غذایشان که تمام شد، یاحا از جا برخاست و گفت: تو برو، منم میرم حساب می کنم و میام.
همراز رفت و طولی نکشید که یاحا هم پیش او رفت و هر دو در سکوت شروع به قدم زدن کردند.
هوای سرد نسبتاً اسفند و باد سردی که وزید باعث شد دستانش را در جیب پالتواش ببرد.
نگاهی به یاحا که عجیب غرق در فکر بود انداخت و پرسید: چیزی شده؟ خیلی تو فکری امشب.
یاحا بی مقدمه بدون آن که جواب او را بدهد پرسید: تو هنوز به هیراد فکر می کنی؟
همراز از سوال یکهویی اش متعجب شد و در فکر فرو رفت. هنوز هم به گذشته و اتفاقات تلخ فکر می کرد.
- خب راستش آره. به هر حال اون شوهرم بود و یه روزی دوسش داشتم و بهش وابسته بودم اما بعدش متوجه شدم گاهی وابستگی از روی عادته، نه عشق.
اما به هر دومون این مدت خیلی سخت گذشت. خیلی بده که آدم اعتمادش رو نسبت به همه از دست بده، حتی به سایه ی خودشم اعتماد نداشته باشه.
یاحا در سکوت همراهش قدم میزد و سکوت کرده بود.
یاحایی که خوب می دانست چه وقت سکوت کند، چه وقت حرف بزند، چه موقع باید لبخند خرجش کند.
اصلا انگار این پسر او را از حفظ بود، بلدش بود...
- یک ماه گذشته از بسته شدن پرونده اما من هنوزم یاد اون روزا می افتم. روزی که فکر می کردم میشه با اون مرد زندگی کنم و بشه تکیه گاهم، برای منی که اون قدر ساده لوح بودم و به اون مرد که میش بود تو لباس گرگ می گفتم عمو و هیچ وقت فکر نمی کردم اون آدمی که البته نمیشه اسم آدم روش گذاشت این کار رو با بابام که اونو عین داداشش می دونست بکنه. هنوز شوکه ام یاحا، هنوز به کل آدم ها بی اعتمادم، نمی تونم اون اتفاقات لعنتی گذشته رو فراموش کنم.
همراز ساکت شد و یاحا لب باز کرد: شاید بگی شعاره اما نیست همراز، برای منی که خودم بدجور ضربه خوردم نیست. منی که خوب می فهممت، حتی دور از اغراق بهتر از خودت حالت رو درک می کنم. می خوام بگم که گذشته اسمش رو خودشه، گذشته، تموم شده. گاهی آدم ها میگن که گذشته رهاشون نمی کنه اما نظر من اینه یه وقتا خودمونیم که تیکه های پازل گذشته رو دست گرفتیم و هی اونا رو کنار هم می خوایم بچینیم.
این پازل همون فکرهامونه که با رفتن به اتفاقات گذشته که تموم هم شده، روح رو عین یه خوره هی می خوره.
می دونم که چه قدر تأثیر منفی رومون گذاشته اما کاریش نمیشه کرد و فکر کردن بهش فقط عذابه و عذاب. پس بریز دور این فکرا رو همراز.
همراز لبخندی بر لب نشاند. شاید از هر کس دیگر این حرف ها را می شنید فقط می گفت شعار است و خودش درکی از ماجرا ندارد اما یاحا، نه. این پسر مهربان و خونگرم همیشه با حرف هایش می توانست آرامش را به او برگرداند.
- اگه وکیل نمی شدی، حتما یه روانشناس خوب می شدی.
یاحا به رویش لبخند زد و گفت: من به خا
طر این که تو حالت خوب باشه همه کار می کنم، روانشناس شدن که چیزی نیست خانوم.
همراز حس کرد گونه هایش سرخ شد و سرش را پایین انداخت.
یاحا با شیفتگی به سرخ و سفید شدنش نگاه می کرد و چه قدر دلش می خواست این تن طریف را در آغوش بگیرد.
قطره ای باران روی صورتش چکید و گفت: بارون هم که شروع شد، بیا بریم تو ماشین بقیه ی حرف هامون رو بزنیم.
همراز مخالفت کرد: نه، همین جا بمونیم. من بارون رو خیلی دوست دارم.
آرام زمزمه کرد: خوش به حال بارون!
همراز شنید اما خودش را به نشنیدن زد و یاحا بلندتر گفت: سرما می خوری دختر خوب، بیا بریم. بیا همراز جان.
چه قدر قشنگ اسمش را خطاب می کرد، چه قدر آن جانی که پسوند اسمش می کرد دلنشین بود.
دیگر مخالفتی نکرد و همراه او سمت ماشین که چند متر آن طرف تر پارک شده بود گام برداشتند.
همراز پشت فرمان نشست و یاحا نیز کنارش جای گرفت.
همراز قصد کرد ماشین را روشن و حرکت کند که یاحا گفت: نه همراز، همین جوری حرف می زنیم.
همراز سمتش برگشت و منتظر نگاهش کرد.
- اتفاقی افتاده؟
یاحا پلکی روی هم قرار داد و همراز با نگرانی پرسید: چی شده؟ من دیگه تحمل یه اتفاق جدید رو ندارم.
لبخندی روی لب یاحا نشست و گفت: چند وقته می خواستم بهت یه موضوعی رو بگم. موضوعی که بدجور فکرم رو مشغول کرده و همین طور قلبم رو.
همراز لب گزید. دوست نداشت بشنود.
یاحا نگاه بی میلش را دید اما ادامه داد: می دونم که تا حالا متوجه ی علاقه ام نسبت به خودت شدی. چون به قول یاشار از بس که تابلوام حتی آوا کوچولو هم فهمیده که داییش عاشق شده.
دست های عرق کرده ی همراز درهم گره خورد و یاحا افزود: اتفاقی که گفتم مربوط به قلب منه، یه اتفاق خوب و مهم براش افتاده و یه دختر رو توی خودش جا کرده. به نظرت این حس که وقتی یکی رو می بینی و دلت هری می ریزه، چشمای یکی میشه دنیات، صداش میشه بهترین موسیقی دنیا، اسم این حس ها چیه همراز؟
نفس های همراز سنگین شد و در قلبش تلاطم به راه افتاد.
کاش بس می کرد، نمی توانست گوش کند و بغض به گلویش چنگ انداخت.
یاحا می خواست ادامه دهد که همراز دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد و یاحا متعجب به چهره ی درهم و اشک نشسته در چشمانش نگاه کرد.
- چی شدی تو؟
سعی کرد صدایش محکم باشد البته اگر این بغض لعنتی می گذاشت.
- می دونی که من احترام خیلی زیادی رو برات قائلم. این مدتم حامی خوبی بودی، رفیق با معرفت و وکیل خوبی بودی اما لطفا ادامه نده.
پیشانی اش به اخمی گره خورد: چرا؟
کلافه موهایش را زیر شالش برد و دست عرق کرده اش را با گوشه ی پالتواش پاک کرد و گفت: ببین یاحا من قصد بی احترامی یا شکستن دلت رو ندارم به خدا، اما واقعا نمیشه، من نمی تونم بهت جواب مثبت بدم.