول تو رو برسونم، بعدشم میرم خونه.
- نمی خواد، اول برو خونه ی خودتون.
- چرا؟ خب اون طوری مسیرم دور میشه.
- تو برو، بعدا بهت میگم چرا.
همراز دیگر چیزی نگفت و این بار سمت خانه ی خودشان حرکت کرد.
هر دو سکوت کرده بودند و فقط صدای برف پاکن و قطرات باران بود که به گوششان می رسید.
همراز معذب بود و نگاهش را لحظه ای از خیابان برنمی داشت اما به خوبی سنگینی نگاه یاحا را روی خودش احساس می کرد و همین هم باعث دستپاچگی اش می شد.
یاحا معذب بودنش را که دید، نگاه از او گرفت. دلش می خواست باز هم با او حرف بزند اما باید اجازه می داد همراز هم باید با حرف هایی که به او زده بود کنار می آمد.